تناسخ، باز تن یابی، reincarnation یا سمسارا در سانسکریت به معنی زایش و مرگهای متوالی برای یک روح، ریت در همه ادیان کهن در سراسر زمین، از یونان و هند تا قبایل ساکن در سیبری و آمریکای شمالی معتقدان بسیاری داشته است. در اسلام و مسیحیت نیز اگرچه نفی شده است اما به شکلهای مختلفی در برخی فرقهها وجود داشته است.
دلیل فراگیر بودن تناسخ در ادیان نخستین این است که با الگوهای تکرار شونده در نظام طبیعت هماهنگ است و این ادیان بیشترین تاثیر را از الگوهای طبیعی گرفته و در تلاش بوده تا از نظم موجود در طبیعت به قواعد کلی هستی برسند. همانطور که در طبیعت به خصوص در گیاهان مرگ و زندگی در پاییز و بهار تکرار میشود، برای روح انسان نیز چرخهی تولد و مرگ برقرار است و حتی یک حدیث از پیامبر بهار طبیعت را با رستاخیز قیامت مشابهت میدهد:
گفت پیغامبر ز سرمای بهار
تن مپوشانید یاران زینهار
زانک با جان شما آن میکند
کان بهاران با درختان میکند
احتمالا مشاهدات دیگری نیز این قانون اولیه زایش و مرگ پی در پی را مستحکم میکرده است. مثلا کودکی بلافاصله بعد از مرگ رئیس قبیله به دنیا میآمده است که از قضا با او شباهتی داشته، یا حالتی از توهم که آن را دژاوو میگویند به نظر فرد اینطور میآمده که قبلا در آن مکان حضور داشته و یا خاطراتی از زندگیهای قبلی اش را تداعی کرده.
این قانون در برابر مهمترین پرسشهای فکری بشر یک راه حل اخلاقی و معنایی در پیش پای آنها مینهاده است.
انسان دائما در رنج به سر می برد مثل پیری، بیماری و گرسنگی. هر لذت یا خوشی و سعادتی یا زودگذر است مانند رابطه جنسی، یا از پی خود رنجی دیگر را به دنبال میآورد مانند دل درد یا بالا رفتن قند در اثر پرخوری یا خماری پس از نشئگی، و یا آنکه به ملال میانجامد اگر دیرپا باشد مانند رفاه و تندرستی و جوانی، و یا اینکه نیازمند تلاش و زحمت فراوان برای پاییدن آن سعادت است مثل رنجی که پادشاهان میکشند و تنهایی که به جهت بدبینی به اطرافیان دارند یا ساعات طولانی که مرد خانواده باید در بیرون کار کند.
هر خوشبختی و سعادتی و کلا هر چیز هستومندی در ذات خود فانی است. پادشاهی به پایان میرسد و شاهی از پی شاهی دیگر میآید. عمر هفتاد و هشتاد سال و حتی صد سال بالاخره روزی به سر میآید و چیزی که با گذشت عمر زیادتر میشود حسرت گذشته است. پس انسان همواره در رنج است و باید برای دلیل وجود داشتن این رنج جوابی پیدا کند که تناسخ میتواند زمینه ساز یک پاسخ باشد.
همچنین در جهان بی عدالتی و ظلم به اشکال مختلفش هست. بعضیها با نقص جسمانی و معلولیت به دنیا میآیند. بعضی در خانوادههای مرفه و بسیاری در خانوادههای فقیر متولد میشوند. خیلیها تاوان گناهانی که کردهاند را در این دنیا پس نمیدهند و مجازات نشده از دنیا میروند. بیشتر کسانی که فکر میکنند در حقشان ظلمی شده سالهای درازی را در رنج به سر برده و بدون آنکه به حق خود برسند از دنیا میروند. خیلیها که تنها یک قدم تا هدف خود فاصله داشتهاند در یک لحظه سرنوشت جور دیگری بر آنها آوار میشود. بسیاری استعداد کاری یا هنری را داشتهاند اما به دلیل شرایط زندگی نتوانسته آن استعداد را بالفعل کنند و الی آخر.
بازگشت مجدد روح در ادیان باستانی و امروزه در ادیان شرقی هند و چین و ژاپن یک راهحل برای جبران این نقایص در نظام هستی است. اینکه آیا واقعا چنین راه حلی وجود دارد یا نه بر ما معلوم نیست اما این راه همانند همهی ادیان میتواند «معنابخشی» داشته باشد. این معنابخشی میتواند سبب تسلی خاطر بعد از مرگ نزدیکان، سختیها و شدائد دنیا باشد یا توجیهی اخلاقی برای رنج و بی عدالتی و شر.
اهل کاشانم، نسبم شاید برسد به گیاهی در هند، به سفالینهای از خاک سیلک
در فرهنگ و تمدن اسلامی تناسخ در بیشتر فرقهها و مذاهب نفی شده است به جز معدودی از فرق مثل اهل حق. در ادبیات تصوف با آنکه شدیدا توسط بزرگانی نظیر شیخ اشراق نفی شده اما آثاری از عقیده به اشکال خاصی از تناسخ وجود دارد.
در تصوف همانند ادیان کهن میان انسان و جهان یک هماهنگی برقرار است. هر چه در عالم ممکنات پا به عرصهی وجود نهاده است نمونهای از آن در جهان درونی یعنی انسان وجود دارد. به قول متکلم و متفکر بزرگ اسلام امام محمد غزالی:
تن آدمی با مختصری وی، مثالی است از همه عالم که از هر چه در عالم آفریده شده است، اندر وی نمودگاری است. استخوان چون کوه است و عرق چون باران است و موی چون درختان است و دماغ چون آسمان است و حواس چون ستارگان است و تفصیل این نیز دراز است، بلکه همه اجناس آفرینش را در وی مثالی است چون خوک و سگ و گرگ و ستور و دیو و پری و فرشته، چنانکه از پیش گفته آمده است، بلکه از هر پیشه وری که در عالم است، در وی نمودگار است.
