احمد زید آبادی نوشت:
از فریب خوردن موساد تا تکان خوردن دکتر میلانی! اگر "افکار عمومی" را برآیند گرایش آحاد مردم یک جامعه تعریف کنیم، به نظرم افکار عمومی جامعهٔ ایرانی یکی از غامضترین و پیچیدهترین موارد، در سطح جهان باشد. روح ایرانی، غموض و پیچیدگی و تعارضهای منحصر به فردی دارد و به همین دلیل، برآیند آن، همچون گردباد عمل میکند! یعنی بدون دینامیسمی از نظم قابلِ پیشبینی و به همین علت بسیار گولزننده برای ناظر بیرونی. همین پدیده باعث فریب موساد در نقشهاش برای تغییر رژیم در جنگ 40 روزه هم شد. به نظرم توطئهٔ موساد ساده و سرسری نبود، اما بخشی از آن که به واکنش جامعهٔ ایرانی در برابر حملهٔ نظامی اتکاء داشت، به کلی اشتباه از کار درآمد و کل نقشه را به هم زد.موساد و عواملش از لحاظ تکنیکی حتماً افراد باهوشی بودهاند، اما درکی از روح ایرانی و نوع عملکرد آن در بحران نداشتهاند. درک این روح اگر اصولاً قابل درک باشد، با ذهن مکانیکی و محاسبات ریاضی ممکن نیست. به نوعی شهود شخصی نیاز دارد که معمولاً حکم کیمیاست و به ندرت پیدا میشود! افکارعمومی جامعهٔ ایرانی در سه دههٔ گذشته چند بار چرخش ناگهانی داشته و ناظران را متحیر کرده و به اشتباه انداخته است؟ به طور متوسط هر سه سال یک بار! چنین سرعتی در چرخشهای ناگهانی، بخصوص برای اهل سیاست از هر طیف و جناح و با هر گرایشی، غیر قابل پیشبینی است. آنها معمولاً افکار عمومی را امری باثبات و یا متغیری با چرخش آرام میبینند حال آنکه این پدیده گاه بر اثر یک حادثهٔ اتفاقی مثل گردباد عمل میکند و بعد از به هم ریختن کاسه-کوزهها و در حالی که همگان ادامهٔ آن را در همان مسیر انتظار دارند، ناگهان تغییر جهت میدهد و یا به کلی فرو مینشیند! درست به همین علت، حکمرانی بر ایران کار بسیار سخت و پردردسر و پرریسکی است و کسی از عاقبت خود نباید مطمئن باشد. در این میان به نظرم آیتالله خمینی درک شهودی خاصی در فهم افکار عمومی تودهٔ ایرانی داشت. شايد از این جهت بیهمتا بود. با یک حرف ساده و با یک اشارهٔ کوتاه، میدانست بر کدام نقطه انگشت بگذارد تا تودهٔ ایرانی را تحریک و یا آرام کند. فضای امروز جامعه، اذعان به این استعداد خاص او را مشکل کرده است، اما آنها که دههٔ آخر حیات او را به یاد دارند و از اعتراف به واقعیت نمیهراسند، این نکته را به خوبی میدانند. به نظرم سال ۱۳۶۴ بود که بعد از اتمام کلاس دکتر عباس میلانی در دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران، او را تا خیابان طالقانی همراهی کردم تا طبق معمول، استاد را سؤالپیچ کنم! در همان روز به مناسبت روز کارگر آیتالله خمینی گفته بود:"خدا هم کارگر است." دکتر میلانی این جمله را نقل کرد و گفت: "این حرف امام واقعاً برای من تکاندهنده است!" وقتی چنان جملهٔ سادهای دکتر میلانی استادِ سکولار اندیشهٔ سیاسی در دانشگاه تهران را "تکان" میداد، تکلیف بقیه مشخص است!
پس از فروکش کردن آتش جنگ ۴۰ روزه یکی از جنبههای مهم این جنگ که محل پرداخت و توجه است کاستیهای دشمن اهریمنی در شناخت روح ایرانی و فریب خوردن از این روح اهورایی است. جنگ به پالایش دریافت همگانی از این روح بزرگ کمک کرد، همانطور که در ادوار مختلف تاریخ چنین بوده است و در کشاکش رخدادها این وجود الهی توانسته است با وجود دگرگونی ها و گونه گونی های فراوان طبیعی به وحدتی برسد که امروز و حتی هزار سال پیش و قطعا هزار سال بعد، توسط ما، یعنی وجود گیرندگان از این روح، قابل شناسایی است و میتوان درباره آن سخت گفت. در این جنگ بود که روح ایرانی خود را از شعارهای باستان گرایانه و ناسیونالیستی همچون «ما آریایی هستیم عرب نمی پرستیم» رهانید و بر رویای ارتجاعی بازگشت پهلوی، که پروژه ده ساله بازگشت به گذشته و منطقا محال بود، خط باطل کشید. روح ایرانی همچنین شاهد بود که ایده آرمانی امت اسلامی یا انترناسیونالیسم اسلامی و اتحاد ممالک اسلامی در مقابل استکبار چقدر با واقعیت روز تفاوت دارد، چه آنکه پایگاه های دشمن همگی در ممالک اسلامی بود و نزدیکترین دوستان ایران مانند پاکستان و تاجیکستان در حوزه تمدنی ایران. روح ایرانی بار دیگر به اثبات رسانید که مفهوم واحد ایران و فرض وجود کشوری به نام ایران ورای همه آرمانها و ایده هاست.
تا پیش از این عرصه هارت و پورت و میدان زارت و زورت برای مرتجعین پهلویست پیرامون «پاکسازی ایران از آخوند» و «تا آخوند کفن نشود این وطن وطن نشود» گشوده بود و اینک روح ایرانی از همین منظر، یعنی «وطن» خود را در مقابل دیدگان پریشیده و افسرده این توده های بی فکر مینمایاند. مفهوم وطن در اینجا بارزتر از هر نفطهی دیگری، خالی از خیالات ۲۵۰۰ ساله گشاده میشود، زیرا که برای وجود داشتن وطن باید محافظانی برای مقابله با متجاوزان به وطن وجود داشته باشد و روح ایرانی خود پروراننده این محافظان است. روح ایرانی هم ابژه وطن و هم سوژه وطن است. ابژه وطن است از این رو که وطن جایی است که روح ایرانی در آن می بالد و می زید. یعنی آن رزمنده وطن را میخواهد چون همه چیزهای خوبی که در زندگی دریافته است (و این شامل عقیده و ایمان به اسلام و ناموس شیعه نیز هست، شامل کوه و دشت و جنگل و دریا هم هست) مولود جایی بوده است که در آن زندگی کرده و هویت واحدی به نام ایران آن را به او بخشیده است. و همزمان سوژه وطن نیز هست زیرا پرورش دهنده روحیه وطندوستی است و شناختن این روح سبب تقویت ارادت میشود. وطن برای وجود متعین خود نیازمند مرز است و مرز بدون مرزبان ممکن نمیشود. به این صورت وطن از یک مفهوم ایدئولوژیکی و آسمانی و لای کتابهای تاریخ یا نوستالژی منوتویی از پهلوی خارج میشود، و بر روی زمین و در میدان جنگ و در دستان رزمندگان و سنگربانان پدیدار میشود.
جنگ ۴۰ روزه به آشکارگی تمام روح ایرانی را هویدا ساخت. تا پیش از این بسیاری منکر وجود این روح بودند، و پارهای از افراد که آن را میشناختند صرفا از منظر زیبایی شناسی و به مثابه موجود مومیایی شده ای که گذشته زیبا و باشکوه و قابل ستایشی داشته به آن مینگریستند. عده ای آن را رو به انحطاط و در سراشیب زوال می دیدند و پارهی معدودی که همچنان به موجود بودن این روح در زمان حال باور داشتند، به زنده بودنش عقیده ای نداشتند. این روح نه تنها هست، و نه فقط زیباست، و نه فقط در زمان حال نیز هست، بلکه حی و زنده است و در وقایع سیاسی و روندهای اجتماعی عاملیت دارد. این روح نه فقط همانند یک انسان زنده است بلکه الهی نیز هست و از این طریق با عرفان و حکمت مرتبط است، چنانکه در آثار حکیمان متعدد از قبیل فردوسی و شیخ اشراق سهروردی قابل بحث است.
عاملیت روح ایرانی از این طریق است که نه تنها شناخته و شناسانده میشود بلکه خود در شناساندن خودش موثر و دخیل است و از اینجا الهی بودن آن دانسته میشود. این روح بر زوایای تاریک خود نور می افکند و لذا الهی و اهورایی است. این روح زنده است و صرفا قابل تقلیل به گذشته و چند جلد کتاب یا باشندگان گذشته و حال سرزمین ایران نیست، بلکه فراتر از همه اینهاست و پیوسته ابعاد تاریک و ناشناخته خود را از پشت غبار تاریخ باز می نمایاند. عدم شناخت درست این روح از سوی دشمنان مهمترین عامل شکست آنها بود. آنهایی که تصور میکردند با علم کردن شاهزاده لوزر بدبخت میتوانند کسی را که پیوند حداقلی با این روح دارد، و به جز مختصر زبان فارسی گفتاری ارتباط دیگری با ایران ندارد، بر سر کار بنشانند. البته در اینکه آیا موساد یا دولت آمریکا یا حتی خود شازده چنین تصوری از جایگاه خود داشتند جای درنگ هست ولی شکی نیست که محاسبات غلطشان از انبوه فالورهای پوشالی در صفحات مجازی به آنها جرات و اطمینان به نفس بیشتری داد، وگرنه هیچ کاسب و حتی قماربازی با این اطمینان و این درجه از یقین از بمباران کشوری که در آن متولد شده حمایت نمیکند مگر آنکه بینایی اش در اثر غبار فتنه کور شده بود. او که فریب آمارهای دروغین نیروهای ریزشی و دنبال کنندگان نوخط نوخاسته و جارد گاویدانش را خورده بود اما با پیچیدگی ها و ظرایف روح کهن آشنا نبود و از روشنایی روح بی بهره، به شیوه پدرش تنها از داستانها چیزهایی خوانده و شنیده بود، در چاهی افتاد که جایگاه ابدی تباه کاران است. باری، این گونه است که پیچیدگی روح ایرانی بار دیگر از پشت غبار متراکم تاریخ سر بر آورد و وجود خود را فاش تر از همیشه و مکرر تر از همواره یادآور شد.
بی بهرگی از روشنایی روح سبب سقوط این جماعت شد و این بی بهرگی ناشی از نشناختن روح ایرانی بود و نشناختن ناشی از فقدان «خرد» که «خرد چشم جان است». ایرانی زادگان خارج از کشور، تا حدی آشنا با زبان فارسی گفتاری مغلوط و مخلوط با فحش، یا آنهایی که هدف بلافصل و بی اندیشه تبلیغات ماهواره ای و اینستاگرامی بودند و با واقعیتهای جامعه ارتباطی نداشتند، و نیز آنانی که منبعی جز کتاب های ترجمهای برای درک جهان پیرامون شان نداشتند از این دسته اند. نشناختن روح الهی به مثابه کفر ورزیدن آنها بود که به راه باطل بروند و در چاه گمراهان بیافتند.
دسته دیگر در گروه مغضوبین بودند که روشنایی روح بر آنان تابید اما آن را در نیافتند. روشنفکری در مواجهه با چنین بزنگاهی به دو دسته تقسیم شد. گروهی از چپ و روشنفکر دینی و لیبرال و پادشاهی خواه از آزمون سربلند بیرون آمدند. نامهایی مثل عبدالکریم سروش در این دسته اند. عدهای هم مثل داریوش آشوری با وضع رقت انگیزی باید سالهای پایانی عمر را بگذرانند. تناقض میان «ادعای وطندوستی» و «درخواست بمباران» هیچگاه تا بدین حد آشکار و رسوا نشده بود. چپ بی وطن راست گفته بود که وطن معنی ندارد، زیرا وطن ادعایی در طیف مقابل در خود متناقض بود یا ساخته توهمات بود و وجود نداشت. اینجاست که در پرتو روشنگری های روح ایرانی روشنفکران علیرغم دسته بندی های مختلف چپ و راست و بالا و پایین تنها به دو گروه مغضوبین و هدایت یافتگان تقسیم میشود.
شالودههای حکمی و عقلی این روح که در اثر عظیم حکیم فردوسی بازشناخته میشوند موید و مبین چنین ماهیتی است. در جهانی که رو به خوبی میرود و بر پایه نظام احسن یا «گیهان خرم» به پیش میرود، در مجموع وقایع به نحوی نیک و خجسته به پیش میرود و تباهکاران در فرجام کار بازندگان خواهند بود و عاقبتی جز این نخواهند داشت: که گردون نگردد به جز بر بهی. روزهای سخت هر چند میگذرند اما همین سختی ها فراخی و فرج را بیش از پیش روشن میکنند:
سخن چون ز تنگی به سختی رسید، فراخیش را زود بینی کلید
این است که نور الهی این روح بر آحاد بشری در سایر نقاط جهان نیز افکنده میشود. ایران مورد تحسین جهانیان قرار میگیرد، درباره تاریخ و هویت ایران پرسشها زیاد میشود و نام اهورایی تنگه هرمز نظیر آن توییت ایلان ماسک بیشتر از هر نام مکانی دیگری به گوش می رسد.