
هوا آفتابی و اما خنک بود، دست هایش را باز کرد تا باد بهاری را حس کند. در مسیر پیادهروی به پارک کودک میرسد و لحظه ای میایستد و به بازی بچه ها نگاه میکند. این عادت فرهاد بود، همیشه در اینجای مسیر میایستاد و به بچه ها خیره میشد. همینطور مشغول فکر بود که کسی اشتباهی به او تنه میزند.
فرهاد با بی حوصلگی میگوید: آقا جلوی پاتو نگاه کن.
با مرد چشم تو چشم میشود. مرد تعجب به فرهاد خیره میشود سپس با هیجان میگوید: فرهاد تویی؟
فرهاد هرچقدر که فکر میکند مرد را به یاد نمیآورد.
فرهاد: ببخشید اما من شما رو به جا نمیارم.
مرد: دمتگرم دیگه، یادت نمیاد؟ دانشگاه ساری، رشته شیلات.
فرهاد قیافهاش همچنان سردرگم است.
مرد با دلسردی میگوید: علیم، علی توحیدی نیا.
فرهاد ناگهان چهرهاش باز میشود و با هیجان می گوید:
خدای من علی اینجا چیکار میکنی؟ چقدر قیافت عوض شده.
علی: آره خب یکم چاق تر شدم.
فرهاد : فقط یکم چاق تر؟ کلا عوض شدی. البته تعجبی نداره توی همیشه تیپ و قیافت رو عوض میکردی.
علی با خنده میگوید: ولی تو هنوزم همون شکلی هستی. لاغر مردنی و بد قیافه.
هردو میزنند زیر خنده. فرهاد با اشتیاق میگوید: دلم واقعا برات تنگ شده بود، بیا بشین ببینم تو کجا بودی؟
به سمت صندلی پارک میروند و مینشینند.
فرهاد: خب چخبر؟ اینجا چیکار میکنی؟
علی: هیچی بچم رو آوردم پارک بازی بکنه.
فرهاد: پشمام تو بچه داری؟ باورم نمیشه.
علی : آره، ۶ سالشه.
فرهاد: خدای من، کدومه؟ اسمش چیه؟ تو اصلا کی زن بردی؟
علی : اسمش آتوسا ست. اوناهاش.
علی دختربچه نازی را که مشغول بازی بود نشان میدهد.
علی ادامه داد: میخوای صداش بکنم؟
فرهاد : نه بزار بچه بازی بکنه، ادامه بده.
علی : آره خلاصه دو سال بعد دانشگاه با دختر خالم ازدواج کردم و دو سال بعدشم این بچه رو بدنیا آوردیم.
فرهاد : ولی تو که خیلی با خانواده خالت مشکل داشتی.
علی : آره ولی میدونی بعدا نظرم راجبشون عوض شد.
فرهاد : عجب، مشغول چه کاری هستی؟
علی : بعد دانشگاه رفتم مغازه بابام کار کردم، البته میدونی رابطه ام با بابام چجوری بود دیگه؟
فرهاد: آره یادمه همش دعوا داشتید.
علی : آره خلاصه یک سال بعدش بابام گذاشت مرد و مغازه به من رسید.
فرهاد : متاسفم.
علی: نباش، منم نیستم. اون عوضی به اندازه کافی همه رو عذاب داد، بیخیالش تو چی ؟ چیکار میکنی؟
فرهاد : من همونطور که میدونی برای ارشد کنکور دادم و ارشد رو توی همون دانشگاه خوندم، الانم کارشناس ی شرکت خصوصیم.
علی: چه جالب، کارت خوبه؟
فرهاد : آره میدونی که از اولم عاشق این رشته بودم.
علی: منظورم پوله، حقوقت خوبه؟
فرهاد: آره زیادم هست.
علی: خداروشکر، زن چی ؟ زن گرفتی؟
فرهاد: نه هنوز ازدواج نکردم.
علی: انتظار داشتم ازدواج کرده باشی، یادمه خیلی ازدواجی بودی. راستی از اون دختره خبر داری؟ اسمش چی بود؟
فرهاد: نازنین
علی : آره نازنین، خبر داری ازش؟
فرهاد با حسرت میگوید : نه دیگه تماسی نداشتیم.
علی : آه پسر متاسفم واقعا شما دوتا حیف بودید.
فرهاد : اون تصمیمش رو گرفته بود دیگه.
علی : تو هم باید کوتاه میومدی پسر. خیلی لجبازی کردی.
فرهاد : من دوست داشتم بمونم. میدونی چیه نازنین کانادا رو به من ترجیح داد.
علی : بیخیالش دیگه رو زخمت نمک نمیریزم.
چند دقیقه به درختا خیره شدند. فرهاد در فکر فرو رفته بود.
علی برای اینکه فضا را عوض بکند گفت: ولی زن نگیر واقعا مجردی ی حال دیگه ای داره.
فرهاد به شوخی گفت : حالا تو مجردی هم نریدن برامون.
علی : ناشکر نکن پسر.
فرهاد: چطور مگه؟ از زندگیت راضی نیستی؟
علی: چرا راضیم، ولی به زنم نگو، مجردی هیجانش بیشتر بود.
فرهاد: آره خب تو همش تو عشق و حال بودی واقعا چیشد زن گرفتی؟ اصلا به شخصیتت نمیومد.
علی: آره خب نظرم عوض شد، یهو دلم زن خواست.
فرهاد : حق داری.
ناگهان آتوسا به سمت پدرش آمد و گفت : بابا تشنمه.
علی یک بطری آب از کیفش درآورد و بهش داد. دختر با ولع آب را سر کشید.
علی رو به دخترش گفت: بابا این آقا یکی از دوستای قدیمیه منه، اسمش عمو فرهاده بهش سلام کن.
دختر با عجله رو به فرهاد کرد و گفت : سلام عمو از دیدنتون خوشحالم.
فرهاد با خنده گفت : منم از دیدنت خوشحالم، حالا برو دنبال بازیت.
آتوسا به سمت وسایل بازی دوید فرهاد گفت : واقعا بهت حسودی میکنم که همچین موجود بامزهای باهات زندگی میکنه.
علی : هی زیادم خوش به حالم نیست، خیلی اذیت میکنه نمیزاره به کار و زندگیم برسم. میبینی که منو آورده کجا.
فرهاد : لذت ببر از وقت گذروندن باهاش.
علی : ای بابا اینا که حرفه.
فرهاد نگاهی به ساعتش انداخت هنوز کمی وقت داشت اما دلش میخواست این مکالمه را تمام بکند پس به علی گفت : داداش من باید برم سرکار متنظرم هستن واقعا خوشحال شدم دیدمت.
علی : ای بابا چقدر زود، نظرت چیه یبار قرار بزاریم همو ببینیم؟
فرهاد : اوه آره حتما، جمعه بعدظهر خوبه؟ همون کافه قدیمی
علی: آره عالیه ، شماره امو داری دیگه؟
فرهاد : نه ندارم.
علی شماره خودش را به فرهاد داد. فرهاد خیلی گرم خداحافظی کرد و از پارک خارج شد. در مسیر خیلی عصبانی بود، قرار کاری رو کلا فراموش کرد و مستقیم به خانه رفت و خودش را روی تخت انداخت و شروع به گریه کردن کرد و فریاد کشید : لعنت به این زندگی.