گاهی شده است
وقتی که می روی
احساس می کنی کسی
تنها، برای رفتن تو زار می زند
برگشت می کنی و نگاهی
گویا که باد تو را جار می زند
یه لحظه وسط همه اون سر و صداهای شهر، فهمیدم سکوت چه شکلیه. نه اون سکوت شاعرونهست که میگن دلنشینه، نه… این یکی مثل یه مشت یخزده خورد وسط جمجمهم. همون موقع بود که یه فکری مثل سوزن رفت زیر پوستم: “اگه همه چی تموم شه چی؟”
یه نگاه به آینه انداختم. اون تو یه جنازه با چشمای باز نگاهم میکرد. همچین زنده نبود که بترسم، مُرده هم نبود که دلم بسوزه. یه چیزی بینِ بین… یه موجود خسته که انگار سالهاست توش چیزی جز تهموندهی درد نفس نمیکشه.
دیگه از “چرا من؟” گذشته بودم. سالها بود “چرا”ی من پوسیده بود. حالا فقط یه بیحسی مطلق بود. اونجور که حتی گریهام نمیاد، چون حتی اشک هم مث قدیم کار نمیکرد. یه چیزی ته دلم میگفت مرگ دیگه دشمن نیست، یه رفیق قدیمیه که بالاخره اومده دنبال قرضش.
میدونی؟ تصمیم به مردن، با یه صحنهی خاص نمیاد. نه شکست عشقی، نه بیپولی، نه تنهایی… یه روز بیدار میشی، هوا همونه، دنیا همونه، فقط دیگه نمیخوای ادامه بدی. اون لحظهست که میفهمی “تموم شدن” ترسناکتر از “موندن” نیست.
همون شب نشستم رو زمین، جلوی پنجره، یه نخ سیگار روشن کردم. دودش بالا میرفت، ولی وسط راه ناپدید میشد، مثل خودم. گفتم “همینه… همین محو شدن کار منه.”
صدام تو سرم گفت:
«میکشی خودتو؟ جدی؟»
لبخند زدم، ولی لبههام یخزده بودن.
«نه… فقط میخوام بالاخره ساکت شم.»
تو تاریکی اتاق نشستم، نه صدایی، نه نوری، فقط اون صدای ویز ویز مغز که داشت میگفت “وقتشه”. دلم نمیخواست فکر کنم، فکر کردن همیشه همه چی رو خراب میکرد. فقط حرکت کردم، مثل یه ماشین خراب که آخرین باریه گاز میخوره.
دستم لرزید وقتی تیغ رو برداشتم. خندهم گرفت، آخه این زندگی لعنتی منو اونقد ضعیف کرده که حتی از بریدن خودم میترسیدم. ولی میدونی چی باعث شد برم جلو؟ اون سکوت بعد از ترس. یه نقطهای هست که ترس از بین میره و تبدیل میشه به بیتفاوتی… دقیقا اون لحظه درد دیگه معنیشو از دست میده.
لبه تیغ سرد بود، با پوست گرمم تضاد داشت، مثل دوتا دنیا که هیچوقت کنار هم قرار نمیگیرن. یه خط کشیدم، بعد یه خط دیگه. خون اومد، قرمز، زنده، داغ… عجیب بود، حس کردم برای اولین بار دارم یه کار «واقعی» انجام میدم، یه کاری که نتیجهش واضحه، قابل لمس، قابل فهم.
رگام باز شدن و هوای اتاق سنگین شد. یه بوی فلز، یه غبار آهنی. یادمه صدای ساعت رو شنیدم، تیکتاک، تیکتاک… ولی کمکم کند شد. حس کردم زمان داره از رو من رد میشه، لهم میکنه، بعد جا میذاره و میره.
با هر نفس، دوزار نفس کمتر، دنیا تارتر. یه ترس ریز برگشت، نه از مرگ، از ناتموم موندن. یه ثانیه خواستم منصرف شم، اما بدنم دیگه گوش نمیداد. قلبم داشت خودش میجنگید که زنده بمونه، من داشتم تمرکز میکردم که نه، نذار.
