ویرگول
ورودثبت نام
بنیامین
بنیامینچیزهای جالب رو صادقانه مینویسم‌ نه برای خلق یک شاهکار برای خودم مینویسم
بنیامین
بنیامین
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

محاوره

سلام بعد از چند روز. بلاخره تونستم سرپا بشم و به فعالیت های روزمره برسم. و ممنون از دوستانی که تو کامنت ها برام توصیه نوشتن، خیلی دلگرم کننده بود.🙏

دوست داشتم متن امروز بیشتر شبیه یک فیلمنامه کوتاه باشه اما خب احساس کردم هنوز آما‌د‌گی کافی رو ندارم.

البته مشخصه که ایده‌ی این مدل ساختار رو از افلاطون بزرگ الگو گرفتم و از همین‌جا بهشون درود میفرستم.

شراره های آفتاب سر ظهر به درون مغازه ساندویچی می‌خزید.

مغازه کوچک و نمور، گوشهِ بازار شهر سالها بود که پابرجا بود.

صاحب مغازه مردی میانسال و کچل بود که از بهداشت فقط یک روپوش داشت. روی روپوش از لکه روغن پر بود، انگار که چندسالی میشد که آن روپوش شسته نشده بود. در این ظهر تابستانی مغازه خالی از مشتری بود. به جز دو مشتری همیشگی کس دیگری در مغازه نبود.

امیر و بنیامین مثل همیشه روی اون میز همیشگی، گوشه مغازه نشسته بودند و غذای همیشگی رو سفارش داده بودند.

هردو همیشه ساندویچ بندری سفارش میدادند اما امیر گوجه نمی‌خواست و دوست داشت در ساندویچ بندری‌اش سس مایونز فراوان باشد. هردو سخت مشغول خوردن بودند.

بنیامین : خدای من چجوری این ساندویچ انقدر خوشمزست.

امیر : واقعا خوبه.

بنیامین: فراتر از خوبه.

امیر : دوغ میخوری؟

بنیامین : اوه آره داشت یادم میرفت.

امیر از جای خود بلند میشود و از یخچال دوغ برمیدارد و سر میز می‌گذارد.

امیر : واقعا توی این ساندویچ چی میریزه؟

بنیامین : نمیدونم، دوست ندارم هم بدونم، اینجوری جادویی تره.

امیر : فکر کنم اگه بدونیم ترکیبات‌اش چیه برامون خوشمزه تر بشه.

بنیامین : نه فکر کنم اگه بشناسمش دیگه تکراری بشه.

امیر: تکراری؟

بنیامین : آره دیگه، خوشمزگی‌اش به اینکه هر دفعه فکر کنی چیز عجیب و غریبی در انتظارته.

امیر: نمیفهمم چی میگی؟ مگه هر دفعه همون مزه رو نداره.

بنیامین : نکته همینه، من اینجوری فکر میکنم چون نمیدونم این ساندویچ از چی درست شده. اگه بدونم چیز تازه‌ای برام نداره. مثلا آشپز اینجا واقعا هنوزم از خوردن این ساندویچ لذت میبره؟

امیر : آره چرا نمیبره؟

بنیامین : میدونی مثل کسی میمونه که خونه‌اش بغل دریا باشه، انقدر توی دریا شنا میکنه تا همه جاش رو بشناسه و بعد یک مدت دیگه دریا براش جذاب نیست.

امیر : نه مخالفم، دریا میتونه هنوزم آرامش‌بخش و جالب باشه ولی یک جور دیگه.

بنیامین : یعنی چی یک جور دیگه؟

امیر: ببین، فرض کن من یک لباس میخرم، روز های اول خیلی ذوق دارم که اون لباس رو بپوشم و خیلی برام شیرینه. بعد یک مدت میفهمم آره لباس خوبیه ولی ایرادهایی هم داره مثلا پرز میده یا با فلان شلوارم ست نیست. من اون لباس رو هنوزم دوست دارم ولی خب الان واقعی میبینمش، شاید شدت علاقه ام مثل دفعه اول نباشه ولی به خاطر اون حس آشنا هنوزم عاشق اون لباسم.

بنیامین : خب یعنی عشقت نسبت به اون لباس کمتر شده دیگه.

امیر : نه داری اشتباه میکنی، عشقم کم نشده بلکه نوع دیگه ای از عشقه. انگار وقتی کامل میبینمش با تمام ایراد ها، واقعی تر دوسش دارم. بندری هم همینه، ایراد هاشو میبینم ولی هنوز دوسش دارم و اتفاقا بهش کمک میکنم بهتر باشه، میبینی که گوجه‌اش رو جدا میکنم.

بنیامین : نه اون خوبی اولیه رو نداره، اون اشتیاق اولیه رو نداره و دیگه تکراری میشه.

امیر : میدونی شاید سلیقه‌ایه من این طعم و بوی آشنا رو دوست دارم دنبال تنوع نیستم.

بنیامین : نمیدونم شاید هم اینجوری باشه.

امیر : آخه اگه طعم جدید دوست داری چرا هیچوقت چیز جدیدی سفارش نمیدی؟

بنیامین : آخه اینجا فقط مسئله بندری نیست، مسئله تو، این فضا، بندری و.... چیز های دیگه‌ست. من فقط واسه بندری نمیام اینجا.

امیر : خب آره بندری بهونه‌ست. چرا اینجا اومدن برات تکراری نمیشه؟

بنیامین : آخه اینجا هیچوقت ثابت نیست.شاید مزه بندری و مکانش یکی باشه، اما هر دفعه تجربه متفاوته.

امیر : من اینجوری حس نمیکنم.

بنیامین : چرا همینجوریه، شاید چون تو دوست داری ثابت ببینی‌، فکر میکنی تغییری نمیکنه.

امیر : راست میگی شایدم همین باشه.

امیر غذایش تمام شده بود، جرعه آخر دوغ را سر کشید و با خنده گفت: لعنتی، انقدر مشغول صحبت بودیم، نفهمیدم چی‌خوردم، بهتر نبود فقط بندریمون رو میخوردیم؟

بنیامین : خب حرف زدن هم بخشی از بندری خوردن بود. مگه نه؟

گپعشقفلسفهدوست
۰
۰
بنیامین
بنیامین
چیزهای جالب رو صادقانه مینویسم‌ نه برای خلق یک شاهکار برای خودم مینویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید