(این پارت برای جبرانه:)
صبح فردا که آفتاب از لای پردهها وارد اتاق شد، هنوز خوابآلود بودم. انگار شب به اندازه کافی طولانی بود که مغزم فرصتی برای استراحت پیدا کند. با اینکه یک قسمت از ذهنم هنوز درگیر خواب بود، قسمت دیگری از وجودم داشت آماده میشد تا با یک آدم دیگر صبحی جدید بسازد. آدمی که دو هفته از طریق پیام و صحبتهای آرام، یک گوشه از دلم را به خودش اختصاص داده بود. به همراه شک و تردید های دل و ذهنم که دکمه ای برای بیصدا کردنشان نداشتم..
نگاهی به ساعت انداختم، هنوز وقت کافی داشتم. گوشیام روی میز کنار تخت خوابیده بود. چند پیام جدید از رادمهر آمده بود.
اولی: «صبحت بخیر بیدار شدی؟!» و دیگری که بدون توضیح زیادی فرستاده بود: «اگه خواب موندی بگو یکم دیرتر بریم، مثلا ساعت ده.»
چند لحظه به صفحه نگاه کردم، حس میکردم همزمان که در گیر و دار این پیامها و احوالات بودم، هنوز باید به هزار تا فکر دیگر هم پاسخ میدادم. زندگیام مثل یک لیست بیپایان از کارهای انجام نشده بود. درسها، فشار خانواده، نگرانیها... ولی به کافه فکر کردم، به آن مکالمات آرام، به صدای رادمهر که همیشه آرامش را برایم میآورد.
با خودم گفتم: «اینبار امروز، روزِ متفاوتی خواهد بود. شاید باید به خودم یک فرصت برای نفس کشیدن بدهم.» از تخت برخاستم و به سمت حمام رفتم. در حالی که زیر دوش ایستاده بودم، فکر اینکه آیا این ملاقات هم مثل بقیه ملاقاتهای «یک روز و یک لحظه»های زندگیام خواهد بود؟ یا اینکه رادمهر چیزی متفاوت برایم خواهد داشت؟ داشت مغزم را مثل موریانه میخورد.
موهای فرم را بعد ازمدت ها حالت دادم. با کانسیلر سعی کردم جوش هایم را قایم کنم . توانستم اما به سختی. جلوی آینه ایستادم، به چشمهایم نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم، همان نفسهایی که هم آرام بودند هم پر از انتظار و دلشوره.
لباسهایم را پوشیدم، راحت اما مرتب. کیفم را برداشتم، کفشهایم را پوشیدم و قبل از خروج، یک نگاه به گوشی انداختم. پیامش دوباره آمد: منتظرت میمونم، عجله نکن..
قلبم یک لحظه ایستاد، بعد با تپشهای سریع، دوباره شروع کرد.
پیادهروی کوتاه تا کافه، حس عجیبی داشت؛ حس اینکه هر قدم میتواند فاصلهها را کم یا زیاد کند. هر چند متر، قلبم سبک و سنگین میشد. افکارم مثل موجهای آب درهم پیچیده بودند: خوشحالی از اینکه قرار بود ببینمش، اضطراب از اینکه چقدر میتوانم آرام باشم، و کمی ترس که اگر چیزی درست پیش نرود، باز همان سکوت و فاصلهی دو هفتهای دوباره تکرار شود.
وقتی وارد کافه شدم، هنوز خلوت بود. نور صبحگاهی از پنجرهها ریخته بود روی میزها با تکان های پرده روی میز ها نور را میرقصاند. رادمهر همانجا، کنار پنجره ایستاده بود، منتظر، آرام و بدون هیچ عجلهای. نگاهش مستقیم به من بود، نه التماس، نه فشار. فقط آن نگاه آرام، گرم و صادق که طی دو هفتهی گذشته با پیامها حس کرده بودم.
وقتی به او نزدیک شدم، نگاهش مهربان تر شد، سلام داد و با یک دست صندلی را عقب کشید و با نگاهش خواست که بنشینم.
نگاهش کردم. هیچ صدایی از اطراف نمیآمد. انگار فقط ما دو نفر بودیم و یک صبح کوچک برای تجربهی آرامش.
رادمهر: خوبی؟ چشات خواب داره هنوز؟
آهو: آره خوبم فقط هنوز خوابآلودم.
رادمهر: خب، پس قهوه لازمت میشه…
تاییدش کردم و بعد از سفارش غذا، طرحهایم را به او نشان دادم. طرحهایم را در دست گرفت و نگاهشان کرد.