آن قوت که در معده است، چون طباخ است که طعام هضم کند و آن که صافی طعام را به جگر فرستد و ثفل را به امعا، چون عصار است و آن که طعام را در جگر خون کند، رنگرز است و آن که خون را در سینه شیر سپید گرداند و در اثنیین نطفه سفید گرداند، چون گازر است و آن که در هر جزوی غذا از جگر به خویشتن کشد، چون جلاب است و آن که در کلیه آب از جگر می کشد تا در مثانه می رود، چون سقاست و آن که ثفل را بیرون اندازد، چون کناس است و آن که صفرا و سودا انگیزد در باطن تا تن را تباه کند، چون عیار مفسد است و آن که صفرا و علتها را دفع کند، چون رئیس عادل است
کیمیای سعادت
و:
ز هرچ آن در جهان از زیر و بالاست
مثالش در تن و جان تو پیداست
جهان چون توست یک شخصِ معیّن
تو او را گشته چون جان، او تو را تن
جهان را نیست مرگ اختیاری
که آن را از همه عالم تو داری
گلشن راز - شیخ محمود شبستری
این دیدگاه وحدتگرا در جاهایی به ایدهی تناسخ شباهت پیدا میکند مثل جریان یافتن حقیقت واحد در صورتهای مختلف یا عددهای گوناگون:
به هر جزوی ز خاک ار بنگری راست / هزاران آدم اندر وی هویداست
گاهی نیز این ایده مطرح میشود که روح نبوت یا «نور نبی» در ادوار و اعصار مختلف در پیغمبران مختلف حلول مییابد، و این پیامبران شبیه «سایههای کنگره» به قول مولانا همگی از نور واحد آمده اند:
بود نور نبی خورشید اعظم / گه از موسی پدید و گه ز آدم
ز خور هر دم ظهور سایهای شد / که آن معراج دین را پایه ای شد
مولانا میگوید:
هر لحظه به شکل آن بت عیار درآمد / هر دم به لباس دگر آن یار برآمد
القصه همو بود که می آمد و می رفت / تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد
و بلافاصله برای دور کردن فکر تناسخ از ذهن مخاطب میگوید:
این نیست تناسخ سخن وحدت محض است / کافر شود آن کس که به انکار برآمد
ملاحظه میشود که در اثر این شباهتها عارفان و متفکران واداشته میشوند تا تناسخ را به جهت تضاد با باورهای اسلامی نفی کنند.
در گلشن راز ایدهی بازگشت روح حداقل یکجا به طور رمزگونه و توام با ایهام و ایجاز آمده است. آنطور که در شروح شارحان و مفسران آمده است، وقتی سالک با مرگ ارادی به جرگهی انسانهای کامل میپیوندد، دوباره برای هدایت سالکان دیگر به عالم کثرت رجوع میکند و حبهی خود را در وجود سالکان مبتدی قرار میدهد:
درختی گردد او از آب و از خاک
که شاخ او رود بر هفتم افلاک
همان دانه برون آید دگر بار
یکی صد گشته از تقدیر جبار
شیخ شبستری در رد ایدهی تناسخ آن را ناشی از «تنگ چشمی» میداند زیرا یک عقیدهی الهی نیست و این جهانی است و به جای آنکه نشانی از حقیقت باز رساند از چیزی که با دیدگان ناقص و نگاه محدود دیده میشود سخن میگوید.
دلیل مهم دیگری که در رد نظریهی تناسخ آوردهاند این است که در قانون طبیعت ارتجاع و عقبگرد وجود ندارد. روح بعد از بینیاز شدن از جسم (یعنی بعد از مرگ) نمیتواند دوباره محتاج جسم باشد. از یک معنا درست است زیرا روح انسانی نمیتواند در قالب حیوان (مسخ) و گیاه (فسخ) و جماد (رسخ) به زندگی برگردد. اما این عدم نیاز بعد از بی نیازی شاید با معاد جسمانی هم در تناقض باشد.
برهان دیگر از منظر جمعیت شناسی است. تعداد ارواحی که از جسم خارج میشوند و آنهایی که به جسم وارد میشوند همیشه باید برابر باشد که بسیار بعید است. همچنین تعداد ارواحی که از بدن انسانها خارج میشود باید نسبتی داشته باشد با ارواح جانداران و گیاهان و جمادات که این هم دور از ذهن است. این برهان نیز اگر چه احتمال تناسخ را از ذهن دور میکند اما مساله را حل نمیکند. زیرا ممکن است که تناسخ به شکلی وجود داشته باشد که دچار این اشکال نباشد.
به نظر میرسد که استدلال های عارفان، متکلمان، حکیمان و فیلسوفان مسلمان بیشتر در نفی عقیدهی تناسخ است تا خود تناسخ. یعنی مدعای تناسخ را رد نمیکنند (شاید از این جهت که مانند مدعای معاد قابل اثبات یا رد نیست) بلکه دلایل معتقدان به تناسخ را رد میکنند. اعتقاد به معاد جسمانی و وجود عذاب و ثواب جسمانی در برزخ کار را بر برخی از این استدلال ها چنانچه گفته شد سخت تر میکند.