نمیدونم چرا این کلمه یهو به ذهنم رسید شاید در اعماق وجودم یک فکر بوده تا صفحه ویرگول رو باز کردم تا بنویسم این کلمه به ذهنم آمد . در دنیایی که هیچ کس حرف ادم رو نمیفهمه و همه منتظرن تا ازت آتو بگیرن انسانی مثله من که در تلاشم تا دنیا را برای خودم و دیگران جای بهتری کنم انگ ساده بودن میخورم مسخ شدگی یعنی همین . یعنی بی تفاوت شدن به دیگران و به اطراف و فقط خود محوری . هر روز که از خانه بیرون می آیم و همسایه ها و اطرافیان را می بینم که سراسیمه به سمت محل کارشان میروند تا تاخیر نخورند و همه ساعت 7 به محل کارشان برسند بیشتر از پیش به این کلمه فکر میکنم با خود می گویم زامبی هایی در حال حرکت صب را شب و شب را صبح میکینم. ما برده ایم انرژی و تمام توانمان را میگذاریم برای رساندن افرادی دیگر به اهدافشان آنها روز به روز پولدار تر میشوند و ما روز به روز فقیر تر و حریس تر به اینکه همین کار را هم مبادا از دست بدهیم و نانی برای خوردن نداشته باشیم. به خودم فکر میکنم من بچه کوچکم را به پرستار میسپارم و خود به سر کار میآیم برای اینکه جامعه زن کارمند را بیشتر از زن خانه دار قبول دارد هرچند آمدن سر کار یعنی در اجتماع بودن و برای ما زنها که هرچه در خانه کار کنیم دیده نمیشویم خوب است که منبا درآمدی داشته باشیم و چند ساعتی از کارهای به ظاهر بی ثمر در خانه رها شویم.من هم مسخ شدم؟ که به خود اجازه دادم موجودی ظریف و لطیف را به این دنیا بیاورم و بعد او را در بغل کس دیگری رها کنم و به سر کار بیایم و بچه معصوم من 2 ساعت در فراغ من گریه کند چرا این کار را کردم ؟ تن بچه هام سالم باشه و امیدوارم وقتی بزرگ بشن موفقیتشون رو ببینم