و من هم او را نگاه کردم. بیاختیار!
چشمهایم،جزئیات دستهایش، انگشتهای بلند و محکمش را دیدند که طرحهای من را گرفته بود. از دیدنش خوشحال بودم، انگار تمام جزئیات کوچک زندگی را همینطور کنار هم چیده بودم.
رادمهر: اینها خیلی خوبن. دقیق و زیبا.
لبخند زد، اما چیزی در نگاهش بود که باعث شد قلبم کمی تندتر بزند. انگار این لحظه، یک چیزی فراتر از یک مکالمه ساده بود. همانطور که دستش از روی طرحها عبور میکرد، حواسم به هیچچیز جز صدای آرامشبخش او نبود.
آهو: ممنون… میخواستم خیلی دقیق باشم. اما همیشه یه جوری… شلوغ میشه.
رادمهر: آره، منم فکر میکنم همینطور میشه. ولی شاید شلوغی توی نقاشی یعنی چیزی بیشتر از اون چیزی که باید باشه.
چشمانم را به او دوختم. همیشه به خاطر جملاتش بیپاسخ میماندم. به نظر میرسید رادمهر همیشه میداند چه بگوید، همیشه چیزی در ذهنش داشت که دقیقاً همان لحظه را میساخت.
آهو: شاید…
رادمهر: ، باید بهم نشون بدی کجاها رو دوست داری تغییر بدی.البته بعد صبحانه چون من خیلی گرسنمه. تو چطور؟
+من نه خیلی! من آدم صبح و صبحونه نیستم..
بخار گرم غذا هنوز بالا میآمد و فضا را پر کرده بود. قاشق را برداشتم، مزه کردم؛ تند بود، همانقدر که دوست داشتم، همانقدر که حس میکردم به تنم مینشیند.
رادمهر آرام شروع به خوردن کرد. نه عجله داشت، نه شوقِ اغراقشده. فقط میخورد.
چند لقمه نگذشته بود که مکثش را دیدم. خیلی کوتاه، خیلی کنترلشده. انگار نمیخواست حتی بدنش هم چیزی را لو بدهد.
چشمهایش کمی برق افتاده بود و لبهایش خشکتر از قبل. اوهومی کرد و با زبان لب هایش را تر کرد..
خوبه!
گفت، اما صدایش با نگاهش همخوانی نداشت.
نگاهش کردم؛ نه مستقیم، از همان نگاههایی که آدم وقتی میفهمد، اما هنوز مطمئن نیست، استفاده میکند.
پرسیدم:
تنده؟
سرش را خیلی آرام تکان داد. حرکتی بین بله و نه.
-میگذره.
لبخند نزد. و همین نزدن، همهچیز را واضحتر کرد. ولی من لبخند زدم..
قاشقم را زمین گذاشتم. صدای برخورد فلز با بشقاب کوتاه بود، اما انگار چیزی را قطع کرد.
تو از اونایی هستی که اذیت میشن، ولی صداشون در نمیاد. مگه نه؟
این بار نگاهم کرد. مستقیم. بدون حاشیه.
نگاهی که نه دفاع داشت، نه انکار.
–شاید.
سکوت افتاد.
نه سنگین، نه معذب. از آن سکوتهایی که انگار جا باز میکنند.
با دست به خواستم به گارسون اشاره کنم؛
میتونم بگم عوضش کنن واست… اینجوری اذیت میشی.
مکث کرد. طولانیتر از قبل.
بعد آهسته گفت:
نه. میخوام بفهمم چرا تو دوستش داری.
قلبم جمع شد.
نه از سؤال؛ از نیتی که پشتش بود.
این سؤال برای رد کردن غذا نبود، برای نزدیک شدن بود.
نگاهش کردم. این بار بیپرده.
چون تندی، حواستو از چیزای دیگه پرت میکنه.
سرش را پایین انداخت.
لقمهی بعدی را آهستهتر خورد.
پس واسه تو، تند بودن… یه جور فراره؟
جواب ندادم.
نه چون جواب نداشتم، چون بعضی جوابها وقتی گفته میشوند، زیادی عریان میشوند.
او هم منتظر نماند.
انگار همین که پرسیده بود، کافی بود.
چند لحظه بعد، دستش را برد سمت لیوان آب، اما قبل از اینکه بنوشد، مکث کرد و دوباره نگاهم کرد.
