ویرگول
ورودثبت نام
Binam
Binamکنجکاو، در جستجو ...
Binam
Binam
خواندن ۳ دقیقه·۸ سال پیش

کوی محبت


بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم عجل الولیک الفرج

دوشنبه داخل دفتر همین طور که مشغول کار بودیم به علیرضا گفتم خوش به حالتون دارین میرین آبادان، رفتید تهران و مرخصی گرفتید. گفت : به جای مشهد میرم آبادان.

-به جای مشهد میرین آبادان؟!

علیرضا: آره همه میرن مشهد من گفتم به جاش میرم ... یک لحظه متوجه من شد که دارم مبهوت نگاهش می کنم با تعجب گفت: نههه!!! یعنی نمی دونستی؟

خشکم زده بود ذهنم شروع کرده بود به بررسی احتمالات ... ای کاش اون چیزی که فکر می کنم نباشه... یعنی از طرف دفتره؟ سرم رو چرخوندم طرف مانیتور و انگار چیزی نشده کارم رو ادامه دادم ولی از شدت حسرت و غمی که یک آدم جا مانده از دوستانش دارد قفل کرده بودم و هیچ چیزی نتونستم بگم... فکرم حسابی درگیر شده بود که آخه چرا من نمی دونستم، چرا کسی به من نگفته بود، چرا... صدای علیرضا رو تو پس زمینه تفکراتم داشتم می شنیدم که می گفت: مرتضی!! بابا تو چه مرگته حسن خیلی وقت پیش تو گروه گذاشته پیامش رو...

-کدوم گروه؟

علیرضا: دفتر دیگه...

به ذهنم اومد حتما تو تلگرام بوده، یعنی من کار اشتباهی کردم که بعد فیلتر شدن تلگرام سعی دارم از نرم افزار ایرانی استفاده کنم بیشتر؟! یعنی باید موج همراه می شدم بر می گشتم سراغ تلگرام؟ کوتاهی از من بوده یا ...

علیرضا گشت و پیام رو آورد و شروع کرد به خواندن پیام، همه جملاتش حسرت بر انگیز بود:

"خبر خوش برای مزدوجین، عزیزان متاهلی که قصد دارن در سفر مشهد شرکت کنند تا یک ساعت آینده مشخصات خود را به ... ارسال نمایند."

برای من که مدت ها بود سعی می کردم به مشهد برم و دلم هوای امام رضا (سلام خداوند بر ایشان) رو کرده بود جمله ها نه کلمه به کلمه اش حسرت داشت. ولی نمی خواستم چیزی بروز بدم... البته تجربه نشونم داده که در این مواقع اصلا نباید جلو هوایی شدن خودم رو بگیرم اتفاقا تا می تونم بیشتر درگیر می کنم خودم رو...اصلا با این حرف ها که "انشاالله دفعه بعد " یا "اینبار توفیق نشد" جلوی حسرت خوردن رو نمی گیرم، یاد کسایی که میرن می کنم و غصه می خورم، با امام صحبت می کنم و محزون می شوم، گنبد حضرت معصومه (سلام خداوند بر ایشان) را می بینم و طلب زیارت می کنم و ... همیشه برای من جواب داده و آخر هر چند دیرتر از بقیه ولی کاروان رسیدم.

اما این بار چیزی که خیلی دلسردم می کرد امتحانات همسرم بود، ما هفته ی قبل حوزه امتحانی شون را با کلی استرس در شرایطی که مهلت اعلام حوزه امتحانی تموم شده بود قم انتخاب کرده بودیم و حالا اگر به مشهد میرفتیم ایام امتحانات رو مشهد بودیم این ماجرا خودش برای من حسرت دو چندان داشت... تو همین فضا شب به خانوم مهربان ام داستان رو گفتم و با هم کلی حسرت خوردیم اما یکجای صحبت بزرگ خانه مان حرفی زدند که نمی دانم چرا اصلا تا قبل از این برایم غیر ممکن بود ولی به محض شنیدن از زبان ایشان روزنه امید به دلم تابید، خاتون گفتند: زنگ می زنیم حوزه امتحانی رو تغییر میدیم.

ناگهان در ذهن ام غیر ممکن ممکن شده بود، با خودم گفتم یعنی بعد از شروع امتحانات میشه دوباره حوزه امتحان رو تغییر داد؟! و شد... فردا ظهر بعد از نماز جماعت مسجد یک عزم و اراده ای پیدا کردم زنگ زدم خونه گفتم از جامعه الزهرا (سلام خداوند بر ایشان) پیگیر بشوند که حوزه را میشود تغییر داد یا نه. مسئول آموزش گفته بود نمی شه ولی شما برین مشهد اونجا به حوزه امتحانی بگید با آموزش جامعه هماهنگ کردیم انشاالله که مشکلی نباشه ولی تضمینی نیست!

اما دل هوایی را دیگر نمی شود آرام کرد بلیت قطار مشهد را چک کردم خالی داشت ...

شب وقتی تو کوپه با آرامش دراز کشیده بودیم هر لحظه به خودم یاد آوری می کردم که یادت نره این همه لطف و عنایت را ... غافل نشی از این همه رحمت و محبت... مغرور نشی و غرق در راحتی نباشی... اینها همه باید بیشتر باعث افتادگی و غلامی و نوکری درِ خانه امام رضا(سلام خداوند بر ایشان و اهل بیت شان) بشود...

انشاالله ادب رو رعایت کنیم و تا جان داریم در مسیر خداوند و در مسیر این خاندان بمانیم و قدردان باشیم انشاالله

#شروع #روز_اول #خاطرات

خاطرهدل نوشته
۴
۲
Binam
Binam
کنجکاو، در جستجو ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید