
مدخل ورود من به فلسفه از کوگیتو دکارت شروع شد. در کوگیتو او از یک شک سیستماتیک سخن می گوید و قائل به این امر است که انسان در هر چیزی می تواند شک کند، به استثنای شک در تشکیک خود! او می تواند در تطابق میان عینیت و ذهنیت تردید نموده و علیه بدیهات ذهنی خود بشورد. در واقع برای دکارت لزومی ندارد که آنچه را می بیند یا حس می کند واقعی بداند. لزومی ندارد که درخت بلند حیاط خانه اش را واقعی بداند، کسی چه می داند شاید توهمی بیش نباشد؛ و البته شاید هم عیننا با همین کیفیتی که او آن را دریافته است در حیاط خلوت خانه اش سرسبز روییده باشد. باری باید شک کرد. باید به درخت خانه ی دکارت شک کرد، همچنان که او کرد. اما دکارت در این مرحله متوقف نمی شود و تا آنجایی که به شک کردن خودش هم شک می کند، به پیش می رود. او می خواهد در این امر نیز شک کند که نکند من به چیزی شک نداشته باشم! اما بلافاصله متوجه می شود که ((در این که من به شکیات خود شک می کنم، شکی ندارم)). این یافته برای او به مانند منبع زری است که پس از سال ها و ماه ها کاویدن یافته باشدش؛ هرچند هم بعدهاترش معلوم شود که اشتباه کرده است! این یک یافته ی یقینی در انبوهی از شکیات بود. آری همین است، این جمله در واقع اتم ساده ای است که می توان با کمک آن جهان پیچیده ی دکارت را سامان داده و ساخت. می توان به کمک عقل ایده آل دکارت نظام نوینی را سامان داد که در آن تکلیف همه چیز در کارخانه ی عقل محتوم می شود. در واقع برای دکارت، عقل به منزله ی یک الهه ی مطلق و عنصری بسیط است که می توان کاخ فلسفی بلندی از آن ساخت و راسیونالیزم دکارتی را شکل داد.
اما برای من این همه ی ماجرا نبود. در آن سال ها من یک نوجوان 16 ساله ی سرکش بودم که تازه به فرعی بن بست تشکیک گام نهاده بود. کودکی که در یک شب سرد زمستانی و در کنار اجاقی گرم داستانی عجیب و رمزآلود را خوانده بود. داستانی که در سرزمین دیگری بافته شده و قهرمانانش پریانی بدون دست و پا بودند. آن ها بدن های خود را جا گذاشته بودند و در همه جا حاضر و ناظر بودند و مردمان را می آزردند. قهرمان داستان اما در دیگر سو توانسته بود با مجرد عقلش سرزمین ناشناخته ی پریان را درنوردیده و پایانی خوش بر آن رقم زند.اما کودک من مدام صحنه های راز آلود قصه را با خود مرور می کرد و از ترس موجوداتی عجیب و بدن هایی بدون تن، تنها زیر پتو شب را به صبح می رسانید. آن سال ها برای من سال های عصیان بود! می خواستم از پس نگاه شکاک دکارت حیاط خانه را نظاره کنم و می خواستم با مغز او بیندیشم. می خواستم جهانی تازه بیافرینم، جهانی که او سال ها پیش در آن زیسته بود! سال ها اما گذشت و کودک فریفته ام برخاست، فریاد کرد و به حالا رسید. حالایی که از تمام دکارت تنها نگاه سرد مرموزش را به وام گرفته بود. حالایی که از خود می پرسد ((اگر تو می توانی در خود شک کنی، آیا خداوند نیز می تواند؟ اگر شعور تو تطابق الزامی عینیت و ذهنیت را سوال می کند، خدا نیز توان چنین پرسشی را دارد؟ و بالاخره اگر تو را عصیانی است،
خدای را نیز چنین توانی است؟))