ویرگول
ورودثبت نام
ayE
ayE«شاید روزی از نوشتن برای همیشه منصرف شوم.. اما امروز هنوز قلم از آنِ من است.»
ayE
ayE
خواندن ۴ دقیقه·۶ روز پیش

آهوی سیاه؛ لطفاً اجازه بده حرف بزنم

او به میز ما نگاه نمی‌کرد.
دستش روی لیوانش بود و آرام می‌چرخاندش.
کتاب کوچکی هم جلویش بود که وانمود می‌کرد مشغول خواندنش است.
اما انگشت‌هایش…
هیچ‌جورِ انگشتِ آدمی که تمرکز دارد نبود.

یک بار نگاه کوتاهی به من انداخت.
کوتاه.
اما من به‌موقع برگرداندم.

نگین به او اشاره کرد:
«اون پسره… آهو؟ میشناسیش؟؟ از اول که اومد نگاهش رو تو قفله.»

سارا و محدثه اورا میشناختند و قطعا زودتر از من حتی متوجه نگاه او شده بودند.ولی با جواب من سکوت را انختاب کردند.

«نه ولش کن»

اما خودم می‌دانستم.
دیگر نمی‌شد نادیده‌اش گرفت.
وجودش، این‌بار…
کنار ما بود.
نه در راهرو.
نه در کتابخانه.
اینجا.
در آخرین روز امتحان‌ها.

 

حرف های دخخترا راجب رابطه یکی از دانشجو ها با استاد برایم تازه جالب شده بود که دینگ گوشیم حواسم را پرت کرد.

نگاهش کردم؛ خودش بود.

میتونیم چند دقیقه حرف بزنیم؟

نگاهش برایم سنگین بود.میدانستم میخواست که نگاهش کنم و با چشم هایم جوابش را بدهم ولی من شمشیر را از رو بسته بودم.گوشی سایلنت شده را در کیفم گذاشتم و به بحث برگشتم.

ناراحت شده بود.حسش میکردم اما ناراحتیم با ناراحتی او برطرف نمیشد و بعد از چند دقیقه، انگار خودش را جمع کرد.
کتاب را بست.
نفسش را آرام بیرون داد.
بلند شد.

و مستقیم…
به سمت میز ما آمد.

نه عجول، نه خجول.
آرام… اما با تصمیم.

قلبم فرو رفت.
دوست‌هایم نگاهشان بین من و او رفت‌وبرگشت.
هیچی نگفتم.

رسید کنار میزمان.
ایستاد.
نه لبخند.
نه بازی.
فقط یک نگاه.

بعد، خیلی آرام گفت:

«آهو… میشه یه دقیقه؟ فقط یه دقیقه. اگه نخوای هم… همین‌جا می‌رم.»

سکوت.

همه نگاهم کردند.
من هم…
حس کردم زمان دوباره ایستاد.

آهوی درونم چه میگفت؟مغزم چی؟چرا سکوت کرده بودند؟
پا می‌شدم؟
نمی‌شدم؟
در چشم هایش نگه میکردم؟
یا نه! هنوز زخمم تازه بود؟

 


 

برای چند ثانیه همه‌چیز یخ زده بود.
نه من حرفی زدم، نه او تکان خورد، نه دوست‌هام جرئت کردند چیزی بپرسند.

چشم‌های رادمهر، آرام اما جدی، خیره بود به من.
نه التماس، نه توقع…
فقط یک جور «لطفاً اجازه بده حرف بزنم» توی نگاهش بود.

نفس گیر کرده بود.
انگار اگر جواب نمی‌دادم، همان‌جا خون در رگ‌هایش می‌ایستاد.

بالاخره گفتم:

«یک دقیقه. فقط همین.»

و بلند شدم.

پاهایم سبک نبودند.
سنگین برداشته می‌شدند، مثل وقت‌هایی که آدم نمی‌داند روبه‌رویش آرامش است یا زخم دیگری.

رادمهر کمی کنار میز صبر کرد تا من از آن جمع فاصله بگیرم، بعد چند قدم جلوتر رفت.
نه زیاد، فقط تا میز کوچک دو نفره‌ای کنار پنجره—همان جایی که نور عصر رویش می‌نشست.

نشستیم.
میز بین ما باریک بود، اما فاصله…
فاصله هنوز آن‌قدری بود که قلبم بوم بوم بزند.

او اولین کسی نبود که سکوت را شکست، من بودم.
با سردترین، کوتاه‌ترین لحن ممکن:

«خب؟ بگو.»

رادمهر دست‌هایش را روی میز گذاشته بود.
انگار نمی‌دانست با انگشت‌هایش چه کند.
تنش کمی منقبض بود، اما نگاهش محکم.

«آهو… من نمی‌خوام دوباره همه‌چیزو از اول توضیح بدم. می‌دونم اشتباه کردم. می‌دونم بد موقع رفتم. می‌دونم سکوت‌هام اذیتت کرد.»

چشم‌هایم را تنگ کردم.
گفتم:
«ادامه بده.»

او نفسش را آرام بیرون داد، به‌طوری که حس کردم این جمله را مدت‌ها نگه داشته بوده.

«امروز… دوباره وقتی دیدمت، فهمیدم همه‌ی این چند هفته فقط داشتم خودمو قانع می‌کردم که فاصله خوبه. ولی… نبود. نه برای من.»

سرد پرسیدم:
«خب برای من چی؟ فکر کردی برای آدم دیگه هم همین‌قدر راحت می‌گذره؟»

چشمش لرزید.
نه از ترس.
از چیزی شبیه پشیمانی واقعی.

«نه. می‌دونم آسون نبود. برای همین این‌جام.»

چیزی نگفتم.
صبر کردم ببینم آخرش چیست.

او کمی جلوتر آمد—نه جسور، فقط صادق.

«آهو… اون روز تو کتابخونه که دیدمت… خسته بودی، گرفته بودی… نمی‌دونی چقدر دلم خواست بیام جلو. فقط… ترسیدم. چون حس کردم شاید بازم مزاحم باشم.»

زیر لب گفتم:

«تو فقط فکر کردی.هیچ‌وقت نپرسیدی من چی می‌خوام.»

لحظه‌ای سرش پایین افتاد.
این‌بار انگار ضربه خورده بود.

بعد گفت:

«حق داری… کاملاً حق داری. برای همین نمی‌خوام بگم ببخش یا هرچیز دیگه‌ای. فقط می‌خوام بدونی… من فرار نکردم چون بی‌تفاوت بودم. چون زیادی اهمیت دادی ترسیدم. چون خودم زیادی اهمیت دادم… بیشتر.»

قلبم فشرده شد.
اما نمی‌خواستم نشان بدهم.

آرام پرسیدم:

«الان چی می‌خوای؟ اومدی چی بگی؟»

مکث کرد.
نه از تردید… از انتخاب دقیق کلمات.

«می‌خوام بگی هنوز یه ذره ازت فرصت دارم.
اگه نه، همین‌جا می‌رم و دیگه هم مزاحمت نمی‌شم.
ولی اگه آره…
اگه فقط یه ذره…
من این‌بار دیگه عقب نمی‌رم.»

نگاهش مستقیم خورد به چشم‌هایم.
صادق.
کمی آسیب‌پذیر.
کمی پر از چیزی که ماه‌ها زیر پوست نگه داشته بود.

دلم لرزید.
نه به اندازه‌ای که بشکند،
نه به اندازه‌ای که تسلیم شود.
فقط… لرزید.

گفتم:

«من هنوز ناراحتم.»

سرش را تکان داد.

«می‌دونم. و نمی‌خوام ازت بخوام همین‌جوری از بین ببریش.»

چند ثانیه سکوت شد.
صدای همهمه‌ی کافه، خنده‌ی آرام دوست‌هام، بوی پیتزای تازه…
همه محو شده بود.

فقط ما بودیم.

او
و من
و میز کوچکی که حقیقت‌ها را بین‌مان نگه داشته بود.

رادمهر آرام گفت:

«آهو… اگه بذاری… من می‌مونم.
اما این‌بار نه از دور.
نه پنهونی.
نه نصف و نیمه .»

نفسم را آهسته بیرون دادم.
کمی از تلخی درونم آب شد.
نه کامل.
اما شروعش حس شد.خسته بودم از اینهمه غیر مستقیم حرف زدن و میخواستم بگوید.بگوید که از جانم چه میخواهد..شاید.. چون خودم جرعت گفتنش را نداشتم.

به آرامی گفتم:

«من هنوز مطمئن نیستم که تو دقیقا چی میخوای»

لبخند کوچکی، نه از شادی—از سبک شدن—روی لبش نشست:

«ولی من مطمئنم و بهت این اطمینان خاطرو میدم.»

دستم تکان خورد، ناآگاهانه.
نگاهش رفت روی انگشت‌هایم،
ولی هیچ حرکتی نکرد.

بعد آرام‌تر گفت:

«اگه اجازه بدی… تا وقتی خودت مطمئن بشی… این‌بار کنارتم.»

چیزی که گفت، شاید کوچک بود،
اما برای من نشانه ای از اطمینان خاطر بود…

به چشمانش نگاه کردم و گفتم:

«ببینیم.»

همین.
نه بله.
نه نه.

و او…
همان لحظه حس کردم نفسش برگشت.
انگار بعد از هفته‌ها بالاخره توانست نفس عمیق بکشد.

لبخند خیلی خیلی خفیفی زد و گفت:

«میبینی آهو… هر طور تو بگی.»

و همان‌طور آرام که آمده بود، از جا بلند شد.
نه فشار آورد،
نه خواست بیشتر حرف بزند.
فقط گفت:

«امیدوارم امتحانت خوب شده باشه.»

و رفت.

من ماندم و میز کوچک.
و قلبی که…
یک جایش دوباره گرم شده بود.
نه مثل قبل.
اما گرم.

رماننویسندگی
۲
۰
ayE
ayE
«شاید روزی از نوشتن برای همیشه منصرف شوم.. اما امروز هنوز قلم از آنِ من است.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید