چند ساعتی هست در سکوت نشسته ام.
فردا اخر هفته است و من هیچ کاری ندارم.
دیروز و پریروز جیم بودم شاید فردا هم همین کار رو کنم ... غذا خوردن که خیلی خرجش زیاده و تنهایی پاب رفتن هم حوصلم سر میره.
اینجا برگ درخت ها زرد و نارنجی داره میشه کم کم و پاییز با باد و بارونش فرا رسیده. واقعیت اینه هنوز بهم حس پاییز تهران رو نمیده. پارک ملت ، پیتزا توی فرهای چوبی و سیگارهای محدود با دوستان یواشکی در دانشگاه ، چای نبات و جوجه کباب و املت مشتی صبح بعد از کلاس...
پسرهایی که دوستم داشتند ، دوستانم ، سینما ، مامان
بعدشم ترافیک برگشت توی بارون پاییز ،ماشینم که گرمه و اهنگ کمی غمگین برای زیاد کردن پیاز داغ ماجرا.
البته من ناراحت نیستم و برنمیگردم :D!!!
دختر اتاق بغلی ، هریت ، هر روز برای خودش غذا درست میکنه ... البته اون یه هفته است اینجاست و من فقط سه روزه رسیدم این شهر.
امروز هم لباس هاشو شست. من حتی سبد رخت چرک هم ندارم اما اون از یورکشایر با خودش همه وسایلش رو اورده.
کارت بانکی هنوز صادر نشده. به هرکی میگم که من تاحالا کردیت کارد نداشتم، شصت سانت چشاش گرد میشه.
....
شنبه هم گذشت. الان 11:30 شبه. هیچکس تو این شهر تا 11:30 بیدار نمیمونه حتی اونایی که خیلی در حال پارتی و کلاب هم هستند دیگه تا این ساعتا برمیگردن.
من امروز صبح بیدار شدم و نمیدونستم چیکار کنم ... یعنی قصد خاصی نداشتم.
صبحونه نون تست با پنیر و عسل خوردم و غیرقانونی با فیلترشکن سریال دیدم .
بعدش پلو پختم با گوشت قلقلی هایی که اماده از سوپر مارکت به قیمت یک پوند خریده بودم . پشتشو نگاه کردم دیدم 50 درصدش خوکه! و بقیش هم نون و اینجور چیزا.
خیلی بدمزه بودند و تصمیم گرفتم دیگه غذا هام رو خودم از اسکرچ درست کنم ( با گوشت گاو!!!)
چند روزی که لندن خونه دخترعمم بودم، میگفت مسلمونا ممکنه مشروبم بخورن و بیکینی هم بپوشن اما گوشت خوک واقعا خط قرمزشونه!
من از گوشت خوک خیلی خوشم نمیاد ... حس میکنم یه ته مزه ای داره. نمیدونم شاید هم تلقینه چون خودشون که خیلی دوست دارند.
در لندن مهمون دخترعمه اینا فیش اند چیپس هم خوردم. اون خوشمزه بود اما کمی چرب! بهرحال پیشنهاد میکنم. شاید سفرنامه لندن رو به صورت جداگانه بنویسم... خیلی شهر قشنگی بود خیلی
خلاصه ناهار رو که داشتم درست میکردم یهو هریت از راه رسید و اومد توی اشپزخونه با دو تا گلدون کوچولو!!!
گفت امروز و فردا توی بوتانیک گاردن یه Autumn fair هست که یه سری چیزای رایگان میدن و خلاصه یه بازارچه ای داره و یه سری چیزای کوچولو و غذا هم میفروشن.
من هم که بسیار بیکار بودم و تصمیم گرفتم یکشنبه ظهرم رو به این کار بگذرونم. شاید اونجا قهوه کوچکی هم خوردم. شاید گلدون رایگانی هم گیرم اومد!! خدا رو چه دیدی.
البته یکشنبه صبح هم هریت نوزده ساله FLAT MeetinG گذاشته. یه پوستر درست کرده بود به دیوار چسبونده بود که خودمون 6 تا تو اشپزخونه جمع شیم یکم قانون بذاریم و با هم اشنا شیم. عقلش خوب کار میکنه .
بعدش شال و کلاه کردم و بار و بندیلم رو جمع کردم پیاده از خوابگاه راه افتادم به سمت سیتی سنتر که تقریبا بیست دقیقه راه بود.
شهر من شهر عجیبیه همه فروشگاهای خوب تو سیتی سنتر جمع شدن و تقریبا هیچ جای دیگه ای شعبه ندارن. حتی سوپرمارکت مارکس اند اسپنسر هم شعبه های خیلی محدودی داره.
تقریبا 3 ساعت در بازارها چرخیدم دنبال شلوار جین و بوت ضد اب ... اما همه چیز گرون بود و در نهایت فقط یک عینک افتابی توی اف خریدم 8.5 پوند.
بعدش هم از مارکس اند اسپنسر یه شیشه روغن زیتون (7 پوند ) ، پوره سیر کوچولو (2پ) ، 6 عدد تخم مرغ(2پ) کره خیلی بزرگ (2.5 ) ماست کوچک (1)و پاستای راویولی دست ساز تازه با فیلینگ اسفناج و ریکوتا ( 2.5 ) پوند و کنسرو لوبیا (0.5) پوند خریدم. جمعا شد 16.5پوند که پشمام ریخت!! ( این همه خرید کردی انتظار داشتی کمترم بشه!؟)
بالاخره رسیدم و با اون مواد جدیدم پاستا درست کردم که بسیار سنگین بود و رو دل کردم واقعا بازم پشیمون شدم !!!تصمیم گرفتم فقط پلو مرغ بخورم ازین به بعد.
چهارشنبه ، 17 سپتامبر خودم رو ساین اپ کردم برای برنامه والنتری دانشگاه ( ترجمش میشه خیریه دلبخواهی فکر کنم)
نوشته بود قراره یه اپارتمان رو برای فلان چیز اماده کنیم دیگه درست یادم نیست. اما خوبیش این بود که با همکلاسیام اشنا میشدم قبل از شروع ترم.
امیدوارم دوشنبه کارت بانکیم برسه به دستم. واقعا لنگ میزنم بدون اون.
چند تا عکس از بلفست میذارم.






