تقریبا الان ۱ ماه از سربازی دومم میگذره و دقیقا ساعت ۱ شبه. در واقع الان میبایست میخوابیدم تا برای فردا سر شیفت انرژی داشته باشم، اما انگار بستن چشمام هزار داستان توی ذهنم ایجاد میکنه...
از اینکه فردا وضعیت چطور میشه؟ از اینکه بعد ۲۸ سال سن و ۲۰ سال درس خوندن وضعیت چطوری پیش میره؟ آیا با این وضعیت آینده کاری خواهم داشت؟ اینکه ۵ ماه دیگه واقعا این ماجرای خدمت تموم شه باید از اول شروع به ساختن همه چیز کنم؟ و هزاران سوال و داستان دیگه ...
ولی همش یه چیزی میاد توی ذهنم...
من عاشق زندگیام الخصوص زندگی خودم ...
اینکه سربهسر مادرم میزارم، اینکه با پدرم یکسر کل کل کنم و هرچه قدرم که تقلب کنم و زور بزنم اما بازم توی تخته همش ازش ببازم ...
اینکه سعی کنم با برادر زاده خوشگلم شوخی کنم و صدای خندههای شیرینش رو بشنوم ...
اینکه زنگ بزنم به رفیقام و حسابی با فحش و ناسزا از خجالت هم در بیایم و هم رو مسخره کنیم و باهم بخندیم ...
اینکه یه مطلب جدید بخونم و درسهایی که دوست دارم رو مرور کنم ...
اینکه بشینم کتابهای روانشناسی بخونم و سعی کنم خودم رو برای آینده و دختری که دوست دارم آماده کنم ...
اینکه به خودم یادآوری میکنم قراره عشق و امید رو علاوه بر علم توی دل و روح نسل آینده این سرزمین بکارم ...
اینکه چشم انتظار فیلمهای جدید مارول و دیسی باشم و منتظر باشم ببینم کی فیلم رستم و یا کوروش رو میسازن ...
اینکه هدست رو بزارم آهنگهای درهم از معین، گوگوش و ... گرفته تا آهنگهای کوردی عزیز ویسی و آیت احمت نژاد گوش بدم ...
اینکه دف رو دست بگیرم و چشمام رو ببندم شروع کنم به خوندن شعرهای بداهه ....
اینکه دوباره مثل همیشه برم توی دیجیکالا و ببینم که کیبرد و موس جدید یا گجتهای جدید چی آورده و یه دفعه کل جیبم رو خالی کنم براش ...
اینکه هر روز برم یه قهوه بخورم و عشق کنم و با خودم بگم «نگاه چسی چسی چسی» ...
من واقعا عاشق زندگیمم! حاضر نیستم به هیچ وجه این زندگی رو با چیزی عوض کنم ...
راستی باید الان میخوابیدم . یادم رفته بود.