همیشه بعد از مهمونی ها به فکر فرو میرم، یا حداقل اکثر اوقات. روز مهمونی احتمالا عادی به نظر برسم، شاید یکم خجالتی تر و آروم تر از بقیه. اما روز بعد از هر مهمونی برام یه فروپاشی روانیه. روزیه که به عکس ها نگاه میکنم و خودمو نمیشناسم.
تصویری که از خودم دارم دائم در حال تغییره. نزدیک پایان ۲۴ سالگی ام و هنوز حس میکنم تو مراحل اولیه ی آشنایی با خودم هستم. چه از درون و چه بیرون. چقدر طول میکشه که یه آدم خودشو بشناسه؟
یادم میاد تو اوج دوره نوجوانی و بلوغ _که شاید خیلی ها با خودشون مشکلاتی دارن_ چقدر شاد و خوشحال بودم، چقدر راضی از همه چیز، چقدر امیدوار. زیادی امیدوار. چون زیادی روی خودم حساب می کردم، زیادی به اون دختری که هنوز نمی شناختمش اعتماد داشتم. ولی اون هر چی گذشت منو ناامید تر کرد.
ذره ذره پیش رفت، شاید با جزئیات ظاهری شروع شده بود، از چیزی مثل اون بینی بخت برگشته که عمل شد. ولی بعد سلول به سلول پیش رفت و الان حس میکنم به عمق روحم رسیده.
این آدمی که اینجا نشسته و اینا رو مینویسه کسیه که من بیشتر از هر کسی دیدمش، بیشتر از هر کسی شناختمش و بیشتر از هر کسی ازش بدم اومده. از خندیدنش، از گریه هاش، از حرفاش، از صداش، از تک تک رفتار های ریز و درشتش. شاید تنها چیزی که فعلا برام مونده نوشته هاش باشه، تنها اتصالی که بین ما مونده. پس می نویسم و منتظر میمونم تا ببینم زندگی من رو به کجا می بره.
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست