ویرگول
ورودثبت نام
بنیامین
بنیامینچیزهای جالب رو صادقانه مینویسم‌ نه برای خلق یک شاهکار برای خودم مینویسم
بنیامین
بنیامین
خواندن ۴ دقیقه·۸ روز پیش

یک فنجان حسرت

هوا آفتابی و اما خنک بود، دست هایش را باز کرد تا باد بهاری را حس کند. در مسیر پیاده‌روی به پارک کودک میرسد و لحظه ای می‌ایستد و به بازی بچه ها نگاه میکند. این عادت فرهاد بود، همیشه در اینجای مسیر می‌ایستاد و به بچه ها خیره میشد. همینطور مشغول فکر بود که کسی اشتباهی به او تنه میزند.

فرهاد با بی حوصلگی می‌گوید: آقا جلوی پاتو نگاه کن.

با مرد چشم تو چشم میشود. مرد تعجب به فرهاد خیره میشود سپس‌ با هیجان می‌گوید: فرهاد تویی؟

فرهاد هرچقدر که فکر می‌کند مرد را به یاد نمی‌آورد.

فرهاد: ببخشید اما من شما رو به جا نمیارم.

مرد: دمت‌‌گرم دیگه، یادت نمیاد؟ دانشگاه ساری، رشته شیلات.

فرهاد قیافه‌اش همچنان سردرگم است.

مرد با دلسردی می‌گوید: علیم، علی توحیدی نیا.

فرهاد ناگهان چهره‌اش باز می‌شود و با هیجان می گوید:

خدای من علی اینجا چیکار میکنی؟ چقدر قیافت عوض شده.

علی: آره خب یکم چاق تر شدم.

فرهاد : فقط یکم چاق تر؟ کلا عوض شدی. البته تعجبی نداره توی همیشه تیپ و قیافت رو عوض میکردی.

علی با خنده می‌گوید: ولی تو هنوزم همون شکلی هستی. لاغر مردنی و بد قیافه.

هردو میزنند زیر خنده. فرهاد با اشتیاق می‌گوید: دلم واقعا برات تنگ شده بود، بیا بشین ببینم تو کجا بودی؟

به سمت صندلی پارک می‌روند و می‌نشینند.

فرهاد: خب چخبر؟ اینجا چیکار میکنی؟

علی: هیچی بچم رو آوردم پارک بازی بکنه.

فرهاد: پشمام تو بچه داری؟ باورم نمیشه.

علی : آره، ۶ سالشه.

فرهاد: خدای من، کدومه؟ اسمش چیه؟ تو اصلا کی زن بردی؟

علی : اسمش آتوسا ست. اوناهاش.

علی دختربچه نازی را که مشغول بازی بود نشان میدهد.

علی ادامه داد: میخوای صداش بکنم؟

فرهاد : نه بزار بچه بازی بکنه، ادامه بده.

علی : آره خلاصه دو سال بعد دانشگاه با دختر خالم ازدواج کردم و دو سال بعدشم این بچه رو بدنیا آوردیم.

فرهاد : ولی تو که خیلی با خانواده خالت مشکل داشتی.

علی : آره ولی میدونی بعدا نظرم راجبشون عوض شد.

فرهاد : عجب، مشغول چه کاری هستی؟

علی : بعد دانشگاه رفتم مغازه بابام کار کردم، البته میدونی رابطه ام با بابام چجوری بود دیگه؟

فرهاد: آره یادمه همش دعوا داشتید.

علی : آره خلاصه یک سال بعدش بابام گذاشت مرد و مغازه به من رسید.

فرهاد : متاسفم.

علی: نباش، منم نیستم. اون عوضی به اندازه کافی همه رو عذاب داد، بیخیالش تو چی ؟ چیکار میکنی؟

فرهاد : من همونطور که میدونی برای ارشد کنکور دادم و ارشد رو توی همون دانشگاه خوندم، الانم کارشناس ی شرکت خصوصیم.

علی: چه جالب، کارت خوبه؟

فرهاد : آره میدونی که از اولم عاشق این رشته بودم.

علی: منظورم پوله، حقوقت خوبه؟

فرهاد: آره زیادم هست.

علی: خداروشکر، زن چی ؟ زن گرفتی؟

فرهاد: نه هنوز ازدواج نکردم.

علی: انتظار داشتم ازدواج کرده باشی، یادمه خیلی ازدواجی بودی. راستی از اون دختره خبر داری؟ اسمش چی بود؟

فرهاد: نازنین

علی : آره نازنین، خبر داری ازش؟

فرهاد با حسرت می‌گوید : نه دیگه تماسی نداشتیم.

علی : آه پسر متاسفم واقعا شما دوتا حیف بودید.

فرهاد : اون تصمیمش رو گرفته بود دیگه.

علی : تو هم باید کوتاه میومدی پسر. خیلی لجبازی کردی.

فرهاد : من دوست داشتم بمونم. میدونی چیه نازنین کانادا رو به من ترجیح داد.

علی : بیخیالش دیگه رو زخمت نمک نمی‌ریزم.

چند دقیقه به درختا خیره شدند. فرهاد در فکر فرو رفته بود.

علی برای اینکه فضا را عوض بکند گفت: ولی زن نگیر واقعا مجردی ی حال دیگه ای داره.

فرهاد به شوخی گفت : حالا تو مجردی هم نریدن برامون.

علی : ناشکر نکن پسر.

فرهاد: چطور مگه؟ از زندگیت راضی نیستی؟

علی: چرا راضیم، ولی به زنم نگو، مجردی هیجانش بیشتر بود.

فرهاد: آره خب تو همش تو عشق و حال بودی واقعا چیشد زن گرفتی؟ اصلا به شخصیتت نمیومد.

علی: آره خب نظرم عوض شد، یهو دلم زن خواست.

فرهاد : حق داری.

ناگهان آتوسا به سمت پدرش آمد و گفت : بابا تشنمه.

علی یک بطری آب از کیفش درآورد و بهش داد. دختر با ولع آب را سر کشید.

علی رو به دخترش گفت: بابا این آقا یکی از دوستای قدیمیه منه، اسمش عمو فرهاده بهش سلام کن.

دختر با عجله رو به فرهاد کرد و گفت : سلام عمو از دیدنتون خوشحالم.

فرهاد با خنده گفت : منم از دیدنت خوشحالم، حالا برو دنبال بازیت.

آتوسا به سمت وسایل بازی دوید فرهاد گفت : واقعا بهت حسودی میکنم که همچین موجود بامزه‌ای باهات زندگی میکنه.

علی : هی زیادم خوش به حالم نیست، خیلی اذیت میکنه نمیزاره به کار و زندگیم برسم. میبینی که منو آورده کجا.

فرهاد : لذت ببر از وقت گذروندن باهاش.

علی : ای بابا اینا که حرفه.

فرهاد نگاهی به ساعتش انداخت هنوز کمی وقت داشت اما دلش میخواست این مکالمه را تمام بکند پس به علی گفت : داداش من باید برم سرکار متنظرم هستن واقعا خوشحال شدم دیدمت.

علی : ای بابا چقدر زود، نظرت چیه یبار قرار بزاریم همو ببینیم؟

فرهاد : اوه آره حتما، جمعه بعدظهر خوبه؟ همون کافه قدیمی

علی: آره عالیه ، شماره امو داری دیگه؟

فرهاد : نه ندارم.

علی شماره خودش را به فرهاد داد. فرهاد خیلی گرم خداحافظی کرد و از پارک خارج شد. در مسیر خیلی عصبانی بود، قرار کاری رو کلا فراموش کرد و مستقیم به خانه رفت و خودش را روی تخت انداخت و شروع به گریه کردن کرد و فریاد کشید : لعنت به این زندگی.

حسرتدوست قدیمیگفت و گوگپداستان
۹
۰
بنیامین
بنیامین
چیزهای جالب رو صادقانه مینویسم‌ نه برای خلق یک شاهکار برای خودم مینویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید