ویرگول
ورودثبت نام
Aylin T
Aylin Tقلم، کتاب، حرم. بهانه‌هایم برای زندگی.
Aylin T
Aylin T
خواندن ۶ دقیقه·۲ ماه پیش

در سوگ فعل‌های ماضی

بسم رب الحسین.


آبان‌ماه تازه از راه رسیده بود. کلاس‌ششمی بودم. آن موقع‌ها مجله‌ی رشد داشتیم؛ یادتان هست مگر نه؟ هر ماه یک بغل مجله‌ی رشد دانش‌آموز با طرح جلد جدید و بوی تازگی‌ای که داشت، به کلاس‌هایمان می‌رسید. هر مجله، یک داستان داشت. داستانِ مجله‌ی آن ماه، حول دخترکی بود که با پدر و نامادری زندگی می‌کرد. اسمِ نامادری، «سیمین‌خانم» بود. خانمِ مهربانی هم بود؛ سعی می‌کرد جای خالیِ مادر دخترک را برایش پر کند اما دخترک خوشش نمی‌آمد. آخر دل دخترک تنگِ مادر خودش بود. دخترک می‌دانست که سیمین‌خانم همیشه لوله‌ی خمیردندان را از قسمت پایینی فشار می‌دهد تا کج‌وکوله نشود؛ به‌خاطر همین هم تا می‌توانست لوله‌ی خمیردندان را کج‌وکوله می‌کرد تا حرص سیمین‌خانم را دربیاورد. کاری ندارم که آخر داستان رابطه‌شان خوب شد و دخترک هم رفت خمیردندان را صاف کرد.
مجله‌ی جدید، تجربه‌ی جدیدی بود؛ معمولاً همان موقعِ تحویل، توی مدرسه ورق می‌زدیم و چند صفحه‌ای می‌خواندیم. آن روز وقتی داشتیم از مدرسه برمی‌گشتیم، فاطمه -دخترِ همسایه که کلاس‌چهارمی بود- گفت: «داستانِ این ماهِ مجله رو خوندی آیلین؟ به‌خاطرِ سیمین‌خانمِ ما، اسم اون خانومه رو گذاشته بودن سیمین.» و من برایش توضیح دادم که این موضوع اتفاقی بوده و اصلاً این مجله‌ها از تهران می‌آیند و تنها برای مدرسه‌ی ما چاپ نمی‌شوند. حیرت‌کردنش هنوز هم یادم است.
یکی-دو روز قبل از این‌که مجله‌ها را تحویل بگیریم، اتفاق عجیبی برایمان افتاده بود. آسمان گرفته بود و ابری. کلاس کمی تاریک شده بود. شاید هم من این‌طور یادم مانده، نمی‌دانم. زنگ سوم بود یا چهارم، که معلم‌مان با چشم‌هایی خیس و سرخ وارد کلاس شد. حتماً شما هم حال پریشان او را دیده‌اید؛ ما هم متوجه شدیم که اتفاق بدی افتاده. من با خود فکر کردم شاید موضوع خانوادگی‌ست و چیزی نپرسیدم؛ اما محیا نمی‌دانم از کجا متوجه قضیه شده بود که پچ‌پچ‌کنان -شاید هم زمزمه‌کنان- به من گفت: «فکر کنم یه اتفاقی برای خانمِ الف افتاده.»
نمی‌دانم راضی هستید که اسم و فامیل‌تان را کامل بنویسم، یا نه. نمی‌نویسم. در این متن فقط بهتان می‌گویم «خانمِ الف».
همین الان هم با یادآوری آن روزها، نفسم بی‌اختیار در سینه حبس می‌شود. شاید عجیب باشد که خاطرات آن روزها این‌قدر شفاف در ذهنم مانده؛ البته تاثیر کمی هم بر رویمان نداشت. به‌ویژه ما ششمی‌ها که بزرگترهای مدرسه بودیم و یک چیزهایی دستگیرمان می‌شد.
شاید از معلم‌مان سوالی درباره‌ی چشم‌های سرخش نپرسیدیم؛ شاید هم بچه‌ها پرسیدند و او چیز زیادی نگفت. اما زنگ تفریح، دور معاون پرورشی‌مان -که او هم چشم‌هایش قرمز بود- جمع شدیم و او مُهرِ تاییدی زد بر شایعه‌ی پخش‌شده میان بچه‌ها: خانمِ الف را از دست داده بودیم.
ما کلاس‌ششمی‌ها شما را بهتر از بقیه می‌شناختیم. در کلاس پنجم، شما یکی از معاون‌های مدرسه‌ی ما بودید. معاون مهربانِ ما، معاون خوش‌صحبتِ ما... لبخندتان را هنوز به یاد دارم. لهجه‌تان با ما فرق می‌کرد؛ می‌گفتند اهل شهر ما نیستید. یک روزی که هیچ‌کس نمی‌دانست آخرین روز است، شما برای آخرین بار معاون مدرسه‌ی ما شدید و بعد دیگر نیامدید. ما که نمی‌دانستیم برای چه به مدرسه‌ی ما نمی‌آیید. شاید فکر می‌کردیم به مدرسه‌ی دیگری رفته‌اید. چه می‌دانستیم که آن روزها را -احتمالاً- در بیمارستان سپری کرده‌اید؟

