صدای ساعت سکوت اتاق رو بهم میزد.
تیک تاک تیک تاک.
با احساس تبدیل شدن گلویم به کویر بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم تا کمی خشکیاش را کم کنم. در اتاق مامان و بابا نیمهباز بود و نور کوتاهی زمین را روشن کرده بود. آرام با هم پچپچ میکردند، اما مثل همیشه نبود؛ ترکیبی از عصبانیت، شرمندگی و ناراحتی بود.
مامان آرام گفت: «فکر کردی من خبر ندارم؟»
بابا با سکوت جوابش را داد.
مامان ادامه داد: «به چی فکر میکردی گابریل… ما دوقلوها رو داریم. آیندهشون رو باید بسازیم، باید کاری کنیم هیچوقت کم و کسری نداشته باشن. اون وقت تو…»
صدای گریهی آرام مامان راهرو را پر کرد.
بعد از آن همه آبی که خورده بودم، باز هم حس کردم گلویم خشک شده و قلبم با صدای گریهاش مچاله شد.
بابا آرام گفت: «…ما اینجوری نمیتونیم ادامه بدیم. از هم جدا میشیم.»
صدای گریهی مامان قطع شد.
«واقعاً فکر میکنی میذارم با سرنوشت بچهها بازی کنی به خاطر کارهای احمقانت؟»
بابا جوابش را نداد و ادامه داد: «لیدیا با من میاد و وال با تو. خودت بهشون بگو.»
و بعد از اتاق بیرون آمد.
من پشت مبل قایم شدم تا متوجهام نشود و برود بیرون.
بعد از اینکه بابا رفت، رفتم توی اتاقشان. مامان کل صورتش از گریه خیس بود و خسته به نظر میرسید. تا من را دید اشکهایش را با دستش پاک کرد و دستهایش را سمتم دراز کرد.
آرام توی بغلش نشستم و پرسیدم: «خوبی؟»
جواب داد: «دختر قشنگم توی بغلمه، چرا خوب نباشم؟ چرا نخوابیدی؟»
آرام گفتم: «خوابم نبرد.»
مامان نفس عمیقی کشید: «میخوای پیش من بخوابی؟»
با ذوق سر تکان دادم و سر جای بابا دراز کشیدم و مامان محکم بغلم کرد و آرام موهایم را نوازش کرد.
مثل همیشه بود…
اما انگار ذهنش جای دیگری بود؛
جایی که از همانجا، شروعِ تغییر من اتفاق افتاد.