
درسته که محدود بودن در زمان آدم رو کلافه میکنه، اما حتی اگه لحظهای که توش هستم بد باشه، من نمیخوام به گذشته یا آینده برم.
آینده نگران کنندهست. حتی با تمام پیشرفتهاش و شکوهش!
تکرار گذشته سخته. اگه ازم بپرسن کدوم لحظات در گذشته رو دوست داشتی تا ابد باقی میموندن و کدومشون هیچ وقت اتفاق نمیافتادن، هیچ کدوم رو انتخاب نمیکردم.
مشکلات، لحظات سخت، انتخابهای اشتباه، تصمیمات غلط، تمامشون در رسیدن من به نقطهای که الان هستم موثر بودن. دوستشون ندارم اما بازم انتخابشون میکنم و ازشون درس میگیرم.
لحظات خوب هم دوامی ندارن. زود میگذرن و تبدیل به رنجی دائمی میشن.
نمیدونم! شاید دلم میخواد جایی دور از تمام آدمها باشم. دور از تمام کثافتهایی که در این جهان رخ میده. جایی که در سکوت و تنهایی غرق بشم.
میتونم در رو به تمام احمقها ببندم و در دنیای خودم زندگی کنم. بدون محدودیت زمان و مکان؛ بدون ارزشهای غلط و دقدقههای مسخره؛ توی لحظاتی که تا ابد میمونن.
اما نمیتونم خودم رو گول بزنم. من میدونم که اونها اتفاق میافتن.
شاید اشتباهمون اینجاست که انتظار داریم اشرف مخلوقات دنیا رو گل و بلبل کنه.
شاید دنیا باید با همین چرخ ظلم و فساد بچرخه، توی تاریکی فرو بره، تا نور تفاوت روحهای بزرگ مشخص بشه.
انسانهای تاثیرگذاری که خلقت از وجود اونها معنا بگیره و ارزش تمام سیاهیها رو داشته باشن.
شاید به جز اونها تمام ما سیاهلشکرهایی با ظاهرهای متفاوت اما مسیرهای مشابه باشیم.