
دستخط ها حرف های بسیاری برای گفتن دارند، همان حرف هایی که نتوانستیم با چشم ها، دست ها، لمس ها و زبان ها بیان کنیم.
همان حرف هایی که ترسیدیم با به زبان آوردنشان صدایمان بلرزد، همان هایی که ترسیدیم با لمس کردن نصفه بمانند و کامل نشوند، همان حرف هایی که نتوانستیم بدون خیس شدن چشمانمان بگوییم.
روزی را که به جای تو با کاغذی مواجه شدم را به یاد دارم. کاغذی تنها بر روی میز بی هیچ قرار و توضیح قبلی.
کاغذ را که باز کردم برگ گل بابونه ای از آن به روی زمین افتاد.
بابونه...مورد علاقه تو، مورد علاقه من...
گلبرگ را روی میز گذاشتم و کاری را که بیش از هر چیزی از آن هراس داشتم انجام دادم؛ خواندن کلمات نوشته شده با قلم روی آن برگه ی سوخته...
هر خط، هر کلمه، هر دستخط بیانگر یکی از صدها حرف ناگفته ات در تمام این مدت بود.
برخی کلمات با لرزش دستانت نوشته شده بودند، گویی سخت تلاش می کردی صاف و درست بنویسی اما دستخطت گویای همه چیز بود.
به خط آخر که رسیدم، کلماتت با خیسی آمیخته شده بودند که گمان می کنم اشک هایت بودند.
همان اشک هایی که تمام مدت با زور قورت دادن آن توده در گلویت، جلویشان را می گرفتی.
آری، تو در آن کاغذ "نامه" مانند حرف های بسیاری به من زدی اما تمامشان یک طرفه بودند و اجازه ی پاسخ دادن مرا نمی دادند.
ای کاش آنها را به خودم می گفتی؛ تو ترسیدی صدایت بلرزد غافل از آنکه دستانت، دستخطت لرزید...