–تو معمولاً حرفاتو اینجوری میگی؟
غیرمستقیم؟
لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لبم نشست.
وقتی مستقیم بگم، سنگین میشه و کسی دوس نداره بشنوه.
نگاهش نرم شد.
نه لبخند، نه تعارف. فقط فهم.
میتونی اینجا سنگین باشی،من دوسش دارم.
این جمله را آرام گفت. آنقدر آرام که انگار فقط برای من بود.
نفسم را آهسته بیرون دادم. بحث بین گفتن و نبودن بود. نمیدانستم تارف کرد یا جدی گفت ولی با این حال خواستم مرا بشنود..
همیشه فکر میکردم اگه زیاد حرف بزنم، خستهکننده میشم.
مکث کردم.
بعضی وقتا هم خسته میشم از اینکه نگاه گنگ آدما رو حلاجی کنم. از اون نگاهها که میخوان بفهمن، ولی نمیتونن.
سرم را کمی پایین انداختم.
مردم از افکار نامرتب خوششون نمیاد… مخصوصاً وقتی خودشون هم پر از مسئلهان.
سرش را کمی تکان داد.
من… ترجیح میدم بدونم تو سرت چی میگذره، حتی اگه نامرتب باشه.
دستم ناخودآگاه روی لبهی میز ماند.
برای اولین بار، حس نکردم باید جمعوجور باشم.و همین جدید بودن حس یک ضربه آرامی به تنم زد.
بیرون، نور صبح روی شیشهها پخش شده بود.
داخل، چیزی آرام آرام داشت جا باز میکرد.
نه اسم داشت، نه عجله.
فقط یک حس کوچک، امن.
لیوان آب را بالاخره برداشت، یک جرعهی کوتاه نوشید، نه برای خاموش کردن تندی، بیشتر برای خریدنِ چند ثانیه.
بعد لیوان را آرام روی میز گذاشت.
میتونم یه سؤال بپرسم؟
نگاهش کردم.
از آن سؤالها نبود که آدم را غافلگیر کند؛
از آنهایی بود که قبل از گفتن، دل را آماده میکند.
آره.
مکث کرد.
نه از تردید، از دقت.
چرا همیشه قبل از اینکه بقیه چیزی بگن، خودتو توضیح میدی؟
سؤالش ساده بود.
اما درست وسط جایی نشست که سالها سعی کرده بودم دورش بزنم.
لبخند محوی زدم، بیشتر شبیه عادت.
نمیدونم… شاید چون اگه خودم نگم، بقیه جور بدتری قضاوتم میکنن.
قاشقش را آرام کنار بشقاب گذاشت.
دیگر نمیخورد.
گوش میداد.
این از کی باهات اومده؟
شانه بالا انداختم.
قدیم.
از وقتی فهمیدم اگه سکوت کنم، بقیه تصمیم میگیرن من چیام.همون حکایت که میبُرَن و میدوزن و به زور تنت میکنند.
جمله از دهانم که بیرون آمد، خودم هم جا خوردم.
قرار نبود اینقدر واضح باشد.
نگاهش نرمتر شد، اما جلو نیامد.
فشار نیاورد.
و الان؟
الان هم همونه؟
نفسم را آرام بیرون دادم.
الان…
مکث کردم.
الان فقط خستهام از توضیح دادن.
ولی هنوز بلدمش.
چیزی نگفت.
همین نگفتنش، بدجوری امن بود.
چند ثانیه بعد، خیلی آرام گفت:
میتونی اینجا توضیح ندی.
حتی اگه نصفهنیمه باشه، من میفهمم. اگه نفهمم هم تو برام توضیح بده تا بفهممت باشه؟
سرم را پایین انداختم.
به لبهی میز نگاه کردم.
به دستهای خودم.
قول نمیدم بلد باشم.
لبخندش این بار خیلی کوتاه بود.
نه برای قشنگی، برای اطمینان.
من هم قول نمیدم عجله نکنم.
لبخند زدم، از اطمینان خاطری که حس واقعی بودن می داد. انگار دلش میخواست اینجا باشد نه اینکه تظاهر کند میفهمد مرا تا در زندگی اش حضور داشته باشم.
نور صبح کمی جابهجا شده بود.
بخار غذا خوابیده بود.
اما چیزی بین ما هنوز گرم بود.
نه شبیه هیجان.
نه شبیه وعده.
شبیه اینکه برای اولینبار، لازم نبود حواسم به جمعوجور بودنِ خودم باشد.
