درست همان لحظه، در آن تاریکترین گوشهی روحم، آرزو میکردم کاش میشد خود را نه در دریایی، که در گردابی از اسید سولفوریک پرتاب کنم؛ آنقدر سوزان و کشنده، که نه تنها جسدی نماند، که حتی خاطرهای، حتی سایهای از این پیکر متعفنِ در حال زوال، از این "من"ِ گندیده، بر صفحهی وجود نماند. بویی از تعفنِ روحِ گندیدهام، از زخمهای باز و عفونیِ قلبم، چنان فضای اطرافم را آلوده کرده که هر جنبندهای را از من میراند، چه رسد به خودم که در این مردابِ متعفنِ وجودم دست و پا میزنم. آه از این منِ تهی، این پوسته ی خشکیده و بیاحساس، این قلبِ از سنگ هم سختتر و بیمروتتر. بیچاره خودم، بیچاره روحِ خستهام که به دامِ چنین “منی” افتاده، به زندانِ این کالبدِ رو به اضمحلال. چقدر مظلوم واقع شدی ای روحِ سرگردان، ای اسیرِ بیگناه، در این میانِ جماعتِ کر و کور و بیدل.
مرگ؟ آری… نامش بر لبانم مُهر شده، بر استخوانهایم حک شده. بارها و بارها راجبش فکر کرده ام. هزاران بار نامش را با حسرت،بر زبان آوردهام و هر بار، پاسخی جز تمسخر، جز بیتفاوتیِ مطلق و گزنده نشنیدهام. این کلمات را در برابر کسانی به زبان آوردهام که خود دلیل نخستین نفس هایم بوده اند. اما نه لرزشی در نگاهشان افتاد و نه چشمهای از اشک در چشمانِ بیروحشان جوشید. تنها با تبسمی بیرحمانه، با لبانی که از سرِ طعنه کج شده بود، گفتند: “چه انتظار میکشی؟ زودتر این کار را بکن، هرچه سریعتر بهتر! انشاءالله…” و این "انشاءالله"شان، نه دعایی، که لعنتی بود؛ تیری زهرآگین، مستقیم بر قلبِ پارهپارهام، بر آخرین کورسوی لرزانِ امیدم. نه بار اول بود که این زهر را مینوشیدم و نه آخرین بار خواهد بود. اما این “آدمیست” دیگر… با این همه زخمِ ناسور، با این همه بیمهریِ کشنده، با این همه تحقیر و طرد، باز هم نمیمیرد، باز هم در سینه نفس میکشد و با هر نفس، دردی تازه متولد میشود.
حالا که حتی کسانی که تار و پودِ هستیام به بودنشان گره خورده بود، بیصدا، بیهیچ توضیحی، رهایم کردهاند، آیا بودنِ این کالبدِ خسته و از کار افتاده، این نفسِ لرزان، این زندگیِ رو به ویرانی، ذرهای واجب است؟ تمام وجودم، با هر سلول و هر ذرهاش، فریادِ رفتن سر میدهد. رفتنی بیبازگشت، به سوی نیستیِ محض، به عمقِ فراموشیِ ابدی، جایی که هیچ صدایی، هیچ دردی، هیچ خاطرهای مرا تعقیب نکند.
مگر من از این دنیا چه طلب کرده بودم؟ چه گناهِ نابخشودنیای مرتکب شده بودم؟ تنها حقم را، همان حقِ طبیعیِ تنفسِ آرام، حقِ یک لبخندِ بیدغدغه، حقِ یک آغوشِ بیمنت را از من گرفتند و در عوض، با نگاههای سنگینشان، با کلماتِ گزندهشان، طلبکارِ تمام نداشتههایشان شدند، تمام بدبختیهایشان را به پایِ بودنِ من نوشتند. آه بکشم؟ هرگز… این درد آنقدر عمیق و خفقانآور است که حتی آه کشیدن هم تسکینش نمیدهد، تنها بر سنگینیِ روحِ محتضر میافزاید و ریشههای وجودم را میخشکاند.
خون به دلم کردهاند، وجودم را تکهتکه کردهاند، با هر کلام، با هر نگاه، با هر بیاعتنایی، ذرهذره مرا بلعیدهاند. اما با این همه ویرانی، با این همه ظلمِ آشکار، باز هم دلم نمیآید که نفرینی حوالهشان کنم، حتی یک واژهی تلخ. گویی مهرورزیِ احمقانه، آخرین رمقِ باقیمانده در این روحِ مجروح و درب و داغان است، آخرین کورسوی انسانیت در تاریکترین نقطهی وجودم.
از تمام این جهانِ تاریک و بیرحم، تنها یک آغوشِ بیمنت و امن میخواستم؛ پناهگاهی کوچک، جایی برای سر نهادن و نفسی عمیق کشیدن. اما دریغ که حتی همین رویای کوچک هم نصیبم نشد، حتی سایهاش هم از سرم دریغ شد. باشد… این دنیایِ آلوده و پوچ و بیرحم، ارزانی همین آدمیانِ از خودراضی، همین غارتگرانِ زندگی، همین ویرانکنندگانِ روح و روان.
بدرود ای زندگی… بدرود… برای ابد…
