در تاریخ نگاری معاصر ایرانی، و نه آن تاریخ نگاری واقعی ایرانی در متون کهن، اینطور القا میشود که هر چیزی باید علتی داشته باشد. مثلا در کتابهای تاریخ مدرسه و دانشگاه (که از قضا اکثر خوانندگان این مطالب از آن متنفرند حال آنکه در سالهای اخیر اقبال عمومی را به پادکستها و گفتگوهای با موضوعات تاریخی شاهد هستیم) در طول هر مطلب نمایهای از سالهای تولد و مرگ و نبرد، سیاههای از نامهای اشخاص و مکانها، و در انتهای هر فصل فهرستی خلاصه وار از «عوامل شکست و انحطاط» عنوان میشود.
در این نگاه علّی افراد منفرد و به خصوص حاکمان مبداء و مقصد همهی حوادث و رخدادها هستند و به نوعی همهی بار مسئولیت تاریخی را به دوش میکشند و در نتیجه علت العلل همهی دگرگونیها شمرده میشوند مثل انقلاب اسلامی یا وقایعی مثل جنبش زنان و جنگ ۱۲ روزه.
در این شیوهی تاریخ نگاری علم زده و تقلیدی و آکادمیک، وقتی جنبش زنان آغاز میشود، مرگ مهسا امینی به عنوان «منشاء» حادثه انگاشته میشود، یا اینگونه تصور میشود که سوء رفتار یک مامور انتظامی آتش اعتراضات را شعله ور کرده است. در نتیجه اصلاح طلبان و معتدلان بیرون آمده از آکادمیا در دل و یا آشکارا آرزو میکردند که ای کاش این «خطاها» پیش نمی آمد. ای کاش ماموران آن دختر را آهستهتر کتک میزدند، ای کاش جلوی غربیها کمی آبروداری میکردند، ای کاش نیروی انتظامی عذرخواهی میکرد و نظام دچار «هزینه» نمیشد.
یا در جنگ ۱۲ روزه که روز به روز ابعاد تازهای از خیانت و نفاق در نیروهای درونی روشن میشود، یک تاریخ پژوه یا استاد علوم سیاسی پژوهنده در تاریخ، آن را مولود شعارهای مرگ بر اسرائیل و نوشتن این شعارها روی موشک میداند. در این نگاه علم زده، تاریخ به مجموعهای از علت و معلولها یا وقایع تقلیل مییابد و با همین فرمول نهایتا به «دستهای پنهانی» و یا دست بالاتر دشمن میرسند که مجهز به فناوریهای پیشرفته است. تا چند سال پیش میگفتند مجهز به فناوری ارتباط با اجنه و شیاطین است و حالا هوش مصنوعی.
اما تاریخ نگاری حقیقی در متونی نظیر شاهنامه مبتنی بر عقلانیت است. یعنی یک پایهی محکم عقلی در تاریخ هست که در شاهنامه مرتب به خواننده گوشزد میشود: در اینکه یک مسیر مشخص اهورایی وجود دارد که در آن خرد، داد، پاکی، نیکی، و درستکاری همواره ستایش میشود و این مسیری است که از آغاز تا انجام به پیش میرود. این مسیر تاریخ که در «سخن» پدیدار میشود. سخن آن بُعد کردار انسانی است که همواره ماندگار است:
سخن ماند اندر جهان یادگار / سخن بهتر از گوهر شاهوار
مسیر تاریخ مبتنی بر عقلانیت است و تاریخ یک سیر به هم پیوسته دارد. همانطور که در متون کهن مثل قرآن و تورات یا شاهنامه از پیدایش انسان آغاز و با آهنگ و نظم همنواختی به پیش میرود. این مسیر عقلانی در هماهنگی مطلق با جهانی است که در آن به سر میبرد.
روح تاریخ وحدت آگاهانهای دارد که از زیر پوست لایههای اجتماع و از پایین به بالا میخیزد و شکل میگیرد و مسیر تاریخ را متحول میکند. تحلیل وقایع مهم مثل جنگ ۱۲ روزه بدون توجه به این نکته ناممکن است که هیچ چیزی متفاوت و منفک از گذشته نیست. نهادی مثل سپاه پاسداران و یا دشمنی و جنگ با اسرائیل به یکباره حاصل انقلاب ۵۷ نبوده است بلکه سرشتی تاریخی دارد.
این فقط در نگاه ایدئولوژیک، علّی گرا و علم زده است که همه چیز جدای از تاریخ پنداشته میشود. مثلا در مورد جمهوری اسلامی، آن را به مثابه یک انفجار نور دانسته که با تاریخ ۲۵۰۰ سالهاش یکسره فرق دارد. یا سپاه پاسداران را مجموعهای از نیروهای انقلابی قلمداد میکنند که در پی گسترش دامنهی انقلاب اسلامی اند.
در حالیکه اگر نیک بنگریم میبینیم در مقاطع بسیاری در تاریخ ایران دو نوع نیروی نظامی وجود داشته است. مایکل اکسورتی درباره ارتش نادرشاه مینویسد که متشکل از دسته های گوناگون از نواحی مختلف ایران بود: تعدادی ترکمن و ازبک، گروهی افغانی و هندی، دسته هایی از خراسان، آذربایجان و مناطق غربی ایران مثل لرستان و کردستان و ایلاتی نظیر بختیاری و بلوچ و نیز باقیماندههای قزلباشها مثل ایل قاجار و البته ایل افشار. این ارتش نیرومند یک وحدت متکثر بود که باعث بازگرداندن مرزهای ایران به دوران شاه عباس و سرکوب شورشهای داخلی شد. اما در درون خودش متنوع و پراکنده بود. این سربازان یا سربازان پیاده نظام بودند که جذب شده از همهی مناطق ایران بودند و معمولا مثل زمان حال افراد فقیری بودند، و یا سربازان ایلیاتی سواره نظام که به طور سنتی زیست نظامی داشتند.
