همیشه به تیمم میگویم مراقب سطح استرس و انرژیشان باشند. مدام تشویقشان میکنم مرخصی بگیرند، از کار فاصله بگیرند و به ذهنشان استراحت دهند.
اما حالا خودم دوباره در دام همان اشتباه افتادهام.
این هفتهها دارم از یکی از سختترین دورههای روانی عمرم بیرون میآیم. قبلاً فکر میکردم استرس و فشار روانی مستقیماً به وخامت اوضاع ربط دارد. اما اینبار قضیه فرق میکرد.
در زندگی شخصیام بحرانهای سنگینی را پشت سر گذاشتهام؛ اتفاقاتی که جایشان مانده. اما آنبارها راحتتر کمر راست کردم (یا حداقل عوارض کمتری داشت) درحالی که اینبار اتفاق خاصی هم نیفتاده بود.
این متن فقط برای درد و دل کردن نیست. میخواهم عمیقتر به ریشهها بپردازم، شاید برای کسانی که تجربه مشابهی دارند مفید باشد. عجیبترین نکته — همانطور که گفتم — این بود که بدنم درست در زمانی تصمیم به "خاموشی" گرفت که از نظر عینی، اتفاق وحشتناکی در جریان نبود. با این وجود، احساس میکردم غرق شدهام؛ لبریز بودم و دیگر گنجایش هیچ چیز را نداشتم.

سعی میکنم همه چیز را منظم تعریف کنم، هرچند خود اتفاقات خطی نبودند و روی هم افتادند:
طی چند ماه گذشته، تغییرات متعددی رخ داد: شغلم را عوض کردم، در کمتر از دو ماه سه کنفرانس مختلف سخنرانی کردم، مصاحبههای متعدد داشتم و در جلسات پرسشوپاسخ و پادکستها شرکت کردم. هیچکدام بهخودیخود غیرعادی نبودند — خیلیها مدام چنین برنامههایی دارند. اما برای منِ ذاتاً غیراجتماعی، این حجم فعالیت علاوه بر فشار روانی معمول، استرس مضاعف ایجاد کرد.
باز هم تأکید میکنم: هرکدام بهتنهایی قابل مدیریت بود. اما همهچیز انباشته شد. از طرفی مسائل جزئیتر در خانه هم نیاز به رسیدگی داشت و یکبار ناگهان خودم را ۵۰۰ کیلومتر دورتر از خانه بدون ماشین دیدم و مجبور شدم هزینه سنگین و غیرمنتظرهای را متحمل شوم. و برای کامل شدن ماجرا، مشکلات جسمی هم شروع شد. چیز وحشتناکی نبود، اما جرئت مراجعه به پزشک را نداشتم؛ انگار یک مورد دیگر به فهرست "ناتوانیهایم" اضافه میشد.
اوایل حس میکردم همه چیز تحت کنترل است. حتی خستگی خاصی هم نداشتم. اما دو هفته بعد از آخرین کنفرانس، بدنم شروع به مقاومت کرد.
اول بیشتر جنبه روانی داشت: افکار منفی، اضطراب غیرعادی، مشکل در تمرکز. با این حال کاملاً ناتوانم نکرده بود. میتوانستم کارهایم را پیش ببرم و لیست وظایف را تکمیل کنم. جالب اینجا بود که کار مثل همیشه به من ثبات و تمرکز میداد.
ناگهان بدنم وارد "حالت فوقاضطراری" شد. سردردی که پنج روز بیوقفه ادامه داشت، تبدیل به چیزی بدتر شد: خستگی مفرط، سرگیجه، حالت تهوع، درد قفسه سینه، کوفتگی بدن و فشار خون سرسامآور. بدنم آنقدر در حالت "خاموشیِ دفاعی" فرو رفته بود که حتی نیازهای اولیه تقریباً متوقف شده بود. به ورطه بدگمانی و ترسی افتادم که دیگر از پسش برنمیآمدم.
وسواسانه سعی کردم بین نشانههای قبلی و جدید ارتباط پیدا کنم، تا اینکه بدترین کار ممکن را کردم: علائم را در گوگل جستجو کردم!
ماهها بود که آزمایش خونم را به تعویق انداخته بودم، بیشتر از ترس نتایج و اینکه مشکلات جدیدی به مشکلاتم اضافه شود. اما وقتی به جایی رسیدم که حتی از تخت بیرون نمیآمدم، بالاخره انجامش دادم. و مثل همیشه در چنین مواردی، نتایج مشخص کرد: مشکل بیشتر ذهنی بود تا جسمی.
سختترین بخش ماجرا؟ از دست دادنِ روشنیِ ذهن بود. قبلاً چنین تجربهای نداشتم. اما اینبار ذهنم کاملاً درگیر شد.
خوشبختانه با شروع درمان فشار خون و دریافت نتایج آزمایش، حالم بهتر شد. اینها کمی به من آرامش داد. امروز که این متن را منتشر میکنم، دقیقاً دو هفته از پایان آخرین عامل استرسزا میگذرد. امیدوار بودم بهمحض تمام شدن اتفاقات، فشار یکباره رها شود، اما اینطور نشد. هرچند الان حال خیلی بهتری دارم.
