ویرگول
ورودثبت نام
White Raven
White Ravenدر من کلاغیست با پرهای سپید در راه عبور از زمستان، که مسیرش را گم کرده
White Raven
White Raven
خواندن ۵ دقیقه·۲۳ روز پیش

خواب_هام

موج در موج، حیرتم بیدل / نیست این بحر را کرانه پدید
موج در موج، حیرتم بیدل / نیست این بحر را کرانه پدید

از مهمانی برگشته بودیم، مثل خمیری که درنیامده، آویزان و ولو خودم را به اتاق رساندم

نخوابیدم
بیهوش شدم.
بیدار که شدم ساعت چند دور از نیمه شب جلو افتاده بود، سر از بدن جلوتر تمام خانه را زیر نظر گرفتم، گویی اهل خانه همان اصحاب کهف باشند در فضایی مدرن.
به پناه گاهم بازگشتم که یادم آمد هیچ نخوانده ام و تکالیفم پشت گوش هایم باد کرده اند.
زیر لب گفتم؛
«ایراد نداره صبح پامی شم می خونم».
بهانه ای بود تا سرم را کنار کیف مدرسه بگذارم و به عنوان آخرین فرد بیدار در غار به خواب بروم.

از همان ابتدای دوران تحصیل، من و خورشید، هر روز صبح زور می زدیم خودمان را بالا بکشیم، لنگ در هوا و آویزان.
من از لا به لای انبوهی از تکالیف و او دست بر لبه ی بام آسمان و هر دو عرق ریزان. که طلوع اتفاق افتاد و فاتحانه روی بام روز ایستادیم.

کلاسم یک/الف بود و زنگ اول آقای رحیمی با لبخندی از سر شعف و تحسین گویان بچه ها را جمع کرده بود که ببینند چه طور با خمیر مجسمه حروف انگلیسی را روی نیمکت می نویسم.
مبصر غایب بود و جناب رحیمی برای این که غرور کودکانه ام را سیراب کند مامورم کرد بروم و از دفتر مدرسه گچ بیاورم، پله ها را پایین می رفتم و فکر می کردم کدام رنگ از گچ های موجود آقای رحیمی را شاد می کند، تا به پله ی اول رسیدم و کیسه های گچ تلنبار شده پایین پله ها بود.
اوسا گفته بود به کیسه ها که رسیدم یکی را پاره کنم و گچ بسازم، آسان است.
گچ و آب را به اندازه داخل استانبولی بریزم و با پنجه آنقدر هم بزنم تا آماده شود، مشت مشت گچ را در آب ریختم و دستم را در آب بردم و شروع کردم به تکان دادن، اوستا گفته بود انقدر این کار را بکنم تا یکدست و نرم شود.
تکان تکان تکان باید دستم را تکان می دادم ،تا این که هادی مچم را گرفت و از آب بیرون کشید و غرولند کنان گفت؛
بچه مگه شنا بلد نیستی؟
گفتم ؛
اولین باره پام و تو استخر می ذارم
گفت ؛
پس همین گوشه دستت و به میله بگیر و منتظر بمون الان میام بهت یاد میدم.
همانجا ماندم، سردم بود، آب زیادی خورده بودم، خودم را از لبه ی استخر بالا کشیدم و کف زمین مثل جنین مچاله شدم که مادرم پتو را رویم کشید و جمله ی همیشگی را گفت؛
آخر این بچه سرما می خوره انقدر پتو رو کنار می زنه.

چشم هام گرم شد و به خوابی عمیق رفتم، یک صدای تکرار شونده همراه با لرزش، گوش و مغزم را پر کرده بود، پلک هایم آنقدر سنگین بود که حتی اگر می خواستم هم توان بالا کشیدنشان را نداشتم.
امان نمی داد
تکرار و تکرار
بیدار شدم، پیامک ها مانند خرچنگ های لب ساحل از صفحه ی گوشی به سمت صورتم هجوم آورده بودند و در چشمانم فرو می رفتند.
سلام عزیزم صبح به خیر، هنوز خوابی؟
من دانشگاهم، نمی تونم بیشتر از این پیام بدم
پاشو دیگه
خودت دیشب گفتی بیدارت کنم که به کارات برسی
پاسخ دادم ؛
سلام، ممنون که بیدارم کردی
مراقب خودت باش، دوستت دارم


از فرط خستگی روی متکا سقوط کردم.


