
من سال ها طابع قوانین کسانی بودم که از زندگی چیزی جز نفس کشیدن نمیدانند ، من هم بند این سلول قانونم ، تنهایی و غم هست همه به نحوی از من فاصله گرفته اند چون فکر میکنن من با انها صمیمی نیستم ولی تمامش تقصیر قفسی است که شما برایم ساختید .
در جواب کار هایتان چی دارید؟
مراقبت ؟.محافظت ؟
نگرانی ؟
هیچکدامشان دلیلی نیست که سال ها حبس را منطقی کند این را میمون های درون قفس درک میکنند نه شیر های درنده .
این شیر ها سکوت میکنند ، سکوت میکنند ، اما به وقتش غرشی خواهند کرد که به نفع سازنده قفسشان نیست .
این قلمم تنها اسلحه شلیک بر مغز شماست ، شما تا حالا اسلحه من را ندیدی و با ان اشنایی ندارید به همین دلیل از من در نظرتان یک بچه نپخته را میپرورانید اما بدانید شما از ترس هایی حرف میزنید که هیچگاه شما را نخواهد کشت بلکه این ترس از وحشت های جامعه شما را سرنگون خواهد کرد .
اکنون نفس میکشم در سلولی که برایم ساخته اید این نفس ها ی خفه شده همانطور که بغضم را با انها خاموش کردم گریبان شما را هم خواهد گرفت ، هرکه جای من بود می برید ، میسوخت ، میشکست و میمرد
درست است تمام این اتفاق ها برای روحم افتاده است فقط اکنون در کالبدی سالم هستم ولی روحم اسیب دیده .
می دانید فرق ما چیست ؟
شما از آسیب جسم میترسید
من از اسیب روح
تمام زیبایی ها و لذت ها با روح حس میشوند اما درنظرتان جسم زیبایی هارا میفهمد ، اشتباه است لذتی را که جسم بفهمد پوچ است نه زندگی .
میخواهم دنیا بسوزد و ویران شود و دوباره از نو ساخته شود شاید ان روز مغز های زنگ زده ای برایم قفس نسازند .
در تمام سال ها خدا من را ندید ولی من باورش داشتم میخواهم باورش کنم که با تمام گناه هایم باز نجاتم خواهد داد از دردی که لایقش نیستم و محکوم به آنم.