سواره نظام ایلیاتی (ازبک، ترکمن، افغان، بلوچی، کرد) عمدتا سنی مذهب بودند. در مقابل، ایلات لر، افشار و قاجار، و پیاده نظامی که از مناطق مرکزی ایران جذب شده بودند شیعه بودند و متمایل به حمایت از خاندان قدیمی صفوی. این سیاست نادرشاه در خنثی کردن قدرت این دو گروه بوده است. نادر از این طریق هم شیعیان متمایل به صفویه را رام میکرد و هم قبایل سلحشور سنی مذهب را، و از این رو یگانهای آنها را در رقابتی قرار میداد تا خود را به وسیلهی شجاعت و برتری نظامیشان تمایز دهند.
او همچنین برای مهار خانوادههای متنفذ عدهای از افراد شجاع و جنگجوی آنها را در مرکز حکومت یعنی خراسان و به عنوان نیروی محافظ خود مستقر نمود. این هم باعث میشد که به عنوان گروگان در نزد او باشند تا خانوادههای آنها رفتار خوبی با دولت داشته باشند، و هم اینکه آنها را از قبیلهی خود دور نگه میداشت تا زمینهی توطئه و شورش برایشان مهیا نباشد.
این سیاستهای نادرشاه را به درجات و اشکال مختلف در همهی زمانها در تاریخ ایران پیش و پس از نادر و از جمله زمان حال مشاهده میکنیم. در زمانهایی که نیروی نظامی قوی وجود نداشت شاهان همچنان تمایل به این داشتند تا از قرار دادن نیروهای متعارض درون جامعه در مقابل یکدیگر آنها را خنثی و مدیریت کنند. گاه به روشهای سازنده مثل کاری که نادرشاه کرد و گاه غیرسازنده. مثلا حمایت از برادر یک خان مقتدر محلی که از قدرت بینصیب مانده برای شورش در برابر برادرش. سیاست گروگان گیری نیز بعضا در قالب ازدواجهای متعدد و گستردن رابطهی خویشاوندی با رقبای احتمالی یا جذب فرزندان خوانین و افراد مهم در مناصب مهم و غیر مهم پایتخت به عنوان گروگان رخ می نموده است.
پهلوی با آنکه تا حد زیادی از باقیماندهی خاندانهای کهن و اشرافی تغذیه میکرد، و بسیاری از مردان سیاست و افراد وطن پرست روزگار پهلوی از این گروهها بودند، اما سیاست آن به طور کلی به تضعیف خوانین، یکجانشین کردن ایلات، و نابودی و پراکندگی این خاندانها منجر شد که همین فقدان این طبقهی مهم در نهایت به سقوط پهلوی و افتادن قدرت در دست تنها قشر باقیمانده دارای اصالت در جامعه ایران یعنی روحانیون منجر شد.
این طبقهی متوسط سنتی در زمان نادر برای ایران ۶ میلیونی جمعیتی در حدود ۲۰ هزار نفر داشت و همینها بودند که در دشت مغان گرد آمدند تا وفاداری خود را به پادشاهی نادر اعلام کنند. اما در دورهی پهلوی نابودی این طبقهی متوسط سنتی باعث برآمدن قشری فاقد طبقه و شکل گیری طبقهی متوسط جدیدی شد که از همهی عناوین شغلی در آن بودند مثل کارمندان، کارگران شرکت نفت، دانشجویان عازم فرنگ، پزشکان، معلمان، زارعان تازه مالک، بازاریان و روشنفکران و آخوندهای چند کتاب خوانده.
آشفتگی حاصل از این گسست اجتماعی در آشوبهای سالهای پایانی پهلوی و انقلاب اسلامی و درگیریهای پس از آن متجلی شد. برای مقابله با این شورشها دستههایی از بسیج و کمیته شکل میگیرد که برخلاف ارتش ماهیت غیرمتمرکز و غیرنوین دارند اما همچنان بومی تاریخ ایران اند درست مانند یگانهای ایلات سنی مذهب در ارتش نادرشاه. آنجا یک کارکردشان دفع تهدید گروههای شیعه مذهب متمایل به سلطنت صفویه بود و اینجا یک کارکردشان رفع گرایش ارتش به شاه. از همینجا نطفهی سپاه پی ریزی میشود که عمدتا منشاء قبیلهای و ایلیاتی دارد و درست مانند دوران نادرشاه، در مقاطعی همراهی آن با سایر نیروها سبب حفظ کشور شد و در مقاطعی باعث عقب گرد و آشوب و جنگ.
سیاست قرار دادن نیروهای متعارض در مقابل یکدیگر از طریق شوراها و نهادهای موازی دنبالهی همان راهی است که همواره در حکومتهای پادشاهی پی گرفته میشد با این تفاوت که در نبود خوانین و خاندانهای پرنفوذ محلی حکومت خود ناچار به پیدا کردن جایگزینی برای این گمشدهی اصلی است که تاکنون موفق نبوده است.