ayE·۳ روز پیشآهوی سیاه؛ آبیه آبی..ولی آدم گاهی باید فقط اجازه بده زندگی جریان باشه، بدون اینکه بخواد همه چیز رو بسنجه یا وزن کنه آهو
ayE·۵ روز پیشآهـوی سیـاه؛فلفل+میتونم بگم عوضش کنن واست… اینجوری اذیت میشی. مکث کرد. طولانیتر از قبل. بعد آهسته گفت: نه. میخوام بفهمم تو چرا دوستش داری.
ayE·۵ روز پیشآهوی سیاه؛ سکوتی در غوغا..فقط خستم. +از خودت یا از فشارا؟ _از اینکه هیچوقت کافی نیستم. +تو خیلی بیشتر از کافیی… فقط توی محیط اشتباهی داری میجنگی..
ayE·۶ روز پیشآهوی سیاه؛ لطفاً اجازه بده حرف بزنمرسید کنار میزمان. ایستاد. نه لبخند. نه بازی. فقط یک نگاه. بعد، خیلی آرام گفت: «آهو… میشه یه دقیقه؟ فقط یه دقیقه..
ayE·۱ ماه پیشآهوی سیاه؛ بلاخره تموم شد..وقتی امروز دیدمت… فهمیدم اشتباه کردم. چون تو… خستهتر از اونی بودی که میشد بهت توضیح داد من چرا رفتم..
ayE·۱ ماه پیشآهوی سیاه؛ روز مادر مبارکمن نمیتوانستم مثل محدثه از مادرم به خاطر مادری کردنش ممنون باشم.بحث نخواستن نبود! بحث نتوانستن بود و من.. دیگر نمیتوانستم دوستش داشته باشم.…
ayE·۱ ماه پیشآهوی سیاه؛ ناشناسپس امروز… فقط کتاب نمیخوندی، نه؟ چند ثانیه سکوت. بعد: نه. داشتم سعی میکردم بفهمم چرا کنار یه آدم غریبه… اینقدر حرف زدن آسون بود.
ayE·۱ ماه پیشآهوی سیاه؛ لحظۀ امنیک پیام جدید. از یک یوزرنیم ناشناس. فقط یک جمله: امروز… شنیده شدن حس خوبی داشت.
ayE·۱ ماه پیشآهوی سیاه؛ مرسی حواستون بود!یکی این وسط، سعی داشت وانمود کند که هیچچیز مهم نیست— دقیقاً مثل من.ولی گویا موفق نبوده..
ayE·۱ ماه پیشآهوی سیاه؛ پاستاپاستای ادویه دار شده همیشه مرا به چند قلوپ آب دعوت میکرد. رفتم سمت سردکن. در همان لحظه، چشمم ناخودآگاه افتاد به صندوق. او آنجا ایستاده بود.