میتوانستم جزئیات را حذف کنم یا همهچیز را در یک پاراگراف خلاصه کنم. اما ما معمولاً اهمیت سلامت — بهویژه سلامت روان — را دستکم میگیریم. چون نامرئی است. فکر میکنیم از پس همهچیز برمیآییم. به خودمان میگوییم "اتفاق خاصی نیست". سیگنالهایی را که بدنمان میفرستد نادیده میگیریم. و در نهایت، این سیگنالها آنقدر قوی میشوند که مشکلات غیرقابل تحمل و طاقتسوز به نظر میرسند.
نیازی نیست فهرست کلیشهایِ "راههای بهبود از فرسودگی" را تکرار کنم. هزاران مقاله در این باره وجود دارد و حرف تازهای ندارم. اما میخواهم چند عامل نجاتبخش را که در این دوره به من کمک کردند—و هنوز هم کمک میکنند—به اشتراک بگذارم.
نه فرمول جادویی، فقط چیزهایی که برای من مؤثر بودند:
ذهنآگاهی (Mindfulness)
تا به حال تجربهاش نکرده بودم و صادقانه بگویم هنوز هم در حین تمرین، متمرکز ماندن برایم دشوار است. این که نمیتوانم مثل مراقبههای سنتی فقط دراز بکشم برایم سخت است، اما بلافاصله پس از تمرین، بهبود محسوسی را احساس میکنم.
رویارویی با ترسها
آنچه مرا از پا انداخت، انبوهی از "مسائل بهظاهر کوچکِ غیرکوچک" بود که همزمان رخ دادند. ترسِ "نتیجهاش چه میشود؟" مثل یک استاد خیمه شب بازی که تمام نخهای عروسک را میکشید و آن را بازی می داد. تنها زمانی کمکم احساس بهبود کردم که شروع به مواجهه با این ترسها کردم—چه منطقی بودند چه نه.
حضور آدمهای پشتیبان
بهویژه در محیط کار، حمایت فوری دریافت کردم. معمولاً آدم رُکگویی نیستم، اما آنقدر وضعیتم آشکار بود که حالم از سیمایام خوانده میشد. و در هر گوشهای که پناه میبردم، دستهایی برای یاری بود.
پذیرش ناتوانی در حلِ همهچیز (و همهکس)
دارم یاد میگیرم رها کنم. از برخی قواعد و انتظارات سفتوسختی که پیشتر چسبیده بودم، کوتاه بیایم. و عجیب این که همین، آرامشِ عجیبی برایم آورد.
در کنار عوامل کمککننده، چیزهای زیادی هم بودند که وضع را بدتر میکردند:
بیتوجهی به ندای درون / نشنیدن اطرافیان
یک ترکیب مرگبار! اطرافیان میگفتند "کمی آهستهتر برو"، اما من فکر میکردم همهچیز تحت کنترل است. از پسش برمیآیم. اسپویلر: نیامدم. و نزدیکانم خیلی پیشتر از من متوجه شده بودند. فقط کافی بود گوش میدادم.
عادتهای غذایی ناسالم
طی چند ماه گذشته، کاملاً توجه به تغذیه را کنار گذاشته بودم. نفهمیده بودم این چقدر تأثیرگذار است. وقتی دوباره غذای سالم خوردم، تنها در یک هفته تغییر محسوسی در بدنم حس کردم.
کمخوابی مداوم
میخواستم همهچیز را جا بدهم: کار، بچهها، خانواده و پروژههای جانبیِ بیشمار. اولین قربانی، خواب بود. و مسئله فقط کمخوابی نبود، بلکه زمانی برای "رهاسازی ذهن" وجود نداشت. از قضا، ورزش را هم کاملاً کنار گذاشته بودم. ترکیب فاجعهباری بود.
دسترسی نامحدود به اینترنت
ضربالمثلِ "حرف راست را از دهان مجنون بشنوید"! همیشه به دیگران هشدار میدادم در اینترنت خودتشخیصی ندهند. اما نوبت خودم که رسید؟ یکراست رفتم توی چاه ویلِ گوگل. بیشک: ابهام ذهنی + اطلاعات بیحد = ترکیبِ جهنمی.
اگر تا اینجا همراه من بودهاید، شاید بپرسید: «آیا به فکر کمک تخصصی افتادم؟» بله، و نهایتاً این مسیر را هم رفتم.
یکی از پرسشهایی که اخیراً ذهنم را میخورد این است: «آیا اصلاً دوباره حس خودم را پیدا خواهم کرد؟»
این اولین بار نیست که چنین تجربهای داشتهام، اما اینبار شدت تأثیر عمیقتر بود. هنوز برای قضاوت زود است و نمیدانم چقدر زمان میبرد.
اما آنچه این تجربه دوباره به من ثابت کرد (و پیشتر هم میدانستم، اما حالا باوری ژرفتر دارم) این است:
ما بهعنوان رهبر، موظفیم محیطی بسازیم که آدمها برای اثبات ارزششان مجبور نباشند خود را تا حد فرسودگی پیش ببرند.
البته اینبهمعنی پیشگیریِ مطلق از فرسودگی روانی نیست. حتی محیط سالم هم در مورد من نتوانست جلوی آن را بگیرد.
اما دانستن این که در ساخت فرهنگ قربانی کردنِ کورکورانه مشارکت نداشتهاید، همان چیزی است که میتوانید بهحق به آن سربلند باشید.
منبع: رهبری از بین اشتباهات - SIMONE D'AMICO