به نام خدا
خدایی که رحمتش بیکران و نعمتش بیشمار است...
شعری که می خوانید به خاطر یک جرقهی کوچک سروده شد... یک بیت زیبا که حتی نمیدانم شاعرش کیست؛ اما بدجور به دلم نشست! انگار شرح حالم بود... جنسش فرق میکرد، خودم را درون آن بیت میدیدم؛ مثل یک آینه بود... شاید گیج شده باشی؛ خودت بخوان؛ شاید بهتر درک کنی:
گهی گریان گهی خندان گهی چون ابر سرگردان
گهی عاقل تر از عاقل... گهی نادان تر از نادان!
هرچه جستجو کردم نه شاعرش را یافتم و نه ادامه شعر را...
تصمیم گرفتم دست به قلم بشوم، شعر به این زیبایی نباید فقط یک بیت باشد... البته من نمیدانم تا چه حد شعرم مشکل قواعدی دارد؛ اما به نظر خودم به دل مینشیند. (اگر تعریف از خود نباشد!) این نکته را هم ذکر کنم که من در درس ادبیات ضعف دارم و این شعر را صرفا دلی ادامه دادم...
خوشحال میشوم شعر من را بخوانی:
«گهی گریان گهی خندان گهی چون ابر سرگردان
گهی عاقل تر از عاقل... گهی نادان تر از نادان!»
گهی خاموش و در خود گم، چو شمعی اشکبارانم
گهی چون موجِ بیپروا، به هر ساحل شتابانم
گهی در اوجِ بیتابی، چو آهی سرد میسوزم
گهی در شادیِ محضی، چو طفلک خندهریزانم
گهی در بندِ صد تردید، اسیرِ «چون» و «اما»یم
گهی آزادِ آزادی، رها از قیدِ زندانم
گهی چون کوه پابرجا، به طوفانها نمیلرزم
گهی چون برگِ پاییزی، به هر بادی هراسانم
گهی لبریزِ امیدم، پر از فردای روشنها
گهی در سایهی دیروز، تهی از نورِ ایمانم
گهی از چاهِ تردیدم، به سوی صبح میخوانَد
صدایی از دلِ تاریخ، که میگوید مسلمانم
گهی در ضربتِ دنیا، دو نیم اما نلرزیده
که در خونم طنین دارد، صدای ذوالفقارانم
همینم من؛ پر از اضداد، شبیه قصهای مبهم
گهی پیدا میان جمع، گهی گمگشته در جانم
گهی با خویش در صلح و، دلم لبریزِ لبخند است
گهی در جنگِ بیپایان، به تیغِ خویش حیرانم
گهی لبریزِ گفتنها، پر از فریادِ ناگفته
گهی در حصرِ خاموشی، نفس در سینه پنهانم
همینم من؛ نه یک تصویر، نه تندیسی به یک حالت
گهی آیینهی صد رنگ، گهی بیرنگِ بینامم
«ایلیا فلامرزی»
متشکرم که شعر من را خواندی... حال ممنون میشوم که نظرت را برای من ارسال کنی❤️