ویرگول
ورودثبت نام
Buried secret
Buried secretعلاقه‌مند به داستان‌های روانشناختی، گوتیک و رازآلود. در حال روایت داستانی درباره‌ی خاطرات گمشده و رازهای دفن‌شده
Buried secret
Buried secret
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

پارت 2

صدای ساعت سکوت اتاق رو بهم می‌زد.

تیک تاک تیک تاک.

با احساس تبدیل شدن گلویم به کویر بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم تا کمی خشکی‌اش را کم کنم. در اتاق مامان و بابا نیمه‌باز بود و نور کوتاهی زمین را روشن کرده بود. آرام با هم پچ‌پچ می‌کردند، اما مثل همیشه نبود؛ ترکیبی از عصبانیت، شرمندگی و ناراحتی بود.

مامان آرام گفت: «فکر کردی من خبر ندارم؟»

بابا با سکوت جوابش را داد.

مامان ادامه داد: «به چی فکر می‌کردی گابریل… ما دوقلوها رو داریم. آینده‌شون رو باید بسازیم، باید کاری کنیم هیچ‌وقت کم و کسری نداشته باشن. اون وقت تو…»

صدای گریه‌ی آرام مامان راهرو را پر کرد.

بعد از آن همه آبی که خورده بودم، باز هم حس کردم گلویم خشک شده و قلبم با صدای گریه‌اش مچاله شد.

بابا آرام گفت: «…ما اینجوری نمی‌تونیم ادامه بدیم. از هم جدا می‌شیم.»

صدای گریه‌ی مامان قطع شد.

«واقعاً فکر می‌کنی می‌ذارم با سرنوشت بچه‌ها بازی کنی به خاطر کارهای احمقانت؟»

بابا جوابش را نداد و ادامه داد: «لیدیا با من میاد و وال با تو. خودت بهشون بگو.»

و بعد از اتاق بیرون آمد.

من پشت مبل قایم شدم تا متوجه‌ام نشود و برود بیرون.

بعد از اینکه بابا رفت، رفتم توی اتاقشان. مامان کل صورتش از گریه خیس بود و خسته به نظر می‌رسید. تا من را دید اشک‌هایش را با دستش پاک کرد و دست‌هایش را سمتم دراز کرد.

آرام توی بغلش نشستم و پرسیدم: «خوبی؟»

جواب داد: «دختر قشنگم توی بغلمه، چرا خوب نباشم؟ چرا نخوابیدی؟»

آرام گفتم: «خوابم نبرد.»

مامان نفس عمیقی کشید: «می‌خوای پیش من بخوابی؟»

با ذوق سر تکان دادم و سر جای بابا دراز کشیدم و مامان محکم بغلم کرد و آرام موهایم را نوازش کرد.

مثل همیشه بود…

اما انگار ذهنش جای دیگری بود؛

جایی که از همان‌جا، شروعِ تغییر من اتفاق افتاد.

سکوت
۰
۰
Buried secret
Buried secret
علاقه‌مند به داستان‌های روانشناختی، گوتیک و رازآلود. در حال روایت داستانی درباره‌ی خاطرات گمشده و رازهای دفن‌شده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید