میدان بزرگی است و خیابانهایی که تازه خطکشی شدهاند و سفیدی خطهایش چشمم را میزند. ماشینهایی در خیابان هستند که برایم آشنا هستند و آدمهایی که به سمت آن ماشینها میشوند، خانواده، عزیزان و دوستانم. همه سوار ماشینهایشان میشوند، صدای استارت ماشینها به گوش میرسد و چند لحظه بعد حرکت میکنند و در خیابانی که انتهایش دیده نمیشود به راه میافتند. آنقدر تماشایشان میکنم تا تبدیل به نقطهای سیاه شوند. رو برمیگردانم و اطراف را تماشا میکنم، ساختمانها انگار سالهاست که خالی از سکنه بودهاند. نمیدانم چند وقت مشغول تماشای رفتن ماشینها بودم، اما قبل رفتنشان ساختمانها اینگونه نبودند.
بدجوری سردم میشود، سوز عجیبی میآید. سفیدی رنگ خطهای خیابان همچنان چشمم را میزند. هیچ جنبشی به چشم نمیآید، نه پرندهای، نه گربهای نه چیزی. زمستان است و حتی برگی هم نیست تا بهم بخورد، یا برگهای زرد ریخته شده با وزش باد سرد تکان بخورند. هیچ جنبشی نیست. انگار که ساکنان شهر به یک باره، همگی غیب شدهاند. ناگهان مضطرب میشوم، انگار چیزی در این اطراف وجود دارد، حسش میکنم، اما نه صدایی دارد و نه نشانهای، قلبم تند تند میزند. اطراف را میپایم. هر لحظه حضورش را بیشتر حس میکنم، چیز وحشتناکی است. خشمگین است، ذات تاریکی دارد، حسش میکنم، سفید خطهای خیابان چشمم را میزند. هوا هم کم کم دارد تاریک میشود. هوا سردتر شده است. خورشید در حال غروب است، در انتهای خیابان میتوان هالههای نارنجی رنگش را دید. انگار که خیابان تا خودِ خورشید امتداد دارد.
رو برمیگردانم، میبینم مِه سیاهرنگی از انتهای بینهایتِ خیابان، از شرق، در حال پخش شدن است. ارتفاعی ندارد و فقط در کف زمین است. به سرعت نزدیک میشود. حالا دیگر فاصلهای ندارد با میدان. خورشید غروب کرده است و هوا تاریک شده، هر چه سر میگردانم ماه را نمیبینم. چشمم به تاریکی عادت کرده، همچنان مه در کف زمین مشخص است. انگار که از سیاهی نیز سیاهتر است. مه هر چه نزدیکتر میشد ارتفاع میگرفت و وقتی رو به روی من ایستاد مانند درخت برعکسی بود که ریشههایش در هوا قرار داشتند. قلبم سینهام را داشت پاره میکرد. شروع به دویدن کردم به سمت خیابان غربی. جایی که خورشید غروب کرده بود و ماشینها نیز از آن سمت رفتند. مثل وقتی که سگ دنبال آدم میافتد میدویدم، با سرعتی حتی بسیار بالاتر. نمیدانستم چه مدت است که دارم میدوم، هر از چند وقتی سربرمیگرداندم و میدیدم آن هیولای سیاه را که تمام فضای پشت سرم را احاطه کرده بود و به دنبالم میآمد. سینهام دیگر داشت میسوخت و نفسهایم به شماره افتاده بود و سرعتم کم شده بود. تمام توانم را جمع کردم تا با همان سرعت قبل ادامه دهم، دوباره سرعت گرفتم اما ناگهان پایم به سنگی برخورد کرد و چند متر جلوتر پرت شدم. درست لبۀ پرتگاه بود.
خیابانی که چند ساعت پیش تا بیانتها ادامه داشت، حالا یک پرتگاه عمیق وسطش سبز شده بود. صورت روی زمین کشیده شده بود و خون گرمم را که روی صورتم جریان داشت را حس میکردم. صورتم را که روی آسفالت منتهی به دره قرار داشت رو چرخاندم. نگاهم به آسمان افتاد. ماه در آسمان بود. ماهِ شبِ چهاردهم بود.داشتم ماه را نگاه میکردم که آن مِه تاریکِ غلیظ بالای سرم ظاهر شد و ماه را پوشاند. دیگر آخر کارم بود. نمیدانستم میخواست با من چکار کند، اما مشخص بود که خشمگین و حریص بود. شاید میخواست مرا از دره به پایین پرتاب کند. نمیدانم. لحظهای بادی وزید و آن موجودی که از مِه غلیظ تشکیل شده بود را کم عقب کشاند و دوباره ماه را دیدم. یاد حرف استاد شهیدم افتادم. میگفت:«پسرجون فرار نکن. از تاریکیهای درونت فرار نکن. هرچقدر بیشتر از تاریکی های درونت فرار کنی، تاریکی بیشتر گسترش پیدا میکنه و اونقدر گسترش پیدا میکنه تا تو رو برسونه لبِ پرتگاه و تو رو ازش پرت کنه پایین. فرار نکن پسر. بمون بجنگ. فرار نکن از ترسهات».
دوباره مِه غلیظ تاریک ماه را پوشاند. هیولا برای آخرین اقدامش آماده میشد. قوزک پایم شکسته بود و درد میکرد. به هر زحمتی که بود دستم را به زمین گرفتم و پاشدم و سعی کردم تمام فشار را روی پای سالمم بندازم. هیچ چیزی برای مقابله نداشتم. فقط دستانم را مشت کردم و سعی کردم لنگ لنگان جلو بروم. هر قدمی که جلو میرفتم، هیولا چند قدم عقب میرفت. ماه دوباره نمایان شده بود. دیگر نمیترسیدم. آنقدر جلو رفتم تا آن هیولا را که بخشی از وجود من بود را عقب راندم. به میدان رسیدم و هیولا رفته بود. ماه در آسمان بود و ستارهها چشمک میزدند.
حالا سالهاست که همینجا زندگی میکنم. هنوز خیابانی که آشنایانم به آن سمت رفتند، وسطش یک پرتگاه بزرگ است و من جایی را ندارم که بروم، اما اینجا ماندهام تا به آنهایی که در اعماق تنهایی خود فرو رفتند و هیولای تاریک وجودشان را تغذیه کردند را کمک کنم. هنوز هیولاها سعی میکنند که به اینجا بیایند، اما ما نمیگذاریم. فکر میکنم شغلی پیدا کردم. ناطور و نگهبان آدمهایی شدهام که آن هیولاهای تاریک میخواهند نابودشان کنند.