قلم در دستش به حرکت در می آمد، از حرکت می ایستاد و دوباره به حرکت در می آمد. عادتش بود، همیشه زمان نوشتن با قلم توی دستش بازی می کرد تا شاید کلمات به مغزش راه پیدا کنند.
پس مغزش، اون آخر ها دنبال کلمات می گشت اما هیچی آنجا نبود، انگار مغزش خالی تر از چیزی بود که خودش انتظار داشت. چشم هایش را بست و سعی کرد به یاد بیاره که قدیم ها چگونه می نوشت، چگونه تا قلم را بین انگشتانش می گرفت کلمات مثل آبشار از سرش روی برگه فرو می ریختند، چگونه قدیم ها خیلی راحت هر چیزی را که می خواست به کلمات و داستان ها تبدیل می کرد.
دنبال موضوعات می گشت، دنبال کلمات می گشت، دنبال راهی که دوباره بتواند خود واقعیش را پیدا کند، همان دختری که شب و روزش نوشتن و خواندن بود. می دانست که این دختر جای دوری نرفته و فقط باید زمان بگذارد تا بتواند دوباره پیدایش کند و به صحنه ی نمایش بیاورتش تا برایش آواز بخواند، دوباره همراهش برقصد، دوباره لبخند گرما بخشش را به تماشاچی ها ببخشد. تماشاچی های ناپیدا، تماشاچی هایی که همه خودش بودند، همه خودش فقط از سنین کوچک و بزرگ.
شاید باور نکنید ولی او فقط خودش بود و همین برایش کافی بود.