
آدمیزاد به وقت غم به کجا میگریزد؟
سؤال سادهای است؛ آنقدر ساده که میشود بیاعتنا از کنارش رد شد. اما اگر یک روز، غم واقعاً دستش را دور گلویت حلقه کند، میفهمی این سؤال از آن سؤالهایی نیست که بتوان با چند جملهی قشنگ و چند نقلقول از بزرگان سر و تهش را هم آورد.
آدمیزاد به وقت گرسنگی نان میخواهد.
به وقت تشنگی آب.
به وقت بیماری، طبیب.
به وقت بیپولی، کار.
اما به وقت غم چه؟
به کجا باید پناه ببرد؟
اصلاً مگر هر غمی پناهگاهی دارد؟
یک زمانی خدایی بود.
نعوذبالله، نه که حال بخواهم بگویم نیست. نه.
خدا که جایی نرفته است. خدا مثل ما خانه عوض نکرده، قهر نکرده، از این دنیا نرفته است. این ماییم که راه خانهاش را گم کردهایم؛ آنقدر گم کردهایم که گاهی اگر نشانیاش را هم به ما بدهند، باز از کنارش رد میشویم و خیال میکنیم مقصد جای دیگری است.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید بزرگترین پیروزیِ قدرت، این نبود که آدمها را از خدا جدا کند؛ بلکه این بود که کاری کرد دیگر احساس نکنند چیزی را از دست دادهاند.
انسانهای قدرتدوست و قدرتطلب، آنهایی که خوب بلدند بازار بسازند و نیاز خلق کنند، ایمان را از آدمها نستاندند؛ فقط هزار چیز دیگر جلوی چشمشان گذاشتند تا دیگر فرصت نکنند سرشان را بالا بگیرند.
آدمی که تمام روز به فکر قسط، اجاره، رقابت، دیدهشدن، عقب نماندن، خریدن، فروختن، اثبات کردن و نقش بازی کردن باشد، دیگر چه وقتی برای خلوت کردن با خودش پیدا میکند؟
چه برسد به خدا.
سوقش دادند به کافهها؛ نه اینکه کافه بد باشد، نه. کافه مگر چه گناهی کرده؟ کافه فقط یک میز و چند صندلی و بوی قهوه است.
اما وقتی قرار باشد هر زخمی را با یک فنجان قهوه بیحس کنیم، دیگر مشکل از قهوه نیست.
سوقش دادند به دود.
به مواد.
به مصرف زهرمار.
به خریدن چیزهایی که هیچ نیازی به آنها نداشت.
به مسابقهای که خط پایانش هر روز چند قدم دورتر میشود.
به او گفتند آزادی یعنی هرچه دلت خواست انجام بده.
اما هیچوقت نگفتند اگر دلِ آدم بیمار باشد چه؟
اگر نفس، افسار را به دست بگیرد چه؟
اگر هوس، جای حقیقت بنشیند چه؟
اگر آدم یک روز از خواب بیدار شود و بفهمد سالهاست دارد برای چیزهایی جان میکند که حتی دوستشان هم ندارد، آن وقت باید یقهی چه کسی را بگیرد؟

آدمیزاد موجود عجیبی است.
اگر خدا را نپرستد، خیال نکنید دیگر چیزی را نمیپرستد.
نه.
محال است.
او حتماً چیزی را به جای خدا مینشاند.
یکی پول را.
یکی قدرت را.
یکی شهرت را.
یکی عشق را.
یکی خودش را.
یکی هم غم را.
بعضی آدمها چنان با غمشان زندگی میکنند که اگر یک روز غم از زندگیشان برود، احساس غربت میکنند. انگار سالها با مهمانی ناخوانده زیر یک سقف زندگی کرده باشند و حالا که رفته، خانه بیش از اندازه ساکت شده باشد.
غم هم موجود عجیبی است.
اول مهمان است.
بعد همخانه میشود.
بعد صاحبخانه.
آخر سر، تو میشوی مهمان.
د آخه اوس کریم...قربونِ کرم و حکمتت
تو ما را نبینی، تو به ما نظر نکنی، ما چکار کنیم؟
بعضی وقتها آدم نه دعا بلد است، نه گریه.
نه حتی شکایت.
فقط دلش میخواهد یکی صدایش کند.
همین.
نه معجزهای میخواهد، نه کرامتی، نه گشایشی.
گاهی آدم از خدا فقط میخواهد فراموشش نکرده باشد.
این حسِ فراموششدن، از خود غم هم تلختر است.
