
بله به زندگی، این چیزی اَست که همه به دنبالش هستند یک بله بزرگ به زندگی!
نویسنده: برای درک بهتر، مطلب(جف فاستر، تسلیم) رو نگاه کنید.
آنها آیندهای را تصور میکنند که در آن عمیقا در خانه هستند و در صلحاند یا در اتصالاند یا احساس ثبات میکنند یا احساس آرامش میکنند یا کاملا خودشان هستند یا احساس سر زندگی میکنند...
آنها منتظرند تا آن صحنه اتفاق بیوفتد...
آنها سعی میکنند تا آن صحنه بیاید...
ما منتظر بله به زندگی هستیم، ما در تقلا هستیم...
اکنون در اینجا نشستهایم و در تقلا هستیم که به آنجا برسیم: به بله به زندگی.
پس ما میگوییم: نه من نمیخواهم اینجا باشم من میخواهم آنجا باشم. من میخواهم آن بله باشم من میخواهم بله را دریافت کنم
راستش ما فکر میکنیم با گفتن نه به جایی که الان هستیم؛ میتوانیم به آن بله برسیم.
اگر به جایی که الان هستیم نه بگوییم، حتی اگر به آنجا برسیم(به آنجایی که تصور میکنیم ما را به آزادی میرساند)؛ این یک نه خواهد بود، ما نه(مقاومت) را با خود حمل میکنیم.
پس اگه اکنون مقاومتی هست
اگر اکنون زندگی را به عقب پس میزنیم
افکار را به عقب پس میزنیم
احساسات را پس میزنیم، (در اصل)صحنه اکنون را پس میزنیم
وقتی به صحنه آینده میرسیم ، همان صحنهی آیندهای که منتظرش بودیم؛ آن هم، اکنون(لحظه حال) خواهد بود و همچنان در برابرش مقاومت خواهیم کرد!
به همین دلیل هیچوقت احساس نمیکنیم که به آنجا رسیدهایم، چون ما به جایی که اکنون قرار داریم (نه) میگوییم.
پس همه به این بستگی دارد که (بله) بگوییم!
به این بستگی دارد که به جایی که در آن قرار دارید (بله) بگویید. به صحنه اکنون (بله) بگویید.
هر چقدر که این صحنه ناقص به نظر برسد
هر قدر که احساس شکستگی میکنید
هر چقدر غم و شک و خشم و ترس و اشتیاق(عطش یا هوس یا آرزو) وجود دارد از آن یک دشمن نسازید.
شروع کنید به مشاهده ی آنها، مشاهده ی آن شعور برتر در این صحنه اکنون...
این با تقلای شما خسته میشود، با تلاش مداوم شما برای رسیدن به جایی خسته میشود
خسته میشود از اینکه دقیقا نمیداند چه موقع قرار است به آنجا برسید؛ و حتی ی جورایی فراموش میکند که اصلا دنبال چه بوده است، فقط تصور میکند که باید به دنبال چیزی باشد.
میدونی... در انتظار جوابی بودن، در انتظار جوابها بودن؛ چون همیشه همه به شما گفتهاند که باید جوابها را بدانید. و همیشه همه به شما گفتهاند که عدم اطمینان یک مشکل است، شک داشتن مشکل است و ندانستن مشکل است و ترس ایراد دارد و خشم و ناراحت بودن ایراد دارد پس ما بزرگ میشویم و با باور به چیز های مثبت و چیز های منفی شست و شوی مغزی میشویم.
اوه من باید از این دوری کنم این منفی هست! اوه این شیطانی است باید از آن دوری کنم. اوه! این تاریکی است باید از شرش خلاص شوم.
ما یاد گرفتیم زندگی را به نور و تاریکی، مثبت و منفی و خوب و بد تقسیم کنیم، و ما قرار است چیز های منفی را به عقب برانیم یا در برابرشان مقاومت کنیم یا از آنها فرار کنیم و یا حتی آنها را نابود کنیم و به چیز های مثبت برسیم.
بنابراین، یه جایی کل این بازی سقوط میکند چون این با چیزی که ما حقیقتا هستیم مطابقت ندارد این یک ماهیت طبیعی نیست. این حقیقتا با چیزی که ما هستیم همخوانی ندارد.
حقیقت وجودی ما زندگی را اینگونه تقسیم نمیکند.
مثل یک اقیانوس، اقیانوس نمیگوید فقط نیمی از امواج من مجاز هستند فقط امواج مثبت. ای امواج منفی! شما باید ناپدید شوید، در درونم برای شما جایی ندارم، در درون من فقط امواج مثبت جا دارد!
خب بالاخره یه جایی این خسته کننده میشود. شما این درگیری را بیشتر و بیشتر احساس میکنید. حتی کار بعضی ها به افسردگی و به تخت خواب کشیده شده و خسته از زندگی، خسته از درگیری، خسته از جست و جو...
اگر خوش شانس باشیم، شروع میکنیم به نا امیدی(دلسردی) از تمام وعده های زندگی.
من همیشه خیلی هیجان زده میشم وقتی آدمهایی با این سرخوردگی از زندگی به سراغم میآیند.
این سر آغاز یک آگاهی عظیم است
سرخوردگی(نا امیدی، دلسردی) به تنهایی یک شعور عظیم است.
سرخوردگی پایان توهم است و بزرگترین توهم این است که شادی شما، شادی حقیقی شما خوشحالی حقیقی شما به چیز ها وابسته است به پول، شهرت و شکوه، حتی به روشن ضمیریای که به آن وعده داده شده بودید.
روپرت اسپایرا: جست و جوی روشن شدگی یا روشن ضمیری یعنی ما به جست و جوی یک وضعیتیم که حتی اگر به اون وضعیت برسیم، دیر یا زود ما رو ترک میکنه و بدبخت تر از زمانی که اون رو نداشتیم میشیم.
آنچه به آن مشتاقیم در آغوش گرفتن جایی هست که در آن(اکنون) هستیم، ما واقعا مشتاق چیز های بعدی نیستیم!
ما مشتاقیم در اتصالی عمیق با جایی که در آن هستیم باشیم تا دوباره طعم زندگی رو بچشیم!