از اونجایی که از فتح کوه قندالف استقبال کردید تصمیم گرفتم یکم از ماجراهای چاییلند واستون بذارم. جونم واستون بگه من یه روز نشسته بودم پیش شوالیهام. اسمش شوالیهی شب هست(Knight of the night ولی بیاین ما بهش بگیم Night's knight) بعد بهش گفتم نایتز نایت خیلی حوصلم سر رفته. اونم گفت میخواین بریم پاسارگارد پیش مقبرهی کوروش؟ من گفتم چرا که نه.

نایتز نایت منو سوار اسب پرنده و سیاهش کرد. جاتون خالی خیلی اسب سرکشی بود ولی نایتز نایت کمکم کرد واسه همین راحت سوارش شدم.

بعد چون اسبش خیلی سریع بود زودی رسیدیم پاسارگارد. رفتم پیش مقبره کوروش و خلاصه کنارش نشستم. یکم با کوروش بزرگ حرف زدم و بعدش دیدم یکی از دور داره میاد، نایتز نایت شمشیرش رو آماده کرد ولی یکم که دقت کردم دیدم عه، هرماینی گرنجر خودمونه که! گفتم نایتز نایت دست نگه دار. اونم شمشیرشو غلاف کرد. منم رفتم استقبال هرماینی.

گفتم هرماینی تو کجا اینجا کجا؟! احوالپرسی کردیم. برگشت گفت سارینا دستم به دامنت واسه کلاس گیاهشناسی جادویی استاد پومونا اسپرات گفته برید کاکتوس دایرهای پیدا کنید ولی هرجا رفتم نبود. منم از قضا یه کاکتوس این شکلی داشتم. اون رو بهش دادم و کلی تشکر کرد. بعدش گفت برای تشکر بیاین کتابخونه هاگوارتز براتون پیانو بنوازم. منم کلی با نایتز نایت رایزنی کردم تا راضی شه آخه میگفت اونجا خطرناکه بانو شما ماگل هستید. هرماینی هم بهش برخورد و گفت خب که چی؟! آخه خودش ماگل بود. کم مونده بود بین هرماینی و نایتز نایت دعوا شه که من بحث رو جمع کردم و رفتیم.

بعدش من و نایتز نایت با اسب سیاه و هرماینی هم با جاروش رفتیم هاگوارتز. هرماینی اون شنل هری رو هم آورده بود. البته چون نایتز نایت خیلی قدش بلند بود مجبور بود زیر شنل خم شه تا پاهاش بیرون نمونن. رفتیم کتابخونه و اونجا یه جایی بین کتابای غولپیکر یه پیانوی خوشگل بود. هرماینی هم واسمون یه دست نواخت و لذت بردیم. بعدش هم چون داشت شب میشد نایتز نایت گفت امن نیست و زود برگشتیم چاییلند. به هرماینی هم قول دادم یه بار دیگه حتماً به دیدنش برم.

پایان.