ویرگول
ورودثبت نام
عطا
عطا
عطا
عطا
خواندن ۹ دقیقه·۷ ماه پیش

مجلس سَمْ خوران.

میگامت
میگامت

حال چندان خوبی ندارم. هر روز صبح با استرس و اظطراب زشتی از خواب بیدار میشم. هیچ توانایی برای بیرون اومدن از رخت خواب ندارم. با این حال تمام ارکان صبح جادوییم رو انجام میدم. امروز ساعت ۷:۲۰ از خواب بیدار شدم. و حالا ساعت ۸ بعد از مسواک و یک لیوان آب و قبل از اینکه بخوام برای پیاده روی برم, میخوام چند کلمه ای خودم رو خالی کنم. حال خوبی ندارم. از خودم ناامید و از دنیای اطراف بشدت رنجیده ام. احساس میکنم روح ام مرده. احساس میکنم روح ام را کشته ام. یا شاید به قیمت بسیار اندکی آن را به نمکی فروخته ام. نمکی هم حتما میخواد ببره روحم و آب کن و باهاش دمپایی پلاستیکی بسازه. ولی من فکر میکردم سرنوشت بهتری انتظارم و میکشه. فکر میکردم وقتی میخواهم روحم را مفت بدهم برود کسی از راه میرسد و منصرفم میکند. فکر میکردم در این روزها دست های معجزه گری از راه میرسند و من و درآغوش میگیرن و آروم در گوشم میگن: "نگران نباش فرزندم. همه چی درست میشه." هیچ کدام از این اتفاق ها نیافتاد. من هنوز آواره ی خیابان ها هستم. هنوز با کوچکترین حرفی ناراحت میشم. هنوز هم نمیدونم چی میخوام و نمیدونم اگر چیزی هم بخوام چطور باید خودم و بهش برسونم. فکر میکردم بزرگ شدم, ولی با برگشتن به شهر خودم فهمیدم من هنوزم همون کودک ضعیف گمشده ام. هنوزم در پس زهنم دنبال کسی هستم که نجاتم بده. دنبال پدری که بتونم توی سختی ها فرار کنم به آغوشش. دنبال سرپناهی از حرف های بقیه. دنبال قدرتی که بهش نیاز دارم ولی در بازوی خودم پیداش نمیکنم, و این من و از خودم ناامید میکن.

به اطرافیانم میگم به خودتون سخت نگیرین. هر روز کارهای کوچیکی انجام بدین که شما رو به اون چیزی که دوست دارین نزدیک تر کن. هر روز خودم هم سعی میکنم همین کارها رو انجام بدم. ولی دیگه خسته شدم. احساس میکنم این همه مدت در حال تظاهر بودم. تظاهر به اینکه همه چی درست میشه. هیچ چیزی عوض نمیشه. زندگی همین روزهای خاکستری هستن. هیچ روزی نیست که سفید کامل باشه. یا شاید برای ما نیست. دوست ندارم بیشتر از این امیدوار باشم. دوست ندارم بیشتر از این به خودم امید خالی بدم. من پسربچه ای ام در کالبد یک مرد سی ساله. سی سال و ایقدر درمانده. حق بدین از خودم خجالت بکشم و نخوام کسی نگاهم کن. حق بدین که صبح تا شب خودم رو با قایم شدن پشت یک نقاب نازک از "حال خوب" دفن کنم. من هیچ کس نیستم. توانایی کمک کردن به خودم رو دارم ولی خودم رو لایق کمک نمیدونم. خودم رو لایق دوست داشتن نمیدونم. چرا باید به کسی کمک کنم که همچین کاری با من کرد! چرا باید کسی رو دوست داشته باشم که سی و چهار سال بدترین رفتارها رو با من کرد؟ نمیتونم دوست خوبی برای خودم باشم. تنهام. دنبال دوست دیگه ای هم نیستم. دنبال کسی ام که جرات نابود کردنم رو داشته باشه چون حتی خودم هم این جرات رو ندارم. از نوشته هام خوشم نمیاد. بوی نقاشی های کودکیم رو میده. تکراری. تنها. پر از رنگ و جملاتی که از ته دل نوشته میشه, ولی خالی خالی. خونه ای که توی نقاشی هام میکشدم خونه من نبود. زندان من بود. اونجا من تنها بودم در حالی که بیرون آسمان آبی و درحت های سبز بودن. ولی من هربار خودم توی اون خونه کوچیک که خیلی هم قشنگ بنظر میومد زندانی میکردم.

اگر قرار نبود توی اون چمن زار و کنار اون رود بدوام چرا اونارو میکشیدم؟؟‌ اگر قرار نیست برای آرزوها و هدف هام کاری بکنم پس چرا اونارو توی ذهنم دارم؟؟‌ تا کی میخوام با فقط فکر کردن بهشون و رویا پردازی کارهایی که میخوام و دوست دارم انجام بدم خودارضایی زهنی بکنم؟! اگر جراتش رو نداری که انجامشون بدی چرا اصلا بهشون فکر میکنی؟؟؟ چرا خودت و آزار میدی وقتی میدونی قرار نیست کاری بکنی؟‌ وقتی میدونی تمام کاری که میتونی بکنی همون کارهای تکراری هست که قبلا کردی. جرات انجام دادن کار جدیدی رو نداری. جرات زندگی رو نداری. جرات بیرون اومدن از زندانی که برای خودت ساختی رو نداری. نهایت بتونی یک روز بیرون از زندان قشنگت دووم بیاری. بعدش, با اینکه میدونی اگر همین و ادامه بدی دیگه لازم نیست برگردی به زندانت, ولی تو اونقدر عاشق تحقیر کردن خودتی که بازم دستت و میگیری و میبری تو زندانی که خودت برای خودت با مداد رنگی های قشنگت کشیدی و اونجا دوباره شروع میکنی به شکنجه کردن خودت. آره تو لایق هیچ چیز نیستی. تو همیشه باید تحقیر بشی.

چطور میتونم این داستان و تغییر بدم؟ چطور میتونم با ترسناک ترین هیولاهایی که خودم خلقشون کردم روبرو شم؟‌ چجوری میشه زندگی رو دوباره ساخت؟ من میخوام از این شغل شکنجه‌گر بودن استعفا بدم. میخوام دوست خودم باشم. میخوام فراموش کنم با خودم چیکار کردم. میخوام یکی دیگه بشم. همونی که همیشه توی سرم هست. همون که میخنده. همون که نمیترسه. همون که میتون‌ خودش و به چیزایی که میخواد برسونه. میخوام عوض شم. نمیخوام برگردم به اون خونه. نمیخوام برده‌ی افکار دیگران باشم. نمیخوام از خودم بترسم. باید چیکار کنم؟ خسته شدم. پس چرا از آزار و اذیت خودم خسته نمیشم. چطور میتونم هنوزم اینقدر با خودم بد باشم؟!

آهای مردم, من بلد نیستم چطور باید زندگی کرد. من بلد نیستم چطور باید دوست خوبی بود. من بلد نیستم چطور باید همسر خوبی بود. من بلد نیستم چطور باید فرزند خوبی بود. من گم شدم مردم. من جایی که خودم هم دیگه یادم نیماد کجا بود خودم و گم کردم. خودم و فراموش کردم. توانایی روبرو شدن با ناتوانی هام رو ندارم. لحظات زندگیم پر از شرمساری هست. پر از نتونستن. پر از نکردن. پر از نشدن. پر از ادامه ندادن. پر از ترسیدن. پر از گریه های کودکانه. من بزرگ نشدم. من فقط قد کشیدم. ترس من و کوچیک نگه داشت. کاش این خونه خراب میشد. کاش من از این خونه فرار میکردم. کاش من این نبودم. کاش میشد فراموش کنم با خودم چیکار کردم.

کاش میشد خودم و باور کنم. باور کنم که میتونم. باور کنم هیچ چیز برای ترسیدن نیست. باور کنم همه این چیزایی که گفتم فقط توی سرم هستن. کاش میشد باور کنم همشون فریب های ذهنم هستن برای اینکه من و در شرایط امن نگه دارند. اینجاست که میگه " بزرگترین دشمن شما خود شما/ذهنتون هست." من این مغز ترسو نیازی ندارم. نمیخوام کسی مراقبم باشه. حتی مغز خودم. میخوام جرات پریدن داشته باشم. میخوام زمین خوردن رو تجربه کنم. تا کی میخوام این چیزارو این جا بنویسم و باز هم کاری نکنم؟؟‌تا کی میخوام توی این دایره امن بمونم. تا کی میخوام با ریسک نکردن از خودم مراقبت کنم؟ مگه نمیبینی همین ریسک نکردن, همین خارج نشدن از دایره امنت داره تورو از پا درمیاره؟ درست مثل سمی که قطره قطره داری به خودت میخورونی! یه خودکوشی آروم و بی صدا. تو که این چیزهارو میدونی چرا کاری نمیکنی؟‌چرا درست به کار نمیشی؟‌ چرا خودت و نجات نمیدی؟ چرا کاری نمیکنی؟ منتظر چی هستی؟!‌منتظر کی هستی؟ تو هیچکس و نداری. هیچ کس. از خودت هم مترسی؟‌ آره. وقتی میبینم با خودم چقدر ظالم بودم از خودم هم میترسم. وقتی میبینم چقدر نسبت به خودم بی‌تفاوت بودم از خودم میترسم. نمیخوام به خودم نزدیک شم. به کس دیگه ای نیاز دارم تا بیاد و من و نجات بده.
ولی اون کس دیگه هم نیست. باید خودم تبدیل به کسی بشم که بتون به نجات خودم بیاد. خودم باید قهرمان داستان خودم بشم. خودم باید اون کودک تنها رو از اون شکنجه گاه نجات بدم. نباید بزارم اونجا پیر شه. نباید فراموشش کنم. اون منتظر منه. هر روز. انتظار خیلی سخته. باید هرچه زودتر دست به کار شم. باید از این دیوارهای شیشه ای عبور کنم. همه اینارو میگم و ته ذهنم میدونم که بازم کاری نمیکنم. ولی باید کاری بکنم. باید خودم و بکشم. باید بی‌رحمانه خودم و بکشم. نباید به شکنجه‌گرم توجه کنم. نباید بهش انرژی بدم.

ساختن زندگی اونم وقتی که خودت خرابش کردی کار راحتی نیست. راحت نیست برداشتن آوارها از جایی که میدونی زیرش کلی خاطرات بد هست. جنازه هایی که سال هاست زیر آوارها موندن و تو از ترسشون نتونستی دست به کار شی. این روستا یک مخروبه ست. و حالا تو باید دوباره اون و بسازی. خونه هایی که سال هاست به دست خودت آوار شدن, آدم هایی/لحظاتی که زیر این آوارها موندن. خیلی هاشون هنوز زنده ان و منتظر کمک. صدای فریاد هاشون هیچ وقت من و رها نمین. هرگز. یا باید به کمکشون برم و یا باید در عذاب و ترس باقی زندگی سگیم رو ادامه بدم. یا باید جرات منجی شدن رو داشته باشم یا باید آواره این خیابون ها بشم. اونا من و صدا میکنن, من صداشون رو میشنوم, ولی آیا به صداشون گوش میکنم؟‌ آیا به کمکشون میرم؟ دست های کوچیک من توانایی جابجا کردن این دیوارهای بزرگ و خشت های ضخیم و نداره. آیا به کمکشون میری؟‌ گاهی فقط شروع کردن کافیه. گاهی خاطره های زیر دیوار خودشون هم بهت کمک میکنن تا نجاتوشن بدی. اون ها هم دوست ندارن اون زیر بمونن. شاید اونا هم میخوان بیرون بیان تا برای همیشه از خاطر تو برن. دست های کوچیک و ظریف من با لمس خشت های ضمخت و سنگین بزرگ میشن. قدرت پیدا میکنن. این گرد و خاک به کل ظاهر من و عوض میکن. دیگه نمیتونم کودک ۱۵ ساله باشم. عوضش دیگه ترسی هم ندارم. دنیا دیگه من و نمیترسون. دیگه برام نیست در موردم چی میگن. من زندگی خودم و میکنم. من به خودم فکر میکنم. من برای خودم دلسوزی میکنم. خودم دست های خودم میگیرم.

میرم برای پیاده روی. وقتی برگردم کارهای کوچیکی برای آرزوها و اهداف بزرگم انجام میدم. رها میکنم. حتی اگر هزار بار دیگه هم مجبور شم این جملات رو مرور کنم. تا روزی که جون دارم و میتونم. این هم داستان منه. پر از روزهایی که هیچ دشمنی جز خودت نداری. هیچ پلنگی برای شکار من نیومد ولی خودم همیشه در کمین خودم بودم. باید این نفس وحشی رو رام کرد.

بعد از این همه ناله و نفرین گفتن "ادامه بده رفیق" کار راحتی نیست. ولی مگه چاره دیگه ای هم هست؟ نیست. هیچ راه دیگه ای نیست. باید ادامه داد. قوی تر از قبل. سرسخت تر از قبل. غمگین تر از قبل. باید ادامه داد.

ادامه بده رفیق. امیداوارم عبور کنی از ترس هات.

افسردگیامیدکودکیتنهاییخودتحقیری
۲
۲
عطا
عطا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید