در آغاز، باغی نبود. باغ بعدها ساخته شد . از جنس ترس، از جنس نام، از جنس «نباید». اما پیش از هر باغی، درختی بود با شاخههایی از امکان محض. و بر آن درخت، سیبی آویخته بود نه از جنس میوه، که از جنس آگاهیِ گزینش.
به روایتِ درختانِ پیرِ باغ، پیش از آنکه قابیل هابیل را به خاک بسپارد، و پیش از آنکه نوح مستیِ کشتی را به ریشِ طوفان بکشد، مردی بود با انگشتانی لرزان و چشمانی که از بیمِ «شاید» و «مبادا» کور شده بودند. نامش را از دفترِ فرشتگان پاک کردند، نه از روی تنبیه، که از سرِ فراموشیِ عمدی.
مرد ایستاده بود زیر سایهی آن درخت. دستش را بلند کرد. باز هم بلند کرد. نوک انگشتانش – آن پنجههای لرزانِ عصیاننویس – پوستِ صیقلیِ سیب را لمس کردند. گرم بود. گرمیِ یک رازِ کوچک. و در همان لحظه، چیزی در پشت گردنش نجوا کرد: «اگر گاز نزنی، بیگناه میمانی. اگر گاز نزنی، هرگز سقوط نمیکنی. اگر گاز نزنی... نامت را در تاریخ بهسانِ نخستین خردمند ثبت میکنند، نه نخستین سرکش.»
و او گاز نزد.
فقط لبهایش را فشرد. سیب را به نرمی پس زد. انگار که دستش سوخته باشد. جایی نوشته شده: «او نخستین کسی بود که سیب را از شاخه چید، به مشت فشرد، گرمیِ پوستِ صیقلیِ آن را بر لب حس کرد... و بعد، آهسته، مثل یک ترسویِ حرفهای، سیب را برگرداند روی سینیِ تقدیر و گفت: نه، نکند... نکند این لقمه، همان لقمهی ممنوع باشد که آتش را بر تنِ آدمیزاد مینشاند.»
چه قربانیِ باشکوهی برایِ معبدِ «همانجوری که بودیم»!
برای او باید مرثیه خواند. نه از آن مرثیههای سنگین و رسمی، با طبل و شیونهای ردیفشده. بلکه مرثیهای از جنس آهِ سرد، از جنس دری که به روی خودش قفل کرد و کلید را انداخت در چاهِ «احتمالاً».
او نخستین مردی بود که فهمید عصیان، هزینه دارد – اما در فهمیدنش ماند، بیآنکه بهایش را بپردازد. او نخستین قربانیِ تقدیرِ معکوس بود – نه سقوط کرده از بهشت، که ایستاده در بهشت و بهشت را از خود ساقط کرده.
قبرش را نمیتوان یافت. نشانش را نمیشود پرسید. چون ترس، قبر ندارد؛ ترس، خود، قبرِ زندههاست. او ابداً در گورستانهای معمولی خاک نمیشود، او زیر تلی از کتابهای فقه، زیر قنداق تفاسیر خشک، زیر سنگینیِ عادت و «از قدیم گفتهاند» مدفون است.
مرثیه بخوانید برای نخستین «نه»ی جهان! نه برای آن نهیِ خدا، که برای «نه»ی خودِ انسان. او جرات نکرد عصیان کند. او در برابرِ سیب، در برابرِ آن «آری»یِ کوچک و سرخ، عقب کشید. و از آن عقبکشیدن، تمامیِ تاریخِ بندگی نوشته شد. تمام پادشاهانی که بر تخت نشستند و نگفتند «نه» به تاج، تمام سربازانی که به جنگ رفتند و نگفتند «نه» به فرمان. همه، نوادگانِ همان مردِ سیبِ بیگازند.
اما از آن سو، از سمتِ بادی که میوزد و دامنِ لباسهای زنانه را از چارچوبِ اخلاقِ مردانه بیرون میکشد، میآید صدای تقتق پاشنههایی که روی ترسها راه میروند. او میآید. زنِ نخستین. آن که سیب را دید، بویید، چرخاند و پیش از آنکه مردِ ترسو فریاد بزند «نکن!»، گاز زد.