بخار غذا کاملا خوابید.
تندیاش هنوز ته گلو مانده بود، اما دیگر اذیت نمیکرد.
یا شاید من داشتم به چیز دیگری فکر میکردم.
رادمهر لیوان آب را بالا آورد، اینبار نوشید.
نه با عجله.
انگار تصمیم گرفته بود دیگر با چیزی نجنگد.
نگاهش را از لیوان گرفت و آرام گفت:
میدونی… بعضی وقتا آدم اگه خیلی خانواده رو جدی بگیره، خودش جا میمونه.
نگاهش نکردم.
نه از بیتوجهی،
از ترسی که همیشه موقع شنیدن این جملهها میآید.
همهشون از یه جا دارن حرف میزنن، ادامه داد
ولی اونجا لزوماً جایی نیست که تو باید توش زندگی کنی.
قاشقم را آرام چرخاندم.
صدای فلز روی بشقاب مثل یک خط نازک بین حرفهایش کشیده شد. لب زدم:
این حرفا برای شماها یهکم راحتتره.
سرش را کمی کج کرد.
نه دفاعی، نه تعجبزده.
منتظر.
برای دخترا…
نفسم را آهسته بیرون دادم.
برای دخترا خانواده فقط خانواده نیست. یه چارچوبه. یه خطکش دائمی.
انگشتهایم را روی لبهی میز جمع کردم.
اگه بری، میگن سرکش شدی.
اگه بمونی، میگن دیدی خودش هم فهمید.
اگه حرف بزنی، سلیطه ای.
اگه ساکت باشی، ینی اعتماد به نفست تموم شده.
نگاهش ثابت ماند.
اینبار نه فقط شنونده؛
حاضر.
ما اجازه نداریم از خستگیمون بگیم، ادامه دادم
باید فقط بلد باشیم جمعوجور باشیم. طوری که به بقیه فشار نیاد.چون انگار زن بودن تا بوده همین شکلی بوده.
لبهایش کمی روی هم فشرده شد.
نه عصبی.
شبیه کسی که دارد چیزی را به خودش اعتراف میکند.
میفهمم چی میگی…
صداش پایینتر آمد.
نه از بیرون. از نزدیک.
نگاهش کردم.
خانوادهی منم…
مکث کرد.
نه برای دراماتیککردن.
برای پیدا کردن جملهای که دروغ نباشد.
ظاهرش خیلی بینقصه. پدر و مادرم شغلشون جوری جلوه کرده که همه فکر میکنن خوشبختیم.
لبخند کمرنگی زد.
از آن لبخندهایی که به گذشته ربط دارند، نه حال.
ولی بعضی وقتا، توی همون خونهای که پر از سواد و منطق بود، صدا شنیده نمیشد.
چیزی در سینهام آرام شکست.
من دیدم مادرم چقدر حرف داشت…
نگاهش افتاد روی میز.
و دیدم چقدر شنیده نشد.
دیگر نصیحت نمیکرد.
دیگر کلیگویی نبود.
این، اعتراف بود.
برای همینه که میگم، آرام ادامه داد
نباید بذاری خانواده همهی تصمیمهاتو ببلعه.
نه اینکه بد باشنا!
چون بلد نیستن..
سکوت آمد.
نه خفهکننده.
اما الان وقت سکوت کردنم نبود. انگار داغ دلم تازه شده بود و حس میکردم حرفم، خریدار دارد:
ولی فرقش اینه،
تو میتونی بری.
ولی من باید هزار بار توضیح بدم چرا دارم نفس میکشم.
نگاهش بالا آمد.
اینبار مستقیم.
حق داری.
ساده.
بیدفاع.
ولی تو حق داری بری و اگه یه روزهم خواستی بری،
نباید حس کنی داری خیانت میکنی.
نفسم گیر کرد.
من نمیدونم برم یا بمونم، گفتم
فقط میدونم خستهام از اینکه همیشه باید دلیل داشته باشم.
دستش آرام روی میز جلو آمد.
نه آنقدر نزدیک که مرز را بشکند.
فقط آنقدر که حضورش حس شود.
لازم نیست همیشه دلیل داشته باشی، آهو.
بعضی خستگیها فقط خستگیان.
برای اولین بار،
حس نکردم دارم اغراق میکنم.
یا زیادیام.
بیرون، نور صبح بالا آمده بود.
داخل،
چیزی داشت آرام و بینام
جای خودش را باز میکرد.