بالاخره رسمی شد… بعد از چند روز حرفهای نصفهنیمه و جوابهای گنگ، ماجرای صابر کاظمی، قصهای که گوشِ تمام ایران را پر کرده بود، به همان اندازه که ناگهانی آغاز شده بود، مرموز و تلخ به پایان رسید.
صابر خیلی حیف شد. هرکسی که والیبال را دنبال میکرد، میدانست چه گوهر کمیابی بود. وقتی برای اسپکزدن از زمین جدا میشد، انگار یک انعطاف جادویی در وجودش جریان پیدا میکرد. تخلیهی کتفش روی توپ آنقدر تماشایی بود که آدم دلش میخواست لحظه ثابت بماند. آلِکنو، همان روزهایی که سکان تیم ملی را در دست داشت، گفته بود صابر میتواند خیلی بیشتر بدرخشد. اما این ستاره همانطور که ناگهانی طلوع کرد، ناگهانی هم خاموشش کردند.
گفتند دعوت اردو را جدی نگرفته و سرپیچی کرده و بیرحمانه کنار گذاشتندش. اعتراض میکردند که چرا برای پول به لیگهای عربی رفته. اما خودش میگفت که مصدومیت قدیمی دارد، که شاید عمر حرفهایاش کوتاهتر از بقیه باشد و میخواهد آیندهاش را بسازد. چه دردناک که همین حرفها حقیقت شد و مسیرش از آنچه باید، کوتاهتر ماند.
دلمان برای شلاقزدنهایش روی تور، برای اوجگیریهایش، تنگ میشود. بیایید با تماشای لحظههای نابش، با مرور پروازهایش، کمی مرهم بگذاریم روی دل جوانی که خودش هم نیاز دارد روحش دوباره روشن شود.
✍🏻امیرعلی اسدی ترم ۹ پزشکی
نشریه دانشجویی مسیر✨
| @masir_mazums |🌱