_ بسه دیگه غذا رو آوردن.
اینو که علی گفت حمید یه وری شد، سفارش ها رو از گارسن گرفت و تشکر کرد. بعد ادامه داد: همون که گفتم، چاره کار یه بمب اتمه. بعدش میشه همه چیز رو از نو ساخت، اونجوری که باید.
سامان گفت: رنسانس دیگه ای قرار نیست اتفاق بیوفته دوست من.
علی ابرو بالا انداخت. حمید خندید و گفت: رنسانس!
سامان: مردم قرون وسطی هم نمیدونستن چی داره سرشون میاد.
علی: هنر اون زمان رو دوست دارم.
سامان: وقتی در اختیار کشیش ها بوده چه فایده؟
حمید: حکومت دست کلیساها باشه بهتره یا دست یه مشت کپیتالیست آدمخور؟ که کل ملتشونو حاضرند بفروشند واسه سود و مفت خوری بیشتر؟
سامان: مشکل شما کمونیست ها همینه. نمیتونید ببینید یکی که بیشتر از شما تلاش میکنه بیشتر هم دربیاره.
علی: مشکل شما چیه با برابری مردم؟ البته من با آزادی مالی مشکلی ندارم.
حمید: اگه مردم مثل هم و با هم باشن اینا دیگه نمیتونن هرکاری که دلشون خواست بکنن. هیتلر هم گفت قوی ها موقع تنهایی قوی ترند.
سامان: هیتلر؟ حرف زدن با تو فایده ای نداره.
حمید به پیتزای ناپولی جلوی علی اشاره کرد: همین پنیر موزارلا تاریخچه اش برمیگرده به قرون وسطی.
سامان: دستاورد خوبیه.
علی: ایشالا که بهتر میشه وضعیت.
حمید: پس فقط باید منتظر موند؟
علی تایید کرد. سامان نوشابه اش را سر کشید: اگه آقایون لنین و گورباچف اجازه بدن بریم دیگه. دونگ ما چقدر شد؟
علی: بین همه تقسیم میشه.