او از کجا آمد؟ شاید از همان دانهٔ سیبی که در خوابِ مرد روییده بود. زنی با موهایی چون ریشههای درهم تنیدهٔ دانش. اسمش را بعدها گذاشتند حوّا؛ اما نام حقیقی او «آغاز» بود. آمد، بیآنکه از کسی اجازه بگیرد. بیآنکه از شاخه سؤال کند: «داری؟» فقط دست دراز کرد، سیب را چید چنان که انگار تمام عمر داشته برای این چیدن تمرین میکرده.
اما جادو در آن لحظه نبود؛ جادو در آن بود که نخست گاز نزد. نگاهش را به مرد دوخت. مرد، آن چهرهٔ آشنای همیشهٔ باغ، که حالا یک باره غریب و ترسیده مینمود. زن گفت: «چرا نچیدی؟» مرد جواب نداد. فقط لرزید.
و آنگاه زن خندید. خندهای که بوی باروتِ قانونشکنی میداد.
صدای گازِ او، انفجار بود. سیب فریاد کشید، درخت از ریشه لرزید، و مار زبانش را از کامی که هزار سال تسبیح گفته بود بیرون آورد و گفت: «سرانجام... تو آمدی.»
زن تکهٔ سیب را قورت داد و مزه مزه کرد طعمِ جرأتِ لذتِ پیش از اجازه را.
نخستین زنی که گاز زد، نخستین ملحدِ مذهبی تاریخ است. او نفهمید که سیب، درخت را نابود میکند. او فهمید که سیب، باغِ قفس را نابود میکند. مردِ ترسو، آن طرف باغ، مشغول نخ کردن تسبیحِ چوبیِ درخت بود و زمزمه میکرد: «لا حول... لا قوه...»
زن در مرکزِ باغ ایستاد، لبانش از شیرهٔ سیب سرخ بود، انگار خونِ خودِ ممنوعه را خورده باشد. نگاهش را به مرد انداخت و گفت: «تو که سیب را گاز نگرفتی، پس چرا هنوز گرسنهای؟ چرا شبها کابوس میبینی از درختی که تکانش ندادی؟ چرا وقتی من میچشم، تو به من خیره میشوی با چشمانی که هم حسد دارد، هم شهوتِ ممنوع، هم ترس از قضاوت؟ تو سیب را نخوردی، اما مرا میخواهی بخوری... ببین چه منافقانه میمیری ای نخستین مردِ نازا!»
و مرد چه کرد؟ ایستاده ماند. در همان سایهگاه. به سیبِ گازخورده نگاه کرد که حالا در دست زن بود، مانند ماهی از تور رسته. مرد میتوانست بگوید: «نصفش را به من بده.» نمیگفت. میتوانست بگوید: «حق با تو بود.» نمیگفت. میتوانست دستی به موهای زن بکشد و بگوید: «مرا هم از این باغِ مرده بیرون ببر.» اما زبانش بسته بود. گویی با هر «نچیدن»ی، یک تار از تارهای صوتیاش را بُریده بود.
و اینجا است جایگاه مرثیه. نه برای آن زن که از بهشت رانده شد (بهشتی که در واقع زندانِ بیانتخاب بود)، بلکه برای این مرد که در بهشت ماند. که سقوط نکرد؛ و بهشت، بدون سقوط، تنها یک نام دیگر برای جهنم است: جهنمِ امن، جهنمِ ایستادن، جهنمِ تماشا کردنِ دیگران که پرواز میکنند و تو همچنان بر زمینِ صاف و هموارِ نترسیدن میخزی.

مرثیهی من برای آن مرد نیست. مرثیهی من برای نسلِ نازنی است که از تخمِ او زاده شدند: مردانی که سیب را نمیخورند ولی برای خوردنش تفأل میزنند؛ مردانی که پشتِ پردهی «ولایت و دیانت» لخت میشوند و در خلوت، داستانِ زنی را مینویسند که سیب را خورده و پشیمان است، در حالی که خودشان از نعره زدن در اوجِ ارگاسمِ قدرت هم نمیتوانند «نه» به سقف بگویند.
این مرثیه، مویه بر جنازهای است که هیچگاه متولد نشد: جنازهٔ شجاعتِ مردانه. از آن روز تا امروز، هر مردی که سیب را گاز زده، زنانهاش کردهاند. و هر زنی که سیب را گاز زده، مردانه زیستن را یاد داده به تمام جهان.
و امروز، ما مردِ نخستین را فراموش کردهایم. برایش مجسمه نساختهاند، برایش شعر نگفتهاند. اما زن را سنگسار کردهاند، به آتشش کشیدهاند، چوب به پایش بستهاند – برای همان سیبی که گاز زد. چه کسی واقعاً جسور بود؟ کسی که از ترس عقب کشید، یا کسی که از جسارت سوخت؟
مرثیهی ما برای آن مرد است، از سرِ آن حقیقتِ تلخ که: هر یک از ما، در هزار لحظهی کوچکِ زندگی، هر بار که نپریدیم در استخرِ یخزده، هر بار که نزدیکترین راه را رفتیم – ما بر مزارِ آن مرد گُل میکاریم.
اما در لابهلایِ این مرثیه، ستایشی پنهان است برای زنی که گاز زد. برای تمام زنانی که بعد از او گاز زدند. برای آن دختری که در کلاس درس دستش را بلند کرد و پرسید «چرا؟»، برای آن زنی که عاشق شد پیش از آنکه اجازه بگیرد، برای آن مادری که به فرزندش یاد داد سیب را با دندانِ پرسش بگزد.
ستایش باد آن زن نخستین را. او که میدانست سیب، دو چیز بیش نیست: یک میوه و یک بهانه. بهانه برای رها کردنِ ترس. او بلد بود که گاز گرفتن، تنها یک عملِ مکانیکیِ دهان نیست؛ گاز گرفتن، نخستین جُرمِ آگاهانه در جهان است. گاز گرفتن، اعلام استقلالِ زبان از زنجیرِ «بسم الله ...» است.
او خدایِ دیروز را نکشت، خدا را از لباسِ مربیِ مهدکودک درآورد و نشاندش روی صندلیِ تماشاگرِ یک بازیِ بیقانون.
هر که سیبِ ممنوع را گاز بزند، دیگر از باغِ امن بیرون نمیافتد – باغ را درون خود حمل میکند. او فهمید که عصیان، تنها واژهای نیست که مردان از آن میترسند؛ عصیان تنها عملی است که تاریخ را از خوابِ سنگینِ «تکلیف» بیدار میکند.
و اگر روزی باز هم درختِ ممنوعهای بروید، و اگر باز هم میوهای از جنسِ «نباید»، بدانید که زن، گاز خواهد زد. بدون تردید. بدون استخاره. بدون نگرانی از فردای قضاوت.
و آتش، همیشه تنِ ترسوها را بیآنکه بخواهد، روشن میکند. آتش از گازِ سیب نیست؛ آتش از نگرفتنِ سیب است وقتی تشنهای.

و سالها بعد از روزی که درختانِ پیرِ باغ روایت کردند؛ من بر سنگِ مزارِ خیالی نخستین مرد مینویسم:
«اینجا کسی خوابیده که سیب را گاز نزد،
تا ثابت کند میشود بیهیچ لذتی،
به گورستان آزادی رفت.»
و زیر آن، دستخطی زنانه، با خطی پریشان اما آتشین خودنمایی خواهد کرد:
«خوشا به حالِ من که گاز زدم و زندهام. تو مُردی و هنوز جراتِ مُردن نداشتی.»
و به امید روزی که مرد، سرانجام، دندان بر نیمهی باقیماندهٔ سیب بفشارد و بگوید: «بگذار نصفِ دیگرش را من بگزم. هیچ بهشتی از آن گازِ دوم سقوط نمیکند. بهشت، درست همان گازِ دوم آغاز میشود.»