ویرگول
ورودثبت نام
کوثری ملقب به آبی خاموش
کوثری ملقب به آبی خاموشبه گردهمایی قلم و احساس من خوش اومدی!
کوثری ملقب به آبی خاموش
کوثری ملقب به آبی خاموش
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

تماشای سکوت

دوباره صبح شد!

دوباره سر و صدای صبح‌گاهی! دوباره ابراز محبت‌های ناشتایی!

این چه سبکی است؟!

کاش می‌توانستم با دیگر هم‌نوعانم بنشینم پای صحبت؛ ببینم آیا وضع آنان هم همین است؟ همه‌ی آدم‌ها هر روز روزشان را این‌طور آغاز می‌کنند؟

حال که دستم به آنان نمی‌رسد، تو بیا دمی بنشین تا برایت قصه‌ی دل بگویم!

نه، حالا که فکرش را می‌کنم این قصه سرِ دراز دارد. باید از اول برایت بگویم. به شرفِ صنفِ قاب‌ها قسم، قول می‌دهم زود خلاصه کنم، اما اگر نشد من بی‌تقصیرم!

قصه از آن‌جا شروع شد که مرا از تهِ انباریِ فروشگاه کشیدند بیرون، آراسته کرده و پشت ویترین قرارم دادند؛ مقابلِ هزاران چشم! کسی مرا ندید جز دخترکِ موطلایی با پیراهنِ گل‌گلی که دست در دستِ پدرش واردِ مغازه شد. با اصرار مرا خریداری کردند. شور و شعفی داشتم وصف‌ناشدنی. آینده‌ام در دستانِ دختری بود که تازه او را دیده بودم!

از امر و نهی‌های پدرش فهمیدم پرجنب‌وجوش و فعال است. ساراخانم آرام و قرار نداشت! مدام می‌خواست به خانه برسد تا مرا به برادرش سهراب نشان بدهد. گمان می‌کردم سهراب هم‌سن‌وسالِ خودش است، اما وقتی او را دیدم هیبتش دهانم را باز گذاشت! برعکسِ سارا، او شمایلِ شرقیِ خود را حفظ کرده بود. حالا می‌توانستم بفهمم چرا جانِ خواهر شده این برادر!

بعد از صرفِ چای، مرا مجدد رفت‌و‌روب کردند. از اول تصمیم‌شان را گرفته بودند؛ تصمیمی که من از آن بی‌خبر بودم. لحظه‌ای به خودم آمدم، دیدم آخرین عکسِ دورهمیِ همراه پدربزرگ و مادربزرگِ سارا را درون من گذاشته‌اند و مرا در قلبِ دیوار قرار دادند.

لحظه‌ای که روی دیوار گذاشته شدم، فهمیدم چه بارِ سنگینی است بر دوشم! این حملِ لحظه‌ی شیرینِ بی‌تکرار برای اهالی این خانه!

آن زمان‌ها بروبیایی داشتم. هر روز ساراکوچولو به دیدنم می‌آمد، به هوای پدربزرگ و مادربزرگش برای من دست تکان می‌داد. حالا که فکرش را می‌کنم، چه زود هجده سال هم می‌گذرد. حالا دیگر آن سارای شش‌ساله تبدیل شده به خانم مهندسِ بیست‌وچهارساله. فقط لحظه‌های رفتن، که در حالِ گذر است، به من سری می‌زند.

از وقتی مادرش را از دست داده، غمگین‌تر شده. دیگر خبری از آن جنب‌وجوش و نشاط نیست؛ هست، اما برای به‌دست آوردن دلِ پدرش تا سرپا بماند. شاید هم به این وسیله دنبالِ دلیلی است برای نگه‌داشتنِ خودش در این خانه!

سخت است بیدار شدن در خانه‌ای که جای مادرت را زنِ غریبه‌ای پر کرده که تو را سربارِ خانه‌اش می‌داند. ساراکوچولو به تنهایی چه باری را تحمل می‌کرد که من از آن بی‌خبر بودم!

راستش را بخواهی، حسابی پشیمان شدم از گله‌ای که از اهلِ این خانه داشتم. با رفتنِ مریم، همه دگرگون شدند.

من سارا را می‌دیدم که شب‌ها خسته برمی‌گردد، و تحملِ سه‌نفره‌ی افرادِ خانه، آن هم بدونِ مادر و برادر، برایش به اندازه‌ی کافی سخت بود که سرِ سفره بنشیند و طعنه و کنایه‌ها را بشنود؛ بازخواست شود بابت این‌که تا کی قرار است در خانه‌ی خودش بماند!

اگر مریم، مادرش، بود اوضاع جور دیگری بود. با چایِ هل‌دار به استقبالش می‌آمد، نمی‌گذاشت بارِ دیگری بر دوشِ سارا سنگینی کند. می‌گفت تا ابد این خانه برای تو و برادرت سهراب است.

اما افسوس که دیگر نه خبری از سهراب است و نه مریم، و نه آن سارای پرجنب‌وجوش. حالا می‌فهمم چرا آن لحظه که آن زنِ غریبه اصرار داشت سارا مرا به اتاقش ببرد، مخالفت کرد. چقدر آن موقع از دستش ناراحت بودم، اما حالا که فکرش را می‌کنم متوجه می‌شوم که چرا قبول نکرد. او می‌خواست برای لحظه‌ای هم که شده حضورِ مادرش و قابِ کنارِ هم بودن‌شان را حفظ و احساس کند.

می‌بینی؟ حالا که تکه‌ها را کنار هم می‌گذارم، متوجهِ علتِ ناراحتیِ اهالیِ این خانه می‌شوم. به‌راستی هر آدمی درونِ خودش با هیولایی درگیر است که نامش گذرِ زندگانی است.

من نیز دیگر ندانسته قضاوت نمی‌کنم. سرِ تو را هم به درد آوردم. حالا برو و یادت باشد قبل از قضاوت، کمی درک هم به دهانِ اطرافیانت بچشانی!

بدرود (:

#آبی_خاموش

#kosary

خانهداستان کوتاهکتابهنرروابط عاطفی
۰
۰
کوثری ملقب به آبی خاموش
کوثری ملقب به آبی خاموش
به گردهمایی قلم و احساس من خوش اومدی!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید