گوشی از دستم روی تخت سر خورد، اما صفحه هنوز روشن بود.
چشمهایم روی همان جمله قفل مانده بود:
امروز… شنیده شدن حس خوبی داشت.

گلویَم خشکید.
خیلی آرام گوشی را برداشتم و دوباره همان پیام کوتاه را خواندم.
کانالی که هیچکس جز من و چند نفر از دوستانم کسی از وجودش، خبر نداشت…
پس چطور؟
آهوی درونم سعی در آرام کردنم داشت:
«بذار ببینیم چی میشه.»
انگشتهایم بیاختیار کیبورد را آوردند بالا.
خیلی ساده، بدون هیچ نقابی:
شما؟
چند ثانیه طول کشید.
خیلی کوتاه، خیلی آرام.
انگار او هم مثل من مکث کرده بود.
پیام آمد:
فکر میکنم امروز تو تنها کسی بودی که حرفهام رو شنیدی.
نفس عمیقی کشیدم.
خیالت راحت آهو… هنوز هیچی نگفته. هنوز میتونی نجات پیدا کنی.
نوشتم:
ولی شما کی هستین؟ از کجا فهمیدین اینجا وجود داره؟
چند ثانیه طول کشید.
انگار روی انتخاب کلمات حساس شده بود.
بعد:
اسمم رو امروز نگفتم… چون حس کردم شاید هنوز وقتش نیست.
دستم یخ زد.
این دقیقاً همان چیزی بود که تو کتابخانه حس کرده بودم.
او واقعاً تصمیم گرفته بود اسمش را نگوید.
و حالا…
من نوشتم:
خب… الان وقتشه؟
این بار فاصلهی نوشتنش بیشتر شد.
انگار نفسش را بیرون داده باشد، یا انگشتانش زمان را از یاد برده بودند.
ولی بعد از چندثانیه:
رادمهر هستم.
آهو درونم از شدت هیجان نشست روی زمین ذهنم و گفت:
خب… اینم از اسمش.
من اما چند ثانیه فقط خیره ماندم به صفحه،
به آن اسم که انگار یکهو وزن گرفت،
معنا پیدا کرد، و تمام صحنههای عصر را دوباره زنده کرد.
بعد نوشتم:
خب… آقای رادمهر. چطور کانال منو پیدا کردی؟
typing…
typing…
typing…
و بالاخره:
نمیدونم باید بگم خوششانسی… یا اینکه خیلی بد جایی گوشیتو روی میز گذاشته بودی.
چشمهایم باز شد.
یک لحظه یادم افتاد وقتی کنارم نشسته بود…
گوشیام صفحهاش روشن مانده بود.
چیزی نمایش داده میشد؟
شاید لینک کانال؟
شاید یک نوتیفیکیشن؟
یا شاید… اسم کانال را دیده بود.
آهو درونم گفت:
خب، آهو… خیلی هم بیدلیل نبود که گاهی ازت نگاه میگرفت.
نفسم را آهسته بیرون دادم و نوشتم:
پس امروز… فقط کتاب نمیخوندی، نه؟
چند ثانیه سکوت.
بعد:
نه. داشتم سعی میکردم بفهمم چرا کنار یه آدم غریبه… اینقدر حرف زدن آسون بود.
و من…
برای اولین بار آن شب،
احساس کردم تمام خستگی روز، آرام روی شانههایم ذوب شد.