عکس ساخته‌شده با هوش مصنوعی Copilot
عکس ساخته‌شده با هوش مصنوعی Copilot


فردای آن روز، پایم را که داخل حیاط مدرسه گذاشتم، جمعیتی از دانش‌آموزهای آبی‌پوش را دیدم که جلوی درِ سالن جمع شده بودند. هوا ابری بود. آسمان بغض کرده بود. قدم برداشتم. پیش رفتم. می‌دانستم با چه صحنه‌ای مواجه خواهم شد؛ می‌دانستم و نمی‌دانستم. رسیدم به محل اجتماع بچه‌ها. جلوی در سالن، بنری نصب کرده بودند که عکس شما رویش بود. شما هم آن را دیدید؛ مگر نه؟ در آن عکس هم همان لبخند مهربان‌تان را به لب داشتید. کنار عکس‌تان، درگذشت شما را تسلیت گفته بودند؛ شاید نوشته بودند این‌که این اتفاق چه‌قدر ناباورانه بوده و چه‌قدر غمگین و متاسف هستند. درست یادم نیست چه نوشته بودند. آن لحظه، عکس شما را نگریستم. نوشته‌ها را نگاهی سرسری انداختم و بعد از این‌که به خط آخر رسیدم که نوشته بود بنر تسلیت از طرف همکارانتان در مدرسه‌ی ما است، چشم‌هایم را بین بچه‌های قد و نیم‌قد چرخاندم؛ به امید دیدن یک آشنا. یک همکلاسی. دلم مانند قلبِ آسمان آن صبح، گرفته بود. دلم آغوش یک آشنا را می‌خواست. این خاصیت سوگ است. دلت می‌خواهد یک آشنا، یک همدل را پیدا کنی و در آغوشش اشک بریزی.
همین که چشمم به ریحانه.الف خورد، بغلش کردم و شروع کردم به گریه. یادم هست که شوکه شده بود از حرکت ناگهانی من. یادم هست که به گریه انداختمش. با هم اشک ریختیم. با هم دلمان سوخت.
بنر را بارها و بارها نگاه کردم. بارها و بارها خواندم. چیزی عوض نمی‌شد. نه تغییری در نوشته‌ها ایجاد می‌شد، نه تغییری در رخدادی که دلیل وجود آن بنر بود. ما، دیگر هیچ‌وقت قرار نبود شما را ببینیم. شما، دیگر هیچ‌وقت قرار نبود به مدرسه‌ی ما برگردید و معاون‌مان شوید.
یکی از سال‌پایینی‌ها که احتمالاً از ماجرا سردرنمی‌آورد، نگاهش به من افتاد و گفت: «این دیگه چرا داره گریه می‌کنه؟» و رفت. تا مدت‌ها سر آن یک حرفش عصبانی بودم. معلوم است که گریه می‌کردم. چون هر بار که چشم‌های خندان‌تان در آن عکس را می‌دیدم بر غم دلم افزوده می‌شد. چون می‌فهمیدم این غم را؛ که البته من هم فقط به اندازه‌ی یک دانش‌آموز کلاس‌ششمی درک می‌کردم نه بیشتر.
آن روز یا شاید هم یکی-دو روز بعدش، توی نمازخانه‌ی مدرسه جمع شدیم و به یاد شما قرآن خواندیم. سوره‌ی الرحمن بود یا سوره‌ی یاسین؛ یادم نیست. ولی امیدوارم که این کارمان یکی از همان لبخند‌های زیبا را به روی لب‌تان آورده باشد. امیدوارم صدای قرآن‌خواندنِ قلب‌هایمان، به‌خوبی به شما رسیده باشد.
هیچ‌وقت ندانستیم بیماری‌ای که شما را از ما گرفت، چه بود. حداقل من یکی که هیچ‌وقت خبردار نشدم. اما غم ناشی از فقدان یکی از اعضای مدرسه، تا مدت‌ها در آن سالن‌ها و اتاق‌های تاریک، خانه کرد. نمی‌دانم؛ شاید همین حالا هم یک جایی همان گوشه‌وکنارها جا گرفته باشد. آخر خودتان که می‌دانید، سوگ از بین نمی‌رود. می‌مانَد و کهنه می‌شود.
حالا هفت سال از آن آبان‌ماه عجیب و دلگیر می‌گذرد. من هنوز هم شب‌ها، وقتی خمیردندان را برمی‌دارم یاد سیمین‌خانم توی مجله‌ی رشد می‌افتم که روی چگونگی فشاردادنِ لوله‌ی خمیردندان حساس بود. یاد دخترکِ ساده‌دلِ کلاس‌چهارمی می‌افتم که فکر می‌کرد اسم سیمین‌خانمِ توی داستان را به یاد شما «سیمین» گذاشته‌اند. یاد لبخند شما می‌افتم و چهره‌تان در عکس روی آن بنر، که هیچ نشانی از غم در آن دیده نمی‌شد. یاد شما می‌افتم. گاهی با خود فکر می‌کنم که فرصت نکردیم زیاد با شما همراه و هم‌صحبت شویم، فرصت نکردیم آن‌قدرها شما را بشناسیم... راستش خانم الف، زود بود که شما از این دنیا پر بکشید و بروید. نه صرفاً به‌خاطر این‌که مدت کمی معاون ما شدید؛ به‌خاطر این‌که هنوز سن زیادی نداشتید. هر کسی چهره‌ی شاداب‌تان را در آن عکس می‌دید، با من هم‌نظر می‌شد.
امیدوارم اکنون که این متن را می‌نویسم، حال خودتان در آن دنیا و خانواده‌تان در این دنیا، خوب باشد. امیدوارم در آرامش باشید و همچنان لبخند به لب داشته باشید. خیلی وقت بود که می‌خواستم برایتان بنویسم، بنویسم و بگویم که اگرچه آن دخترِ کلاس‌ششمی حالا دیگر بزرگ شده، اما هنوز شما را یادش هست و آن روزها را هم. شما هم مرا یادتان نمی‌رود؛ مطمئنم.
می‌بخشید مرا که در نوشتن این متن برای شما، از فعل‌های ماضی استفاده کردم. قلبم می‌شکند وقتی می‌بینم که عاقبتِ آدم‌ها به چند فعل ماضی ختم می‌شود. شاید فانی‌بودن آدم‌ها به صلاحشان باشد، شاید آدم‌ها پس از گذر از این دنیای شلوغ و درهم‌برهم به مدتی آرمیدن احتیاج داشته باشند، اما راستش بعضی آدم‌ها وقتی فعل‌شان ماضی می‌شود، هنوز خیلی جوانند.

پ.ن: همین امشب، خبر مرگ مغزی صابر کاظمی عزیز را شنیدیم که برای همه خبر تلخی بود و برای ما طرفداران والیبال، خیلی تلخ‌تر. دلم شکست وقتی متوجه شدم که از حالا به بعد باید درباره‌ی او بگویم که والیبالیست «بود». بازیکن تیم‌ملی «بود»؛ و دیگر هیچ‌کدام این‌ها نیست و نخواهد بود. عجیب است و دردناک. فاجعه.


آیلین‌نوشت
بامداد ۸ آبان ۱۴۰۴

سوگمدرسهجوانیخاطرات
۳
۰
Aylin T
Aylin T
قلم، کتاب، حرم. بهانه‌هایم برای زندگی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید