به کتاب داخل دستم خیره شدم. زیبای سیاه! فکر کنم ارزش خواندن را داشت.بچه ها کتابخانه را ترک کرده بودند و حتی خود کتابخانه هم نیمه خالی بود.ولی من تصمیم گرفتم تا حد امکان از خانه دوری کنم.
کنار پنجره نشستم.صدای باد که در میان شاخه ها میوزید،سکوت کتابخانه را درهم میشکست.کتاب همچون لقمه آماده منتظر بود تا بخوانمش ولی مغزم تصمیم بر بی تمرکزی گرفته بود.از آن روز ها بود که هرچه میخواندم نمیفهمیدم.سرم را بالا گرفتم و چند نفس عمیق کشیدم.ولی چیزی عوض نشد.چشم هایم را بستم و دم... بازدم
دوباره دم... بازدم
و دوباره.. دوباره
_اگه حوصله خوندنشو نداری بدش به من.
صدای پسر هودی پوش در ذهنم پیچید و نگاهمان دوباره قفل شد.همان لباس ها تنش بود و انگار .. مرا دنبال کرده بود.
_سلام!.. دوباره دیدمت..
لحنم ساده بود، اما سرشار از آرامشی که نمیدانستم متعلق به چه کسی بود و من از کجا دزدیده بودمش.شاید از خودش! آرامشش ستودنی بود.
لبخندی زد، همان لبخند خونسرد همیشگی:
–آره، دوباره…
از روی صندلی برخواستم و رو به پنجره ی آینه ای مقنعه ام را مرتب کردم.
_امیدوارم ماشینت توی ترافیک گیر نکرده باشه!
لبخندی زد و بدوت اینکه ببینمش حسش کردم:
_اوه نه، تو چطور؟
«من داشتم تلاش میکردم بفهمم دنیا هنوز داره بهم نگاه میکنه یا نه!»
کمی مکث کرد، بعد لبخندی زد که انگار برای خودش هم خندهدار بود:
_حالا که اینطور گفتی… شاید هنوز داره نگاه میکنه.
آهو درونم از پشت گوشم صدا زد: «آفرین… خونسرد بمون، حرف اضافی نزن. »
اما من تصمیم گرفتم کمی بازی کنم، بازی با کلمات! بازی که در آن استاد بودم:
–حالا اگه دنیا داشت نگام میکرد، مطمئناً بیشتر از یک ظرف سس حواسش بهم بود.
او خندید. و همین خنده، انگار یک برق کوچک در روز خاکستری من انداخت.
پسر کنار میزی که کیفم روی آن بود نشست. بدون آنکه مستقیم نگاه کند، لب زد:
–نمیخوای بشینی؟
_فک نمیکنم مشکلی داشته باشه.
داخل کتابخونه، سکوت مرسوم فضا، اما ذهن من پر از صداهای درونی بود: «چرا اینقدر ساده نگاه میکنه؟»، «چطور میتونه هیچ عجلهای نداشته باشه؟»، «پس کی میخواد بفهمه من چقدر تمرین خونسردی کردم؟»
مدتی گذشت و من خود را مشغول خواندن کتاب ها، نشان دادم. او هم کتاب مرا برداشت. آرام ورقش زد ولی طوری که صدای ورق زدنش در همه جای ذهنم پر شد.
–چرا این کتابو انتخاب کردی؟
–یه چیز قدیمیه… از اون داستانهایی که آدمها فراموشش میکنن.
–آها… پس تو هم مثل من دنبال چیزای فراموششدهای؟
–اگه فراموشنشدهها مهم بودن، الان ما اینجا نبودیم.
آهوی درونم تحسین کنان گفت: «آفرین، پرحرف شدی، ولی هنوز خونسرد. »
و من فقط سرم را تکان دادم، انگار که هیچی اهمیتی ندارد. ولی ته دلم میدانستم که نگاهش، حتی در همین سکوت، بیشتر از هر جملهای احساسات مرا لمس کرده.
سکوت را به هرچیزی ترجیح داد و منم راه خودش را در پیش گرفتم. انگار سکوت کتابخانه هم نشسته بود روی شانههایمان و نمیخواست تکان بخورد. من به صفحهی باز کتاب خیره بودم، اما جملهها مثل مورچههای بیهدف راه میرفتند و هیچکدام حاضر نبودند معنیشان را تحویل بدهند.
