شیفت شب بود. عاشق شیفت های شب مرکز اورژانس بودم. بیشتر تماس ها تنها مزاحمت داشت ولی چیزی درون قلبم میگفت اینبار متفاوت است.
ساعت از نیمه شب گذشته بود. همکارانم داشتند جواب تلفن ها را میدادند. شاید اون حس متفاوت بودن چیز پوچی بوده است! بین افکارم در تکاپو بودم که تلفن زنگ خورد. چیزی در دلم لرزید؛ نمیدانم چه حسی بود، اما میدانستم همان زنگ است!
دو نفس عمیق کشیدم و گوشی را آهسته برداشتم:« سلام. با مرکز اورژانس تماس گرفتید. چه کمکی از من برمیاد؟»
صدای پسر جوانی بود؛خسته، آرام و بی حوصله. گویی سال ها بود که با تارهای صوتی اش قهر کرده بود. گفت:« فقط یک دقیقه وقت دارم. میخوام صدای کسی رو بشنوم که دوستم داره.»
کف دستم عرق کرده بود. میتوانستم بگویم «این خط اورژانسه» و یا حتی قطع کنم اما از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، جرات این کار را نداشتم!
گفتم:« با من حرف بزن.»
- اما تو منو نمیشناسی. من میخوام با کسی حرف بزنم که دوستم داره!
نفس عمیقی کشیدم. تمام شجاعتم را جمع کردم و گفتم:« دوستت دارم.» نمیدانم او کیست یا حتی چرا گفتم دوستش دارم!
پسرک مکثی کرد و نفسی کشید:« تو منو میشناسی؟»
از سؤال پسرک تعجب کردم:« نه آقا! من شما رو از کجا بشناسم؟»
صدایش آرامتر شد. تقریباً زمزمه: «پس چرا گفتی دوستم داری؟»
دهانم خشک شد. نمیدانستم چه بگویم. فقط گفتم: «نمیدونم. شاید چون منتظرت بودم!»
صدای پسرک رنگ تعجب گرفت:« منتظر من؟!»
+ اره منتظر تماس تو.
پسرک گفت: «نمیدانستم کسی منتظر منه!»
لبخندی زدم: «حالا که میدانی، نفس بکش پسر جان. نفس بکش.»
سکوت کرد. صدای نفس هایش را میشنیدم. آرام، منظم؛ انگار تازه نفس کشیدن را کشف کرده بود!
+ آقا هستید؟
- هستم. کافیه تا همینجا. یک دقیقه تموم شد. ممنونم.
پشت خط، هرچه صدایش کردم، فقط صدای بوق می آمد.
گوشی را کنار گذاشتم و به دفتر رئیس رفتم؛ آقای احمدی. با انگشت دو ضربه به در اتاق زدم و با شتاب وارد شدم.
آقای احمدی سری بلند کرد:« خانم مهراد. چیزی شده؟»
+ آقای احمدی لطفا آدرس و اسم کسی که الان زنگ زد رو بهم بدید. همین پسری که زنگ زد.
اخم کرد:« شما سالهاست اینجا کار میکنید. میدونید چنین کاری نمیکنیم!»
+میدونم. اما فقط این یک بار. لطفاً!
آقای احمدی نگاهم کرد. چند ثانیه سکوت. بعد گفت: «نمیتونم حریم خصوصی افراد رو بشکنم.»
+ لطفا. وضعیت اضطراریه.
آقای احمدی نگاهی به من کرد. زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. به سوی میزش رفت و شماره پسر به همراه آدرسش به من داد. سریع گرفتم و تشکر کردم.
صدای الهه رو میشنیدم که داشت صدام میزد اما توجه نکردم. فقط میدویدم. آدرس دور نبود؛ تنها دو کوچه با ما فاصله داشت!
در راه با شماره تماس میگرفتم اما دریغ از جواب. به خانه ای قدیمی رسیدم. آدرس اینجا را نشان میداد. زنگ در را زدم اما پاسخ نداشت. باز هم زدم اما نتیجه تغییر نکرد!
تصمیم گرفتم خودم در را باز کنم. با شانهام به در کوبیدم اما باز نشد. عقب رفتم و با لگد کوبیدم. این بار، باز شد.
داخل رفتم. حیاط را ندیدم. نمیدانم چطور خودم را به داخل پذیرایی رساندم. فقط میدانم رسیدم.
دستگیره را فشار دادم. روی مبل، دراز کشیده بود. چشمهایش بسته، دستش پایین آویزان. اما آن لبخندی که روی لبش بود، چیز دیگری میگفت! کنارش، یک برگه بود. روی آن چیزی نوشته شده بود؛ ولی بخاطر استرس حتی نمیتوانستم بخوانم!
زانوهایم شل شد. روی زمین ، دقیقا کنارش نشستم. نبضش را گرفتم. هیچ چیزی حس نمیکردم. دستش را برداشتم، رها کردم. افتاد...
تنها همان برگه کنارش بود. هیچ چیز دیگری نبود؛ نه نامه، نه وصیت، نه حرفی برای گفتن.
کاغذ را برداشتم. دوباره نگاهش کردم: «ممنون برای اون یک دقیقه.» همین!
کاغذ را سر جایش گذاشتم. بلند شدم. در را بستم و رفتم.
توی کوچه به دیوار کنار خانه تکیه دادم. دستانم، هنوز میلرزید. از دیوار سر خوردم و کف پیاده رو نشسته بودم. سعی کردم گریه کنم، اما نتوانستم...
____________________________________________________
برای خواندن داستان، به کانال «آوانگارد» در پیامرسان بله سر بزنید.
📱 کانال «آوانگارد» در بله:
https://ble.ir/Avangard_Arena
#داستان_کوتاه
#مخاطب_ناموجود
#آوانگارد
🌕ای قصهی خودنوشته؛ بینام من، جایی مرو.🌕