
اطرافم خیره شده ام ، جز غم چیزی را نمیبینم، همه به نحوی در غم غرق شدهاند و حتی برای رهایی از آن دست و پا نمیزنند.
گویی امید به یکباره ما را در تاریکی رها کرده است ، تاریکی که پر از زخم های قدیمی ست ، همه چیز به هم ریخته است ، دیگر نمیخندیم حتی الکی ، کی فکرش را میکرد روزی نتوانی الکی هم بخندی ؟
درونم پر از سایه هایی ست که تمام من را فرا گرفته است ، گویی در یک خلاء هستم که کسی صدایم را نمی شنود ، کسی توجهی نمیکند....
نمیدانم سرنوشت این جهانی که درونش هستیم چیست ، اما انگار تا وقتی که ما در اینجا نفس میکشیم سرنوشت این جهان غم ، زخم ، نابودی است .
این چه حسی است ،نمیدانی دلت را به چی خوش کنی ، نمیدانی چی خوشحالت میکند، حتی خودت را هم گم کرده ای . همگی به درون چاهی از غم فرو رفته ایم که اکنون گریبانگیر ماست .
قبلا شرایط طور دیگر بود ، در سخت ترین مشکلاتت امیدی پیدا میشد و تو با آن زندگی مجددی را میمیافتی ، اما اکنون حتی امید ها پشتمان را خالی کرده اند تمام دنیا به یکباره تصمیم به ترک ما گرفته اند ، آسمان ها و زمین بر ضد ما برخاسته اند و آماد هجوم بر ما هستند ، ما که اکنون پر از هیچ هستیم ، دیگر چیزی احساس نمیکنیم، هرچقدر میخواهید به ما زخم بزنید دیگر نه از دردش خوف داریم و نه از جایش ، ما همه چیز را از دست داده ایم و در این لحظات فقط خداوند یاری کننده ماست .