او کتاب را آرام بست و با صدایی که نه بلند بود و نه پچپچ، فقط یکجور تناسب عجیب با فضای اطراف داشت، حرفی زد که فهمیدم درک کردنم کار پیچیده ای نبوده:
–تو خیلی وقتها داری چیزی رو میخونی که نمیخوای بخونیش… فقط برای اینکه نخوای با فکر خودت تنها بمونی.
چشمم بیاختیار بالا رفت.
خب… این یکی تیر مستقیم بود.
آهو درونم گفت: «نذار بفهمه خوردی تو هدف.»
پس فقط شانه بالا انداختم:
–خب… بعضی فکرها ارزش تنها موندن رو ندارن.
او نیملبخندی زد—از همانها که انگار فقط قرار است یک نفر در دنیا آن را ببیند:
–ولی بعضی آدمها ارزش شنیده شدن رو دارن… حتی اگه خودشون ندونن.
این یکی… عجیب بود. نه شبیه پیچاندن بود، نه شوخی. یکجور نگاه کردن زیر سطح حرفهایم. و دروغ چرا حس میکردم این مدل صحبت مخصوص بود ولی حوصله بیراهه را نداشتم پس من هم مقابله بهمثل کردم.
آرام، با همان خونسردی همیشگی:
–تو همیشه اینقدر سریع فلسفی میشی، یا مخصوص منه؟
او دوباره خندید، این بار بیهوا، بدون کنترل.
–اگه بگم مخصوص توئه، زیاد عجیب میشه؟
–نه. عجیبش اینه که داری خیلی راحت اعتراف میکنی.
برای اولین بار مستقیم نگاهم کرد. نه طولانی، نه خجالتی.
یک نگاه کوتاه اما دقیق… از آنهایی که انگار واقعاً میخواهند ببینند، نه فقط نگاه کنند.
–من فکر کردم… شاید یه نفر باید بالاخره راحت باشه.
آهو توی گوشم گفت: «نفس… نفس… اینجا جا نزن.»
و من آهسته، تقریباً بیحس:
–خب… راحت باش.
او چند لحظه مکث کرد، انگار داشت تصمیم مهمی میگرفت. بعد باز پرسید:
–تو همیشه تنها میمونی تو کتابخونه؟
–همیشه نه… امروز آره.
–میتونم دلیلشو بپرسم؟
چشمم را از پنجره گرفتم و برگشتم سمتش.
اینیکی سؤال مستقیم بود.
و مستقیمها همیشه برای من سختترند.
–چون… امروز خونهم شلوغتر از حد تحملمه. و ذهنم… شلوغتر از خونه.
او هیچ نگفت. نه دلسوزی، نه واکنش عجیب، نه نصیحت.
فقط همان نگاه آرام را نگه داشت.
بعد با لحنی که انگار نتیجهی یک مکالمه طولانی در ذهنش بود، گفت:
–اگه خواستی… میتونی بعضی از شلوغیهاشو بدی من نگه دارم.
یک لحظه… واقعاً یک لحظه کم آوردم.
آهو گفت: «وااای! اینو از کجا آورد؟ جواب بده زود!»
هل شده بودم و دعا دعا میکردم از روی ظاهرم متوجه آشفتگی آهوی درونم نشود. و مغزم بدون اینکه از من بخواهد یا فرمان دهد جواب داد..
شاید یه روز.
او لبخند زد، درست مثل کسی که جواب مثبت شنیده، نه یک تعارف خنثی.
بعد بلند شد، کتاب را روی میز گذاشت و گفت:
–من تا ساعت چهار همینجام. اگه خواستی حرف بزنی… یا حتی فقط کتاب ورق بزنی بدون اینکه بخونی.
و قبل از اینکه من چیزی بگویم، رفت سمت قفسهها.
نه با عجله.
نه با مکث اضافه.
فقط آنقدر آرام… که معلوم باشد میخواهد من فکر کنم که این پیشنهاد هنوز روی میز است.
من ماندم و کتابی که هنوز هیچ جملهاش را نفهمیده بودم…
و فکر اینکه شاید امروز، فقط امروز، دنیا واقعاً داشت از پشت شیشهی پنجره به من نگاه میکرد.
رفت و آمد با اقوام از کار های موردعلاقم بود، خصوصا زمانی که به خانه باز میگشتیم. اگر آن قسمتش که حرفا و حاضر جوابی هایم در مغزم هی فلش بک میخورد و باعث میشد وجودم پر از حرص شود را حذف کنیم،مهمانی بدی نبود. همیشه آن دختر حاضر جوابی بودم که واقعیت را به صورت بقیه تف میکرد.
اما خداروشکر هنوز ذهنم مثل یک اتاق درهمریخته بود و میتوانستم آن بخش حرص درار را درون کمد قایم کنم تا بعدا به حسابش برسم.
تمام مسیر برگشت، ذهنم داشت مکالمهای را که عصر داشتیم، بازپخش میکرد…
مکالمهای که از آن سکوت بیهدف کتابخانه شروع شد و رسید به یک تصمیم عجیب:
اینکه من تا ساعت چهار با او بمانم.
یادم میآید بعد از چند دقیقه سکوت، خودش شروع کرد به حرف زدن. نه بلند، نه هیجانزده. آرام… از آن آرامشهایی که آدم را بیدلیل و بیهشدار، نرم میکند.
–راستش… امروز حس کردم باید حرف بزنم. نمیدونم چرا. شاید چون تو… گوش میدی.
سرم را کمی کج کردم و سعی کردم تظاهر کنم این حرف روی من اثر ندارد.
ولی داشت. خیلی هم داشت.
یعنی معمولاً حرف نمیزنی؟
لبخند زد، همان لبخند نیمهای که همیشه انگار فقط تا نصفه شکل میگیرد.
–نه… معمولاً نه. خیلی وقتها آدمها حرف میزنن که شنیده بشن. من… ترجیح میدم شنیده نشم.
اما امروز تصمیم گرفتی شنیده بشی؟ چرا؟
به میز نگاه کرد، انگار دنبال جملهای بود که بین خطهای چوبی گیر کرده باشد.
–نمیدونم… شاید چون حست، عجله نداره. آدمایی که عجله ندارن… ترسناک نیستن.
آهو درونم آرام گفت: «آروم بمون… اینیکی خطرناک نیست.»
من هم فقط گفتم:
میفهمم چی میگی.
او کمی مکث کرد، بعد اضافه کرد:
–گاهی وقتها آدم دنبال یه لحظه امنه. حتی اگه بیشتر از یک ساعت طول نکشه.
ینی برایش امن بودم؟از چند نگاه در تاکسی و کافه این را حس کرده بود؟
چرا حس میکنی اون لحظه امن رو دارم؟
نگاهش را از میز برداشت و نگاهم کرد. گویا جواب سوالش روی صورتم نوشته شده بود و داشت تقلب میکرد.
-نمیدونم میفهمی چی میگم یا نه ولی چشات آدم رو نمیترسونه!
حرفش تعجل بر انگیز بود.خواستم جوابش را بدهم ولی آهوی درونم فرمان داد که الان بهترین جواب سکوت است.
توی ذهنم هزار بار جملۀ «اسمت چیه» را چرخاندم، اما فقط نگاهش کردم.
او هم هیچ تلاشی برای گفتنش نکرد.
انگار اسمش قرار بود یک راز باقی بماند. رازی که دوست داشت هرچه زودتر توسط من برملا شود.
تا ساعت چهار، بیشتر او حرف زد و بیشتر من گوش دادم.
و عجیب بود… این بار سکوت من سنگین نبود.نیاز نبود حرف بزنم تا حضورم حس شود.کسی نادیده ام نمیگرفت و شنیدن برایم راحت شده بود. مثل راه رفتن در یک اتاق تاریک، اما با کسی که بلد است کجاها قدم گذاشتن امنتر است.

وقتی به اتاق برگشتم، همان حسِ بینابینی همراه من بود؛
نه وابستگی، نه بیتفاوتی..
یک «چیزی» که نمیشد اسمش را گذاشت علاقه،
اما نمیشد نادیدهاش گرفت.
نشستم روی تخت، کش مویم را کندم و به سقف نگاه کردم.
گفتم:
اسمش رو نگفت… چرا نگفت؟
آهو درونم جواب داد: «نگفت چون میخواست دوباره ببینتت.»
همین جمله کافی بود که آرامتر نفس بکشم.
گوشی را برداشتم، بیهدف .پیام های ناخوانده زیاد داشتم ولی حوصله؟ اصلا..
ناگهان…
دینگ!
یک نوتیفیکیشن از همان چنل ناشناس تلگرامی که مدتها پیش برای خودم ساخته بودم تا آدم ناشناسی به سراغم بیاید.
قلبم یک لحظه محکم کوبید.
کسی اصلاً آن چنل را داشت؟
نه.
هیچکس.
بازش کردم.
یک پیام جدید.
از یک یوزرنیم ناشناس.
فقط یک جمله:
امروز… شنیده شدن حس خوبی داشت.