چه عنوان ساده و عظیمی ست این کیمیای سعادت.
لذت معاشرت و هم صحبتی با آن کسی که تو را می فهمد یا حتی اگر نفهمد هم آنقدر با تو همدلی دارد که برای فهمیدن تو تلاش کند. همان دوست و یار شفیق و رفیق
رفیق شفیقی دارم که هر وقت چه تصویری و چه صوتی با او تماس داشتم در انتهای تماس همیشه می گوید : از معاشرت دلچسبی که داشتیم ٬ لذت بردم.

فرصت معاشرت یا همین معجزه ساده که شاید در هنگام راه رفتن در خیابان های شلوغ تهران یا گوشه ای از بازار وکیل شیراز هم برای من اصفهانی برای هزاران بار پیش آمده بود.
هم کاسه شدن با کارگران روزمزد بازار ناصرخسرو در گوشه ای از میزهای شلوغ رستوران مسلم
هم پیاله شدن به ظرفی از شیر تازه یا چایی در دشت های زیبای میشان یا شاه یوردی یا حتی لیقوان
من فرصت همه این معاشرت ها را داشتم
و امروز که شاید همدلی در بین ما ایرانیان در این سر ینگه دنیا ٬ در سرزمین های سرد شمالی ٬ از ما گرفته شده است؛ امروز که دوپارگی و جدا افتادگی از هم در عجیب ترین روزهای این تجربه مستقیم و نزدیک به نیم قرنی من از هر تجربه سخت اجتماعی گذشته٬ سخت تر شده است؛ این روزها که جنگ و تجربه آن همه ما را به حدی از شکافت اجتماعی رسانده است که بعضی از ما حتی جاده ها و مردم را هم سرمایه حکومتی می بینند و تیم ملی فوتبال هم محل اهتزاز پرچم کشورهایی شده است که سردمدار نسل کشی و جنایت های جنگی هستند ٬ من معاشرت با حجم زیادی از دوستان گذشته ام را از دست داده ام.

این روزها برای من که همیشه در بین دوستان زیاد و ارزشمندی قرار داشتم که به داشتن هر کدام می بالیدم ٬ به روزهای تبدیل شده است که از دیدن بسیاری از آدم ها طفره می روم؛ از ترس نا امید شدن و از دست دادن دوستی که هنوز در رویاهای بچه گانه خودم آرزو می کنم مثل سی سال پیش باشد که خوب ٬ نیست.
خلاصه که ٬ هنوز هم که هنوز است ....... کیمیای سعادت رفیق بود رفیق .....
همان کسی که بتوانی با او معاشرتی را بسازی تا روحت آرام بگیرد و از جراحت های روزمره زندگی لحظه ای بیاسایی و بروی به ادامه جنگ این روزها

فعلاً که نیست و باید ساعت پنج و نیم صبح را با آرزوی اینکه امروز هم انرژی جنگ با روزمرگی را داشته باشی ٬ ادامه دهی.