کویر

مرزی بین بودن ها و نبودنها
مرزی بین بودن ها و نبودنها

مدتها بود دلم هوای کویر داشت، توصیف آسمانش را شنیده بودم ،همان آسمان پر ستاره که آنقدر نزدیک زمین میشود که میتوانی ستاره ها را بچینی ، و توصیف رمل های مهربانش را ،همان کوهای شنی نرم و مهربان که از انتهای قله اش میتوان مرز بین کویر و بیابان را دید.مرز بین بودنها و نبودنها ، داشتنها و نداشتنها ، خشک زار و نمک زار ، ......قبلا در سفری به شهرضا ، نیمه های شب آسمان شگفت انگیز را دیده بودم ، آسمانی پر از ستاره های ریز و درشت و درخشان ، چون مجمعی پر از شمع که به نظاره زمین نشسته باشند .حس میکردم هر آن که دست بلند کنم میتوانم ستاره ای بچینم اما زهی خیال باطل ، ستاره ها دست نیافتنی ترین آرزوهای ما هستند. به همان اندازه دور و به همان اندازه زیبا ......


میروم سوی کویر
دور گردم از زمین
رو به سوی آسمان
پر گشایم با زمان
خلوتی جویم ز شب
خلوتی با اختران
خلوتی بی هیچ حرف
بی سخن بی گفتگو
دل ز شوقت بی قرار
گشته بی تاب و قرار
خیره گردم من به ماه
کاش بینم روی یار
سیمین.ح

وقتی به دوستم نازیلا پیام دادم و پس از احوالپرسی بی مقدمه گفتم "نیت کردم برم کویر ، پایه ای ؟" شکلک لبخند گذاشت و گفت "چه نیت خوبی ، ردیف کن بریم ". و این شد که هماهنگی های لازم را کردم و عازم کویر شدیم ،تشنه از دیدن های جدید و تجربه های نو ، پر از شوق ، به اتفاق توری که شامل یک گروه شاد و پر انرژی بودند.

این سفیدها نمک هستند نه برف!!
این سفیدها نمک هستند نه برف!!


طبیعت را بسیار بکر یافتم سر در گریبان بغض ، خلوت نشین شن و ماسه ، آلوده به طیف رنگی زرد تا قهوه ای ، رنگی متفاوت از رنگ شمال که سراسر سبز است و آبی و سفید ، چشمان ما به این رنگها خیلی عادت نداشت ما به رنگ سبز، خو گرفتیم به سبزی و طراوت و گل و گیاه خو گرفتیم ، این محیط برایمان تازه گی داشت ، کوههای شنی بدون هیچ دار و درخت ، زمینهایی خالی از کشتزار و درخت ، هوایی خشک و تشنه باران ، باد شن و از همه سختر ، سرمایی کشنده شبهایش ، چیزهایی بودند که باعث شدند روزی هزار بار به متولد شمال بودنم، شکر کنم. تصور زندگی بدون باران ، برایم سخت است زندگی در خشکسالی و بی گل و گیاه ، دنیایی دیگر را میسازد و آدمهایی دیگر ،اما گذشته ازهمه این تفاوتها و برخلاف تصورم ، آدمهای این منطقه بر خلاف طبعیت خشن اطرافشان ، بسیار مهربان و خونگرم بودند.وقتی به پای رمل رسیدم پابرهنه عزم صعودش راکردم نزدیکای غروب بود،صعودش برایم بسختی گذشت،نه اینکه سخت باشد.شنهای مهربان نوازشگر پاهایم بودندوگرمایی ذخیره درجانشان رانثار روح روانم میکردند ،اما با همه این نوازشها برایم صعودسخت گذشت و این تلنگری بود از آثار سالخوردگی شاید و یا ضعف های دیگر زندگی، به هرجانکندنی بودخودم را به بالای کوه رساندم و به تماشای غروبی زیبا نشستم.زیبا بود،خط سیر نگاهم باچشمان زیبای خورشیدی که میرفت روز را به دست ستاره هابسپارد...

یادتان باشداگر قصد سفر به کویر کردین با قد وقواره ماه ووضعیت ابرهای آسمان هماهنگ بشین.شبی که ما آنجا بودیم مهتاب خانم کامل بود ،اجازه نداد دیگر ستاره های آسمان هنرنمایی کنند.


راستش دلم برای کویر سوخت ، به اینکه سالانه چقدر آب در سرزمین من هدر میرود و آنوقت اینجا قطره قطره آب مقدس است ، ...باد این همه شن جابجا کرد دریغ از یک ابر و باران .....

همون شب اینا برای کویر نوشتم :
کویر بود و شن هایش
که رمل شدند در انتهای شهر
مرزی بین بودن ها و نبودنها
یک طرف بیابان بی آب و علف
یک طرف شوره زاری ، ناز کش آب
کویر بود و آسمانش
که زیباتر از هر زمان و مکانی
زمین رو سیاه را، روشنی میداد
کویر بود و سکوتش
خالی از هر صدای آدمها ، اگر میشد
صدای طبیعت را می شنیدی
کویر بود و تشنگیش
و لبهای ترک خورده زمین از رنج بی آبی
که مرنجابش می نامیدند
که اینجا ، آب مقدس است و همه قدر دانش
و حیات شان، به قطره ای بند است
کویر بود و مردمش
پر از صفا و مهربانی
که دل هایشان چون رملهایشان
صاف بود و نرم و لطیف
کویر بود و من کویر ندیده
که حیران خلقش بودم
و محو شکوه آفرینشش
سیمین.ح

گوشه گوشه کشورمان لبریز از عشق وزیبایست و کویر شکل دیگری از آن است.دیدنش را به همه توصیه میکنم اینجا رفتی ،کمی سکوت کن،کمی خلوت ، کمی اندیشه، تن به دریای شن بده، بگذار پوستت گرمی ومهربانی شنها را حس کند گوش به طبعیت بده تا فریادش را بشنوی وچشم به آسمان بسپار که شگفت زده ات کند....