
به قول نصرت رحمانی: این روزها این گونهام، فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است. آغاز انقراض چنین بود. این گونه بود آغاز انقراض سلسله مردان.. یاران! وقتی صدای حادثه خوابید بر سنگ گور من بنویسید یک جنگجو که نجنگید اما شکست خود...
روزهای عجیبی را میگذرانم، درست مثل یک بادبادک معلق در هوا هستم، هر بادی به راحتی من را کیلومترها جا به جا میکند بی آنکه بخواهم یا حتی توان مقابله داشته باشم.
روزهایی را که سعی در فراموش کردنشان داشتم دوباره برایم زنده شده. گاه چنین فکر میکنم که براستی من مستحق چنین زندگی ای بودم یا نه؟ پاسخ مشخص نیست گاهی با اطمینان میگویم بله و گاهی با قلبی فشرده از غم میگویم نه!!
نمیدانم با این افکار چه کنم. دخترک رشته سخنم را پاره کرد شاید خیلی هم بد نشد از اول شروع میکنم.
مدتی است از مردمان بیزارم و مدام سعی میکنم از آنها فاصله بگیرم براستی که آنها جز آزار برایم چیزی ندارند.
مدام مزاحم میشوند. شاید باید زمان بهتری را برای نوشتن انتخاب کنم...
دهم بهمن 1403