
سرانجام در یک سال نو، جنگ به مهمانی شهر رفت!
مردمی که تا دیروز با لبخند در زیر درختان پرشکوفه نشسته بودند و چای مینوشیدند، با چهرهای درهم و جامهای سرخ، جانشان را سپر تیرهایی کرده بودند که بیوقفه از هر سو میبارید.
اما حالا جز یک سرباز کسی باقی نمانده. تنها، در میان شب، و با کولهای پر از باروت و نارنجک.
هر لحظه آتش بیگانگان بیشتر و ویرانگرتر میشود. اما سرباز، بیاعتنا و با چشمانی بسته خود را در میان آتش رها ساخته.
بیگانگانی که پیروزی در چشمان دیده میشود، با اطمینان درحال پیشرویاند؛ و فاصلهی آتش و انفجار هر لحظه کمتر میشود...