تو اون لحظه آخر، مرگ مثل یه موج اومد. نه سیاه بود، نه سفید، خاکستری مطلق، مثل پرده متروک سینمایی که آخر فیلمو نشون نمیده. صدای خودمو شنیدم یا شاید خیالش بود که گفت:
«تموم شد؟ واقعا تموم شد؟»
و بعد… هیچی. نه نور، نه خدا، نه بهشت، نه جهنم. فقط یه خلأ، یه سکون گندهتر از هر ترسی تو دنیا. یه جور آزادی بیمعنا، بدون شادی… و من، یه سایه خاموش که بالاخره ساکت شده بود.
صبح فرداش خونهمون بوی کهنگی گرفته بود. مامانم همونطور که همیشه میکرد، از اتاقم رد شد، صدام نزد، فقط گفت: “باز خوابه این بچه.” بعد صدای جیغش اومد، اون جیغی که مثل چاقو پوست زمانو پاره میکنه. دیگه بعدش نیازی به روایت من نبود، دنیا خودش شروع کرد منو تعریف کردن.
رفیقام تو واتساپ، روبیکا، تلگرام و ... نوشتن: “لعنتی، کاش میگفتی.” یکیشون استوری گذاشت با آهنگ غمناک، بعد رفت بیرون با دوستدخترش کافه. همهشون یه جور ادا درآوردن، انگار مردنم یه فستیوال زحمتکش برای جلب توجه بود. هر کی یه جملهی قلابی ازم یادش افتاد، یه جملهای که حتی خودم یادم نمیاومد گفته باشم.
مامانم تو مراسم خاکسپاری افتاد زمین. یه پیرزن بغلش کرد گفت: “جوانا حساسن، دنیا ظالمه.” هیچکس نفهمید دنیا ظالم نیست، فقط پر از آدماییه که نمیشنون وقتی داری فریاد میزنی با چشم بسته. توی قبر صدام نمیاومد، ولی میدیدم… از بالا یا پائین، هر چی بود، میدیدم اون پوچی رو که به جا گذاشتم.
خونهمون بعد از چند روز شد یه موزهی خفه. لباسم همچنان رو صندلی بود، گوشیم بیصدا لرزید با پیامهای نصفهنیمه. هیچکس نمیتونست درک کنه اون لحظهای که تصمیم گرفتم برم، نه غم بود، نه عشق، یه منطق سرد مثل مرگ خود عقل. همه دنبال آسیب بودن، دنبال دلیل، دنبال مقصر، ولی نمیدونستن شاید هیچ چی مقصر نیست، فقط زندگی زیادی طول کشیده بود.
چند شب بعدش یکی از دوستام با صدای بغض گفت: “همه چی بیمعنی شده.”
آره، پوچی مثل ویروس پخش شد بینشون. ولی نه اونجور که من حسش کرده بودم. اونا فقط فکر کردن معنی رفته، من میدونستم معنی از اول وجود نداشت.
و زندگی ادامه داره، با همهی لباسهای مشکی، باتموم پستهای دلسوزی و پیامهای خستهکننده. ادامه داره، چون دنیا یاد نمیگیره سکوت آدمهایی رو که تصمیم گرفتن دیگه حرف نزنن.
من فقط رفتم، همین. یه حذف ساده وسط جملهی بلند دنیا. و هیچکس نفهمید حذف گاهی تنها شکل کامل شدنه.
... اما تابوت
چار دیواری تازه ای شد،
آینه های خانه جای خالی ام را دو برابر کردند
و بعد از آن
هر که به یادم آورد
پنجره به گورستان گشود.
سال ها بود
سنگتراشان انتظاری سیاه را
برای کندن نامم صف کشیده بودند
و آشنایانم میان شعر هایم
دنبال سطر مناسبی می گشتند
سال ها بود
سنگ قبر
نقطه ی پایان سطر زندگی ام شده بود
و زندگی بر صندلی چرخداری
هر روز به تشییع جنازه ام می آمد
سال ها بود
باید سرم را می گذاشتم و می مردم.
تابوت
چار دیواری تازه ای شد
و یک نفر، تنها یک نفر لازم بود
تا بر جنازه ام شعری بخواند
که ترجیعی از جنس هق هق داشته باشد
یک نفر
که بداند یک قبر،
تنها یک قبر دیگر لازم بود
تا غروب قبرستان
به قدر کافی غم انگیز باشد.