ویرگول
ورودثبت نام
سارینا مجلل
سارینا مجللگمشده در راه تاریخ
سارینا مجلل
سارینا مجلل
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

در پرتوی غروب امید

چند روزیه که ویرگول اذیت می‌کنه و اون لذت خوندن رو ازم گرفته. از طرفی هم زرت و زرت معلما امتحان می‌ندازن انگار که ما درس دیگه‌ای نداریم. توی این وضعیت، نه کتاب خوندن به آدم حال می‌ده نه نوشتن، میای بخونی با خودت می‌گی شیش تا امتحان دارم عذاب وجدانش نمی‌ذاره. میای بنویسی می‌بینی حسش نمیاد. می‌ری درس بخونی می‌بینی تمومی ندارن. نمی‌خوام غر بزنم و اینا چون واقعاً اهمیت خاصی نداره اما خب جز این چیزی واسه گفتن ندارم. به بزرگی خودتون ببخشید بالاخره. شاید فردا پس فردا یه پست تاریخی گذاشتم تا حال و هوا عوض شه، یکی دو هفته پیش یه پست تو ویرگول دیده بودم، نوشته بود:

_ چیزی که این روزها بهم امید می‌ده آینده نیست، بلکه امید برای تکرارِ گذشته‌ست. (از کیانا)

واقعاً هم همینه، اونقدر که می‌دونیم هیچ آینده‌ی درخشانی در انتظارمون نیست به گذشته دل بستیم. این خوب نیست، آدم رو نابود می‌کنه، چون گذشته‌ی خوب هیچوقت تکرار نمی‌شه. ولی چه می‌شه کرد؟ امید رو از آدمی‌زاد بگیری هیچی واسش نمی‌مونه. حالا هر امیدی که می‌خواد باشه.


غروب ساعت ۱۷:۵۸ روز جمعه، هجده اردیبهشت.
غروب ساعت ۱۷:۵۸ روز جمعه، هجده اردیبهشت.

دلنوشتهنوشتنزندگی
۴۲
۱۳
سارینا مجلل
سارینا مجلل
گمشده در راه تاریخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید