سلام بچههای ویرگول حالتون چطوره؟! چند روزیه که پستی واسه نوشتن به ذهنم نمیرسه... نمیدونم باید چیبنویسم. از طرفی هم واسه پست تاریخی هم موضوع خاصی ندارم. نمیدونم انگار از ویرگول فاصله گرفتم...
نه نه خط بزن، از اول.
این چند روزه از ویرگول فاصله گرفتم... حس میکنم دیگه مثل قبل نیست. دیگه گشتن توش حال نمیده، دیگه با خوندن حالم عوض نمیشه... دیگه نمیتونم از واقعیت فرار کنم ولی...
نشد. بازم خط بزن. دوباره.
میدونید چیه؟ دیگه نمیتونم از واقعیتها فرار کنم. واسه همینم میخوام برم سراغش. دیگه میخوام قبول کنم که زندگی همین بوده هست و همین خواهد بود. وقتی واقعیت رو قبول کنی دیگه چیزی واسه غر زدن نداری و واسه همینه که دیگه نوشتنم نمیاد. اما حتی هنوزم آزارم میده... با اینکه وقتی میام رو کاغذ بنویسم...
نه لوس شد. خط بزن، این بار صریحتر.
از ویرگول و رویافروشیهاش بدم میاد. از اینکه بیام ویرگول و امیدوار شم انگار که مسکن انداختم بدم میاد. از اینکه مجبورم واسه پذیرفتن واقعیتها خودمو قانع کنم بدم میاد. وقتی میبینم دیگه چیزی واسه نوشتن ندارم از خودم بدم میاد. از اینکه همش درگیر موسیقی و خیالپردازی شدم بدم میاد... دیگه چی؟ از هر چیزی که مربوط به واقعیتها باشه بدم میاد... اصلا چیزی موند که خوشم بیاد؟! شاید یکی آره...
خط بزن، یه چیز دیگه بنویس، برای آخرین بار.
آرزوهایم را به باد میسپارم، تا ببرد جایی که محقق شوند. تا در سر کسی ریشه بدواندشان که بتواند به آنها دست یابد. شاید جایی میان هزاران آرزوی دیگر، که هرگز به مقصد نرسیدند. وقتی هوس یک آرزوی متفاوت میکنم، به ذهنم میرسد که باد آن را از صاحبش جدا کرده. یا شاید هم صاحبش از آن دست کشیده و به دست باد سپرده است.

پ.ن: ایدهی این نوع نوشتن از این پست به ذهنم رسید🌹
پ.ن۲: مراقب خودتون و قلمتون باشید🙌🏻🌹