ویرگول
ورودثبت نام
Arsin | امیرحسین آرسین
Arsin | امیرحسین آرسینببینیم آخرش چی میشه...
Arsin | امیرحسین آرسین
Arsin | امیرحسین آرسین
خواندن ۲ دقیقه·۲۳ روز پیش

روز بیست و پنجم جنگ

بمب‌ها یکی پس از دیگری روی سرمان خراب می‌شوند وَ بدتر از آن تیترهای فوری و بُلدی هستند که جانمان را نه بلکه مغزمان را هدف گرفته‌اند.

هر روز وُ هر ساعت لای این تیترهای بلد، عین نفس کشیدن، شب را صبح می‌کنیم و صبح را شب... بی‌آنکه بدانیم شبیه به قورباغه‌ی درون کتری، رفته رفته به درجه حرارت مرگ نزدیک می‌شویم.

ما حتی اگر جنگ هم تمام شود، دیگر زنده نیستیم... دیگر آن آدم‌های قبل نیستیم... نفس می‌کشیم، می‌خندیم اما چشم‌هایمان دیگر برق نوروز 404 را ندارد...

وقتی از بالای تله‌کابین توچال شهر را تماشا می‌کنیم دیگر یاد بوسه‌های یواشکی‌مان در کوچه پس کوچه‌های شهر نمیفتیم، یاد کافه‌گردی‌هایمان، یاد دور دورهای شبانه‌مان... دیگر هیچ‌کدام از این‌ها، از آن بالا برای‌مان تصویر نمی‌شود... ذوق و ترس تله‌کابین سواری جای خود را به خاطراتی از بمب و موشک و دودهای سیاه‌شان می‌دهد.

حتی این فیلم‌های اکشن هالیوودی هم دیگر مزه قبل را ندارند... هر ساختمانی که در آن فرو می‌ریزد عین یکی از همین ساختمان‌های بدقواره‌ اما دلپذیر تهران است که تا دیروز آسمان دودی را برایمان کور کرده بود وَ امروز دلتنگش هستیم، حتی اگر آسمان هم تماشایی باشد.

اگر ما را دیدی بدان چشم‌هایمان بیش از سن‌مان پیر شده... بدان خیلی چیزها هست که دیگر نه ناراحتمان می‌کند و نه خوشحال... ما عین دست‌ و پای یک‌جا مانده، بیست و چند روزی هست که خواب رفته‌ایم و گِز گِزَش برایمان مانده.

ما، یخ زده‌ایم... شهر پر از صورت‌های سرد و رنگ و رو رفته‌ایست که خندیدنشان هم از روی عادت است انگار...

کاش زندگی هم عین PC دکمه Ctrl+Z داشت؛ آن‌وقت همه چیز را به عقب می‌بردم... به آنجا که دخترکی زیبا در آغوشم خواب بود وَ من عطر گردنش را از زیر موهایش می‌بوییدم... «لحظه» را میبردم همانجا... وَ لب‌هایش را می‌بوسیدم وُ عین فیلم AMORE خودم همه‌چیز را در همان نقطه‌ی غرقِ در خوشیِ بی‌پایان، پایان می‌دادم تا هیچ‌وقت به این قورباغه‌ی گیر افتاده در کتری تبدیل نشویم.

جنگآسمانخوابتهران
۱۱
۰
Arsin | امیرحسین آرسین
Arsin | امیرحسین آرسین
ببینیم آخرش چی میشه...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید