تاحالا شده بگی خداروشکر نشد؟مثلا بفهمی کسی که ارزوشو داشتی یه سایکوپت قاتل روانی بوده!
من از سن کم نوشتن رو یادگرفتم چون حرف نمیزدم.
من مینوشتم چون کسیو نداشتم باش حرف بزنم و حرف نمیزدم چون شنونده امنی پیدا نمیکردم.
خلاصش کنم من کلی دفتر تاحالا کتابت کردم! ارزو ها خاطرات وقایع زندگی و سفرنامه هام با جزئیات زیاد !
همه رو تکه تکه نوشتم.
اتفاقی افتاد و دفتری مربوط به سال ۹۸ رو باز کردم.
اونجا یادداشتی داشتم که عاجزانه از خدا التماس کردم که فردی رو در تقدیر من قرار بده برای امری.چون معتقد بودم اون فرد مناسب ترین و بهترین فرده.
سالهاست من ب اون دفتر دست نزدم.با دیدن اون یادداشت من پرت شدم به ۳ سال بعد از اون یاد داشت.من کجا بودم؟یجا تو بیابونای جنوب کشور و داشتم از دست همون ادمی ک براش کلی از خدا خواهش کرده بودم فرار میکردم چون میخواست منو بکشه!
بله! من تازه نفر سوم بودم! بعد تشکیل پرونده معلوم شد اون آقا کارش این چیزاس و نفر قبلی ی دختر جوون تو اصفهان بوده!دلم نمیخواد این مسئلرو باز کنم و موارد تلخی که منجر شد من به پی تی اس دی شدید مبتلا شم رو باز کنم.اما میخوام بهت یچیزی بگم
بعد از دیدن اون یادداشت من اون دوتا برگرو از دفترچه خاطرات دوست داشتنیم کندم و اتیش زدم! و گفتم خدایا شکرت که این آرزومو براورده نکردی!
نتیجه اخلاقی اینه که گاهی وقتی یک چیزی نمیشه و میبینی نمیشه براش تلاش نکن! خواهش نکن! اگه مثل من همیشه بی اندازه جنگنده باشی و مرغت یپا داشته باشه ممکنه براخودت یه تجربه تلخ بسازی! شاید تو آرزوی طناب نجات کنی ولی اون فقط ی طناب دار باشه!
پس همین الان برای تمام چیزایی که نشده خداروشکر کن!حتما دلیلی داشت که نشد.منم خداروشکر کردم!
بکن توام.
کردی؟
کامنت کن ببینم!تو تجربه مث این داشتی؟
الهی انگشتات نوتیف اس ام اس ۳۰ میلیارد تومنی باز کنن یه کامنت بزار دیگه🫥
داشت