صدا همچنان در گوش و مغزم پژواک داشت و نزدیک و بلندتر می شد، یک موتورِ زهوار در رفته ی آبی رنگ بود که آب فرات را می کشید و با فشار توی استخر کوچکی در نخلستان می ریخت برای آبیاری نخل ها.
عطش، صبر را به بیخ گلویم رسانده بود، بی فکر بی درنگ در آب پریدم و به زیر رفتم
آنقدر ماندم که نفسم به شماره افتاد
خیال بیرون آمدن نداشنم
احساس خفگی گلویم را می فشرد
چشمانم را باز کردم تا همه ی خانه را آب گرفته بود.
هر وسیله ای یک جوری خودش را روی آب نگه داشته بود
جلوی چشمانم بر سطح آب می کوبیدند و رژه می رفتند
به عکس های قدیمی نگاه می کردم
به صندلی واژگون شده روی آب نگاه می کردم
گریه ام گرفته بود
کسی باید بیدارم می کرد، باید بیدار می شدم، فقط خواب بود، فقط کابوس بود و فاصله ام با نیست شدنشان یک پلک گشودن بود.
پریدم، سردرد عجیبی داشتم و گرسنه بودم، خانه را سرک کشیدم.

کسی خانه نبود.


چند مشت آب حالم را جا می آورد.
در آینه ی توالت با کسی چشم در چشم شدم
بعد از مدت طولانی خیره شدن بالاخره شناختمش
برایم آشنا بود، انگار که او را جایی دیده باشم
شاید هم ، …. نمی دانم.

فقط می دانم او را جایی دیده ام
رنجور و تکیده نگاهش را گره زده بود به مژه هایم
شبیه به حسِ کشفِ رازی بزرگ بلند بلند در صورتش خندیدم
اما او خیره بود، صلب و خالی از هر احساسی
چشمانش مرثیه خوان تنهایی بودند
باز هم خندیدم و در پس آن گریستم
تحملش را نداشتم، سنگینی نگاهش کلافه ام می کرد.
بی آن که چشم از چشمانش بردارم از آینه فاصله گرفتم
رهایش کردم
برگشتم
سردرد داشتم
از مهمانی برگشته بودیم
مثل خمیری که درنیامده، آویزان و ولو خودم را به اتاق رساندم نخوابیدم
بیهوش شدم.

پ ن:
جایی همین حوالی خوانده بودم :

حتی در خواب هم تصور این غم را نمی‌کردم؛
پس چرا شامگاهان،
هر شب،
دوباره و دوباره به سویم می‌آید؟

و در جایی دیگر :

زندگی من مانند بوف کور همیشه یک جور می‌گذرد. تکرار یکنواخت یک خواب و بیداری است. رنج‌های من همه یکی است و آن عشق و مرگ است. چیزی که مرا به زندگی در این دنیا نگاه می‌دارد تکرار همان رنج‌هاست در شکل‌های مختلف. گویی هر حادثه ی زندگیِ مرا در خواب برایم نقل کرده‌اند و وقتی بیدار می‌شوم همان حادثه را با یک تغییر جزیی می‌بینم. این تکرار تبدیل به یک وسواس شده. هر بار با خود می‌گویم این بار مثل دفعه‌های پیش نخواهد بود، اما چیزی که رخ می‌دهد همان است که همیشه رخ داده.

رنجتکرارزندگیخواب
۳۱
۵
White Raven
White Raven
در من کلاغیست با پرهای سپید در راه عبور از زمستان، که مسیرش را گم کرده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید