
روزی را که دیگر جواب زنگ ها و پیام هایم را ندادی یادم هست؛ پر از خشم بودم، پر از دلخوری، پر از سوال های بی جواب... فکر می کردم چه چیزی می تواند انقدر ناگهانی و بدون توضیح بین ما فاصله بیندازد. جوابی پیدا نکردم. و حالا هم اینجا نیستم که دنبالش بگردم.
شاید عجیب باشد اما می خواهم ازت تشکر کنم. رفتنت مرا به خودم برگرداند. بعد از ماه ها دوباره نوشتم؛ دوباره گذاشتم کلمات از ذهنم سرازیر شوند و روی کاغذ جان بگیرند.
با نوشتن، دوباره تکه های گمشده ی خودم را پیدا کردم. هر جمله، چیزی را در من روشن تر می کرد.
دروغ چرا اولش درد داشت. آنقدر که روزهایم کش می آمدند و شب ها از شدت سنگینی اجازه ی خواب آرامی را بهم نمی دادند. تا آن شب... آن شب که روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف سفید خیره شده بودم. اشک هایم یکی یکی روی بالش زیر سرم می چکیدند و هیچ چیز، حتی فکرهایم دیگر توان آرام کردنم را نداشتند.
و ناگهان بی هیچ اختیاری از جا بلند شدم، سمت میز رفتم و مداد را برداشتم. کلمات، آشفته از ذهنم بیرون می ریختند، نمی دانستم چه می نویسم و فقط بی هیچ نظمی می نوشتم. و همان کافی بود.
آن شب با تمام شدن کلمات، اشک های من هم تمام شدند و فردای آن روز نوشتن را از سر گرفتم. کلمات بار دیگر شلوغی ها و بهم ریختگی های ذهنم را نظم دادند و سنگینی هایم را به دوش کشیدند.