سلام من همیشه عاشق خلق کردن بودم مثل هنر یا رمان چون میتونست جوری که انسان ها دنیارو میبینن رو نشون بده، نه فقط نشون دادن انگار میتونه به شکل زیبایی نشون بده.

واسه همین خیلی علاقهمند به هنر بودم واسه همین هم گاهی یسری سکانس براتون مینویسم چون باعث میشه روحیات و درونیات خودم رو به شکل زیبایی به شما عزیزان نشون بدم.
امشب هم قصد همچین کاری داشتم. مشغول نوشتن سکانس درگیری یک زن و شوهر بودم. اما به وسط متن که رسیدم دیدم کل داستان فقط شده فحش و بد و بیراه. دیالوگ ها چیزی جز خشم و نفرت رو از شخصیت نمیرسونن. پاک کردم و دوباره نوشتم بازم همین بود. تصمیم گرفتم همشو پاک کنم با خودم گفتم چرا همش باید با هنر احساسات و درونیاتم رو نشون بدم؟ چرا مثل آدم نمیگم چه مرگمه؟ و میدونید چیه؟ امروز تصمیم گرفتم اینکارو بکنم.
من توی این دوره از زندگی خیلی زیر خشم فروخورده ام
من خیلی دلتنگم خیلی زیاد جوری که گاهی بغض گلوم رو میسوزونه.
من خیلی مضطربم، همش بدنم توی حالت آمادهباشه.
من خیلی با اطرافیان بیگانهام.
من خیلی تنهام، جوری که همش با خودم حرف میزنم.
من پر از کینهام.
من همش سرم درد میگیره، همش فکام درد میگیره.
من دلم یک مکالمه ساده میخواد. درمورد هر چیزی.
من همش میگردم یکی رو پیدا کنم باهاش حرف بزنم ، حتی شده مجازی، حتی شده یک مکالمه کوچیک.
من خیلی منتظرم، در واقع امیدوارم که شاید روزی اوضاعم بهتر بشه.
من گاهی خیلی کلافه میشم جوری که دلم میخواد زندگیم رو تموم کنم.
من سرم گیج میره.
من پر از تنهاییم.
من خیلی خستهام اونقدر که میتونم ساعت ها فقط بشینم و گریه کنم.
به نظر خیلی ضعیف میام، میدونم این اعتراف خام منو حقیر و ضعیف نشون داده ولی همینه، من همینم، همینقدر حقیر و پست.
امیدوارم بتونم تو متن بعدی یک سکانس خوب رو براتون خلق کنم.