### بخش دوم: قانونِ گرگها
روزهای اول در جزیره، با سرعتِ برق و باد تمام ابهت کامران را شست و برد. در محلهی خودش، چهار تا نوچه دورش را میگرفتند و با یک عربده، همه عقب میکشیدند؛ اما اینجا، عربده زدن فقط توجه گرگهای بزرگتر را جلب میکرد. مردی که تا دیروز با کتوشلواری گرانقیمت در شهر اختلاس میکرد، حالا سنگی تیز در دست داشت و برای یک تکه نان خشک، آماده بود شاهرگ کامران را بزند.
آنجا هیچ قانونی نبود، جز یک قانون: «بخور تا خورده نشوی.»
کمکم تعدادشان کمتر شد. خاکِ ساحل هر روز با خونِ یک نفر رنگین میشد. کامران که جثه قویتری داشت، توانست یک آلونک کوچک با چوبهای شکسته برای خودش بسازد و زنده بماند، اما هر شب با کابوس و ترس از اینکه کسی در خواب گلویش را ببرد، چشم روی هم میگذاشت. لباسهایش پارهپاره شده بود و گرسنگی امانش را بریده بود. او تازه داشت با چشم خودش میدید دنیایی که در آن زور حرف اول را میزند، چه جهنمِ غیرقابلتحملی است. او سالها بقیه مردم را در شهر به این جهنم سوق داده بود و حالا خودش داشت در آن دستوپا میزد.
صبح روز چهلم، مهِ غلیظی روی دریا را گرفته بود. کامران با صدای فریاد و نالههای چند نفر از خواب پرید و به سمت ساحل دوید.
یک قایق چوبی کوچک، آرام کنار اسکلهی مخروبه تکان میخورد. نه پارویی داشت و نه موتوری، اما روی تختۀ پشتی آن، با خطی سرخ حک شده بود: «فقط یک نفر.»
همین سه کلمه، انگار بنزین روی آتشِ پنهان جزیره ریخت. پنج نفر باقیماندهی جزیره، مثل قفسبازها به جان هم افتادند. کامران هم جلو دوید. مرد کتوشلواریِ سابق، سنگ بزرگی برداشت تا سرِ نفرِ جلوتر را خرد کند، اما در همان لحظه، نگاهش به چشمهای لرزان و پر از وحشتِ آن مرد افتاد.
یکهو زمان برای کامران ایستاد. دستش بالا ماند، اما سنگ را رها نکرد. او در چشمهای آن مرد، تصویرِ تمامِ آدمهایی را دید که در شهر باجگیرِشان بود؛ تصویرِ همان مغازهدارِ التماسکننده.
چاقوی یکی دیگر از خلافکارها در شکم مرد کتوشلواری فرو رفت و او با ناله روی زمین افتاد. کامران چند قدم عقب کشید. بقیه هنوز داشتند روی ماسهها همدیگر را تکهپاره میکردند تا به قایق برسند. اما کامران، برای اولین بار در زندگیاش، پشتش را به جنگ و قدرت کرد. او برگشت، روی صخرهای نشست و به قایقی نگاه کرد که حالا دو نفرِ باقیمانده، در حال سوار شدن به آن، همدیگر را به داخل آبِ عمیق هل میدادند تا غرق کنند.