اینکه خیال کنی در این عالم، هیچکس حواسش به تو نیست؛ نه زمین، نه آسمان، نه آدمها، نه حتی خودت.
بعضی روزها میآیند که همهی کارها را انجام دادهای.
همهچیز مرتب و منظم و طبق برنامه پیش رفته است.
تیک همهی کارهای دفترچه را زدهای.
ظرفها شسته شدهاند.
لباسها تا شدهاند.
اتاق مرتب است.
قبضها پرداخت شدهاند.
جواب پیامها را دادهای.
حتی زباله را هم سر ساعت پایین بردهای.
ظاهر زندگی، از بیرون، هیچ ایرادی ندارد.
اگر کسی از پنجره نگاه کند، احتمالاً با خودش میگوید:
«چه زندگی مرتبی...»
اما چیزی سر جایش نیست.
و از دست ما هم کاری ساخته نیست.
دلی سر جایش نیست.
قلبی غبار گرفته و تار عنکبوت بسته است.
خردهشیشههای دل روی فرش ریختهاند.
روی پنجرهٔ وجود، لکِ اشک مانده است.
گوشههای روح، نم کشیدهاند.
دیوارهای درون، بوی کهنگی گرفتهاند.
چراغی که سالها روشن بوده، حالا سوسو میزند.
و عجیب آنکه همهی این ویرانیها، بیصدا اتفاق افتادهاند.
هیچ همسایهای از پنجره سرک نکشیده.
هیچ مأموری صورتجلسه نکرده.
هیچ آژیر خطری به صدا درنیامده.
دل، استادِ خراب شدن در سکوت است.
این خرابیها از آن مدل خرابیهایی نیست که بشود با یک پیچگوشتی درستشان کرد.
نمیشود کمی پیسپیس خوشبو زد، بعد با روزنامههای خانهٔ پدربزرگ برقشان انداخت.
نمیشود مثل مادربزرگ، کمی آب روی زمین پاشید و بعد با جارو دستی همهچیز را جمع کرد.
نه عزیز جان...
نه.
دل را نمیشود تی کشید.
روح را نمیشود واکس زد.
غم را نمیشود با دستمال نمدار پاک کرد.
برای حافظه سفیدکننده نساختهاند.
برای دلتنگی چسبِ دوقلو تولید نشده.
هیچ فروشگاهی «قطعهٔ یدکیِ امید» نمیفروشد.
و هیچ ضمانتنامهای هم وجود ندارد که نوشته باشد:
«در صورت شکستگی قلب، تا هفت روز امکان تعویض وجود دارد.»
زبانم لال اگر خط و خشی بر چیزی بیفتد، چه؟
آن وقت میخواهیم چه گلی بر سرمان بگیریم؟
مگر دیگر به این سادگیها رفع میشود؟
بعضی ترکها، هرچقدر هم رنگشان کنی، عصرها دوباره خودشان را نشان میدهند.
درست مثل غم.
غم حافظهی عجیبی دارد.
هیچوقت آدرس صاحبش را گم نمیکند.
گاهی با خودم فکر میکنم دنیا بیش از آنکه جای زندگی باشد، کارخانهٔ تولید حواسپرتی است.
همهچیز آماده است تا یادت برود.
یادت برود که یک روزی آرزوهای دیگری داشتی.
یادت برود که یک روزی از دیدن باران ذوق میکردی.
یادت برود که یک روزی دلت برای هیچکس سنگین نبود.
یادت برود که میتوانستی ساعتها به آسمان نگاه کنی و احساس نکنی وقتت دارد تلف میشود.
انگار تمام دنیا دست به دست هم دادهاند تا آدم کمتر فکر کند.
چون آدمی که فکر کند، سؤال میپرسد.
و آدمی که سؤال بپرسد، دیگر به این راحتیها رام نمیشود.
شاید برای همین است که از سکوت میترسند.
از تنهایی میترسند.
از خلوت میترسند.
چون در سکوت، صدای چیزهایی شنیده میشود که وسط شلوغی، سالها دفن ماندهاند.
و یکی از آن صداها، صدای غم است.
همان غمی که تا وقتی سرت شلوغ است، مؤدبانه گوشهای میایستد.
اما همین که شب شد و چراغها خاموش شدند، آرام میآید کنار تختت مینشیند.
نه چیزی میگوید.
نه کاری میکند.
فقط نگاهت میکند.
و گاهی همین نگاه، از هزار فریاد سنگینتر است.